نقد و بررسی
نقد Zoolander 2 | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانِ نگاههای بیمعنا «Zoolander 2» دنبالهای است که بیش از آنکه بخواهد جهان تازهای بنا کند، میکوشد دوباره به قلمروی آشنای درک زولندر و هنسل مکدونالد قدم بگذارد: قلمرویی که در آن مد، شهرت و زیبایی با جدیتی مضحک عرضه میشوند و شخصیتها، درست بهسبب ناتوانیشان در فهم این جدیت، به ابزار هجو بدل میشوند.
بن استیلر بار دیگر نقش درک را بازی میکند و همزمان کارگردانی فیلم را بر عهده دارد؛ اوون ویلسون نیز در نقش هنسل به جهان داستان بازمیگردد. داستان، پس از سالهایی دوری از مرکز توجه، این دو مدل سابق را به عرصه مد بازمیگرداند؛ جایی که جایگاهشان متزلزل شده و نیروهای تازهای در پی کنارزدنشان هستند.
ورود والنتینا، مأمور بخش مدِ اینترپل، ماجرا را به سوی توطئهای گستردهتر میبرد، بیآنکه فیلم از لحن ابزورد خود فاصله بگیرد. کمدیای که بر شناخت شخصیتها تکیه دارد مهمترین دارایی فیلم، همچنان تضاد میان ظاهر پرطمطراق شخصیتها و تهیبودن ذهنی آنان است. درک با اعتمادبهنفسی خللناپذیر به جهان مینگرد، درحالیکه تقریباً هیچیک از سازوکارهای آن را درست درک نمیکند؛ هنسل نیز با آرامشی بیخیال در کنار او قرار میگیرد و از حماقتِ دوستش نه بهعنوان مانعی جدی، بلکه گویی بهعنوان بخشی طبیعی از زندگی استقبال میکند.
این دوگانگی ظرفیت تولید لحظههای خندهدار را دارد، بهویژه وقتی موقعیتها از منطق معمول فاصله میگیرند و شخصیتها با اطمینان کامل به نتیجههایی نامعقول میرسند. بازگشت این زوج برای بینندهای که با فیلم نخست ارتباط گرفته، نوعی لذت نوستالژیک دارد؛ نه فقط بهخاطر تکرار شوخیها و رفتارهای آشنا، بلکه بهدلیل بازسازی ریتمی که در آن حماقت با وقار اجرا میشود.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
استیلر و ویلسون میدانند چگونه مکث، نگاه و واکنش اغراقآمیز را به ماده خام کمدی تبدیل کنند. بااینحال، آشنایی با این سازوکار هم محدودیت خود را دارد: همان شوخیای که بار نخست غافلگیرکننده است، در تکرارهای بعدی ممکن است از تازگی بیفتد. فیلم گاه به جای گسترش ظرفیت شخصیتها، به اطمینان از آشنایی مخاطب با همان خصلتها بسنده میکند.
هجو صنعت مد و زیبایی صنعت مد در فیلم نه موضوعی واقعگرایانه، بلکه صحنهای برای بزرگنمایی تناقضهای فرهنگ شهرت است. مد در این جهان همزمان سطحی، قدرتمند و بهشدت خودشیفته است؛ آدمها با زبان پیچیده و ژستهای جدی، چیزهایی را عرضه میکنند که فیلم آنها را پوچ و گاه مضحک میبیند. این فاصله میان ظاهرِ مهم و محتوای کممایه، سرچشمه اصلی هجو است.
درک و هنسل، که خود محصول همین جهاناند، هم قربانی آن هستند و هم بخشی از نمایش آن؛ بازگشتشان به عرصه مدلینگ، به فیلم امکان میدهد که تقابل نسلها و تغییر سلیقهها را به بازی بگیرد. یکی از ایدههای قابلتوجه اثر، برخورد دو مدل قدیمی با صنعتی است که پیوسته خود را از نو تعریف میکند.
در این رویارویی، مد صرفاً پوشاک یا زیبایی ظاهری نیست؛ نوعی نظامِ ارزشگذاری است که شهرت را میسازد، از آن بهره میبرد و سپس بهآسانی کنار میگذارد. فیلم در لحظههای موفقتر خود، این سازوکار را با خندهای بیپروا آشکار میکند. اما هجو آن معمولاً به کنایههای تند و موقعیتهای نامتعارف محدود میماند و کمتر به مشاهدهای دقیق یا چندلایه تبدیل میشود.
« استیلر و ویلسون میدانند چگونه مکث، نگاه و واکنش اغراقآمیز را به ماده خام کمدی تبدیل کنند. »
شخصیتها و اجرا
درنتیجه، گاه احساس میشود اثر موضوع خود را نشانه میرود، اما برای کاوش در آن مکث نمیکند. رنگ، تصویر و اغراق فضای بصری فیلم با رنگهای پرجلوه، لباسهای غیرمعمول و چهرههای نمایشی، از همان ابتدا اعلام میکند که قرار نیست با تصویری طبیعی از دنیای مد روبهرو باشیم. حضور روم و رویدادهای مد، امکان ساختن قابهایی پرزرقوبرق و اغراقشده را فراهم میکند؛ قابهایی که با لحن کمیک اثر تناسب دارند و به جهان داستان هویتی متمایز میبخشند.
