نقد و بررسی
نقد Bitter Moon | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و چشمانداز کلی «ماه تلخ» ساختهٔ رومن پولانسکی، در ظاهر ملودرامی اروتیک دربارهٔ کشش، خیانت و زناشویی است؛ اما زیر این ظاهر، فیلمی دربارهٔ میل به روایتکردن و قدرتی است که در تعریفکردن تجربهٔ دیگران نهفته است. نیگل، مسافر انگلیسیِ یک کشتی تفریحی، به میمی دل میبندد؛ زنی که همراه اسکار، نویسندهای آمریکایی و معلول، سفر میکند.
اسکار با بازگویی داستان رابطهٔ خود با میمی، نهفقط نیگل را مجذوب میکند، بلکه آرامآرام او را به صحنهای میکشاند که در آن تماشاگر بودن دیگر موضعی بیخطر نیست. فیلم از رمان «ماههای وفاداری» اثر پاسکال بروکنر اقتباس شده و فیلمنامهٔ آن را پولانسکی با ژرار براش و جان براونجان نوشته است.
همین منشأ ادبی در ساختار اثر پیداست: شخصیتها گاه همچون بازیگران یک آزمایش روانشناختی روبهروی هم قرار میگیرند و گفتگوها بیشتر از آنکه به روزمرگی نزدیک باشند، کارکردی نمایشی و جدلی دارند. نتیجه اثری نامتعارف، اغواگر و آگاهانه آزارنده است؛ فیلمی که بیش از آنکه نسخهای از عشق عرضه کند، سازوکارهای قدرت و خودفریبی را میکاود.
روایت در روایت و دامِ تماشاگر ساختار فیلم بر دو زمان و دو سطح روایی استوار است: زمان حالِ سفر دریایی و گذشتهای که اسکار آن را برای نیگل بازمیگوید. این انتخاب، تعلیق را تنها به پرسش «بعد چه میشود؟» محدود نمیکند؛ پرسش مهمتر آن است که چه کسی حق دارد گذشته را تعریف کند و روایت او تا چه اندازه قابل اعتماد است.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خاطرات اسکار، هم اعترافاند و هم نمایش؛ او با گزینش جزئیات و تنظیم لحن، میکوشد میمی را در ذهن شنونده بسازد و نیگل را در مسیر دلخواه خود هدایت کند. این سازوکار، مخاطب را نیز در موقعیتی دوپهلو میگذارد. از یکسو، میل به شنیدن ادامهٔ داستان طبیعی است؛ از سوی دیگر، همین کنجکاوی ما را به شنوندهای بدل میکند که در برابر روایتِ تحقیر و سلطه میماند و گاه بیآنکه متوجه باشد، با راوی همدست میشود.
فیلم از این جهت هوشمندانه است: قصهگویی را سرگرمیِ خنثی نمیبیند، بلکه آن را عملی برای اثرگذاری بر دیگری میداند. بااینحال، رفتوآمد میان گذشته و حال همیشه یکدست نیست. گاه بخشهایی از روایت چنان کش میآیند که ضرباهنگ را کند میکنند و پیوند دو خط داستانی بیش از اندازه آشکار و سازوکارمحور به نظر میرسد.
عشق، میل و فرسایش قدرت «ماه تلخ» عشق را در قالب رابطهای آرمانی یا رهاییبخش عرضه نمیکند. در جهان فیلم، میل بهسادگی از شیفتگی آغاز میشود، اما بهتدریج با مالکیت، رنجاندن و آزمودن مرزهای دیگری درهم میآمیزد. اثر در پی صدور حکمی ساده دربارهٔ رابطه نیست؛ بیشتر نشان میدهد چگونه دو نفر ممکن است از تمنای نزدیکی، به بازیِ برتری و انتقام برسند.
صمیمیت در اینجا هم پناهگاه است و هم میدان نبرد. نقطهٔ قوت فیلم در پیگیری همین دگرگونی است. رابطهٔ اسکار و میمی را نه بهعنوان مجموعهای از رخدادهای تحریکآمیز، بلکه بهمنزلهٔ چرخهای از خواستن، دلزدگی و کوشش برای بازپسگیری کنترل صورتبندی میکند. بااینحال، فیلم همیشه میان مشاهدهٔ انتقادی و نمایشِ تماشاییِ خشونت عاطفی تعادل برقرار نمیکند.
« این سازوکار، مخاطب را نیز در موقعیتی دوپهلو میگذارد. »
شخصیتها و اجرا
بعضی لحظهها چنان بر افراط و شوک تکیه دارند که تحلیل روانشناختی زیر سایهٔ نمایش پررنگ آنها قرار میگیرد. از همین رو، تماشاگر ممکن است گاهی اثر را همزمان افشاگر و گرفتار همان جذابیتی ببیند که مدعی واکاوی آن است. شخصیتها و بازیها پیتر کویوت در نقش اسکار حضوری مسلط دارد؛ بازی او ترکیبی از شوخطبعی تلخ، خودشیفتگی و فرسودگی است.
اسکار با کلماتش صحنه را تصاحب میکند و حتی وقتی از شکستهایش میگوید، همچنان میکوشد کنترل روایت را حفظ کند. کویوت این تناقض را بهخوبی منتقل میکند: مردی که خود را قربانی یا ناظر مینمایاند، اما در همان حال میخواهد دیگران را با قصهاش به بازی بگیرد. امانوئل سینیه به میمی جذابیتی آشکار و حضوری پرتحرک میبخشد، گرچه شخصیت او گاه بیشتر از دریچهٔ نگاه مردان تعریف میشود تا از درون تجربه و خواست خودش.
این محدودیت به بخشی از مسئلهٔ فیلم بدل میشود، اما کاملاً از آن عبور نمیکند. هیو گرانت، در نقش نیگل، تصویری متفاوت از چهرهٔ آشنای کمدیهای رمانتیک خود ارائه میدهد: او مردی مؤدب و محصور در ملاحظهکاری است که کنجکاویاش بهتدریج جای خویشتنداری را میگیرد. کریستین اسکات توماس نیز با حضور سنجیدهاش به فیونا وقار و هوشی میدهد که در برابر انفعال ظاهری نیگل تضاد معناداری میسازد.
فضا، تصویر و موسیقی کشتی در فیلم بیش از آنکه پسزمینهای خوشمنظره باشد، محفظهای بسته برای برخورد شخصیتهاست. سفر دریایی وعدهٔ رهایی از زندگی معمول را میدهد، اما فضای محدود آن، فاصلهگرفتن از یکدیگر را دشوار میکند. راهروها، اتاقها و فضاهای عمومی کشتی به صحنههایی برای نگاهکردن، شنیدن و زیرنظرگرفتن بدل میشوند.
« بعضی لحظهها چنان بر افراط و شوک تکیه دارند که تحلیل روانشناختی زیر سایهٔ نمایش پررنگ آنها قرار میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین محصوربودن، حس سنگینی و ناامنی اثر را تقویت میکند و داستان را از یک ماجرای عاشقانهٔ متعارف دور میسازد. فیلمبرداری تونینو دلی کولی و موسیقی ونجلیس به این فضا حالتی وهمآلود میبخشند، بیآنکه آن را به تریلری پرشتاب تبدیل کنند. موسیقی بیشتر بر حس سرگردانی و تشویش تکیه دارد و تصویر، میان جلوهٔ فریبندهٔ سفر و تلخیِ روابط، فاصلهای ناآرام ایجاد میکند.
این کیفیت بصری و صوتی از نقاط قوت ماندگار اثر است، هرچند تأکید مکرر بر فضای اروتیک و موقعیتهای صریح ممکن است برای بخشی از مخاطبان طولانی یا فرساینده باشد. لحن و نابرابریهای اثر یکی از ویژگیهای دشوار «ماه تلخ» نوسان لحن آن است. فیلم گاه به کمدی سیاه نزدیک میشود، گاه درام روانشناختی است و گاه به قلمرو ملودرام و تریلر اروتیک وارد میشود.
این آمیزش میتواند جذاب باشد، زیرا شخصیتها را در جهانی بیثبات و نامطمئن قرار میدهد؛ اما در لحظاتی نیز سبب میشود واکنش عاطفی فیلم روشن نباشد. طنز تلخ ممکن است ضربهٔ یک موقعیت را تیزتر کند، یا برعکس، آن را از جدیت لازم دور سازد. همین نابرابری در پرداخت شخصیتها هم دیده میشود. اسکار و میمی بارِ اصلی داستان را حمل میکنند، اما گاه به صورت چهرههایی اغراقشده در خدمت افراطهای روایت درمیآیند.
برخی شخصیتهای پیرامونی نیز بیشتر نقش نقطهٔ مقابل یا ابزار پیشبرد داستان را دارند تا انسانهایی با جهان درونی مستقل. این مسئله از نیروی کلی فیلم نمیکاهد، اما مانع آن میشود که همهٔ سویههای رابطه با عمق یکسانی کاویده شوند. اثر در بهترین لحظهها دقیق و موشکاف است؛ در ضعیفترین لحظهها، شیفتهٔ شدت و رسواییِ موقعیتهای خود میشود.
« همین محصوربودن، حس سنگینی و ناامنی اثر را تقویت میکند و داستان را از یک ماجرای عاشقانهٔ متعارف دور میسازد. »
قوتها و کاستیها
تجربهٔ تماشا و مخاطب مناسب این فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که از آثار اخلاقاً آسوده و عاشقانههای متعارف انتظار ندارند. محتوای صریح و مواجههٔ بیپرده با سلطه و تحقیر میتواند آزارنده باشد؛ اما هدف اثر صرفاً تحریک یا شوکهکردن نیست. «ماه تلخ» از مخاطب میخواهد به جذابیت روایت اسکار بدگمان بماند و بپرسد آیا شنیدن یک اعتراف، حقیقت را آشکار میکند یا فقط شکل تازهای از کنترل میسازد.
تماشای فیلم با توجه به همین پرسشها ثمربخشتر است. اگر آن را تنها بهعنوان داستان عشقی نامتعارف ببینیم، ممکن است افراطهایش تصنعی یا خستهکننده جلوه کند؛ اما اگر به رابطهٔ میان روایت، میل و قدرت توجه کنیم، ناهماهنگیهای آن نیز بخشی از بحث گستردهتر اثر میشوند. فیلم بینقص نیست و همیشه در سنجش میان جسارت و اغراق موفق نمیشود، اما پس از پایان تماشا همچنان ذهن را به خود مشغول میکند.
جمعبندی «ماه تلخ» اثری جسور، تلخ و ناآرام است که عشق را نه آرمانی پاک، بلکه رابطهای آمیخته با میل، روایت و کشاکش قدرت میبیند. ساختار داستان در داستان، بازی پرتنش پیتر کویوت، حضور سنجیدهٔ هیو گرانت و کریستین اسکات توماس و فضای بسته و رازآلود کشتی، به فیلم هویتی متمایز میبخشند.
در برابر این امتیازها، روایت گاه نامتوازن میشود، برخی شخصیتها به اغراق نزدیک میشوند و صراحت و طولانیبودن بعضی صحنهها ممکن است مخاطب را پس بزند. بااینهمه، فیلم ارزش خود را بیش از آنکه از انسجام کامل بگیرد، از جسارت در طرح پرسشهای ناراحتکننده به دست میآورد: چه کسی داستان رابطه را تعریف میکند، چه چیزی در این روایت حذف میشود و چرا شنونده همچنان به شنیدن ادامه میدهد؟
« تماشای فیلم با توجه به همین پرسشها ثمربخشتر است. »
جمعبندی
پاسخها یکسره روشن نیستند؛ همین ابهام، در کنار فضای سنگین و بازیهای نافذ، «ماه تلخ» را به تجربهای بحثبرانگیز و ماندگار بدل میکند.
ثبت دیدگاه