فیلم از زیبایی بصری برای آراستن واقعیت استفاده نمیکند، بلکه آن را به سطحی نمایشی و گاه عمداً مصنوعی میکشاند. در این میان، شخصیتهای عجیب و حضورهای کوتاه چهرههای آشنا نیز به شلوغی جهان فیلم میافزایند. بعضی از این حضورها بهسبب ناگهانیبودن یا ناسازگاری آگاهانهشان با فضای داستان، خنده میآفرینند؛ بعضی دیگر بیشتر یادآور این هستند که فیلم میخواهد هرچه زودتر توجه مخاطب را با چهرهای تازه جلب کند.
همین وفور چهرهها و ارجاعها، از یک سو فضای پرجنبوجوش اثر را تقویت میکند و از سوی دیگر تمرکز روایی آن را میکاهد. تماشاگر گاهی بهجای پیگیری مسیر شخصیتها، منتظر شوخی یا حضور بعدی میماند. بازیها و شخصیتهای فرعی استیلر و ویلسون بیش از هر چیز بر شناخت پیشین مخاطب از درک و هنسل تکیه میکنند.
اجرای آنها، با اعتمادبهنفس و جدیتِ نامتناسب با رفتارهایشان، ستون اصلی کمدی فیلم است. ویلسون در نقش هنسل بهویژه از توانایی خود در آمیختن آرامش و بیاعتنایی بهره میگیرد؛ در مقابل، درک با واکنشهای پررنگتر و خودباوری کودکانهاش مرکز ثقل بخش بزرگی از شوخیهاست. این دو بازیگر بهخوبی درک میکنند که هرچه رفتارشان را جدیتر بگیرند، فاصله میان ادعا و واقعیت خندهدارتر خواهد شد.
« درنتیجه، گاه احساس میشود اثر موضوع خود را نشانه میرود، اما برای کاوش در آن مکث نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چهرههای مکمل نیز هر یک با اغراق خاص خود وارد میدان میشوند. پنهلوپه کروز به داستان وجهی ماجراجویانه میدهد و کریستن ویگ با شخصیتی آراسته و خودبزرگبین، از جنس کمدی نمایشی فیلم بهره میگیرد. ویل فرل نیز با حضور در مقام رقیبی آشنا برای قهرمانان، بار دیگر لحن کاریکاتوری مجموعه را تقویت میکند.
بااینحال، بسیاری از این شخصیتها بیش از آنکه فردیت مستقلی داشته باشند، کارکردی لحظهای دارند: معرفی یک شوخی، برهمزدن تعادل صحنه یا فراهمکردن زمینهای برای موقعیتی تازه. تهدید رقیبان نیز، به همین دلیل، بهاندازهای که باید جدی یا پیچیده احساس نمیشود. روایت پراکنده و شوخیهای کشدار ضعف اصلی «Zoolander 2» در ناتوانی آن از پیونددادن ایدههای متعددش به روایتی منسجم است.
رقابت شرکتها و بازگشت مدلهای قدیمی، میتوانستند چارچوبی روشن برای بررسی تغییرات صنعت مد و تحول شخصیتها فراهم کنند؛ اما داستان اغلب این چارچوب را بهانهای برای کنار هم چیدن شوخیهای جداگانه میکند. هر بخش میکوشد با موقعیتی تازه توجه جلب کند، ولی همه این موقعیتها لزوماً در پیشبرد قصه یا ساختن معنایی واحد سهم ندارند.
نتیجه، روایتی است که حرکت دارد، اما همیشه جهت روشنی ندارد. مشکل دیگر، طول برخی شوخیهاست. کمدی ابزورد به تکرار و مکث نیاز دارد، زیرا گاهی خنده از اصرار بر یک ایده ساده و بیمنطق زاده میشود. اما این روش زمانی اثرگذار است که فیلم بداند کجا باید آن را متوقف کند. در مواردی، «Zoolander 2» یک شوخی را بیش از ظرفیتش ادامه میدهد و به جای افزایش خنده، از نیروی آن میکاهد.
« چهرههای مکمل نیز هر یک با اغراق خاص خود وارد میدان میشوند. »
قوتها و کاستیها
در نیمه دوم نیز انباشت موقعیتها و تغییر مسیرهای داستانی، کشش روایت را کمرنگ میکند. فیلم همچنان ایدههای تصویری و لحظههای بامزه دارد، اما میان آنها و سرنوشت شخصیتها پیوندی نیرومند شکل نمیگیرد. جمعبندی «Zoolander 2» بیش از هر چیز فیلمی متکی بر شخصیتهای آشنا، کمدی ابزورد و هجوی پرزرقوبرق از صنعت مد است.
بازگشت درک و هنسل میتواند لحظههایی واقعاً سرگرمکننده بسازد و بازیگران با آگاهی از جنس اغراقآمیز اثر، جهان آن را سرزنده نگه میدارند. فیلم در بهترین لحظاتش، با اعتمادبهنفسِ بیپایه قهرمانان و خودبزرگبینیِ دنیای مد بازی میکند و از برخورد این دو، طنزی بیپروا میآفریند. بااینهمه، انرژی و رنگوبوی آن جای ساختار روایی محکم را نمیگیرد.
رقابت شرکتها و تهدیدهای تازه عمق چندانی نمییابند، شخصیتهای فرعی اغلب در حد ابزار شوخی باقی میمانند و تکرار بعضی موقعیتها اثرگذاری کمدی را کاهش میدهد. حاصل، دنبالهای ناهموار است: آشنا و گاه بانمک، اما پراکنده و کمکشش؛ اثری که در بازآفرینی حالوهوای مجموعه موفقتر از گسترش جهان و شخصیتهایش عمل میکند.
« در نیمه دوم نیز انباشت موقعیتها و تغییر مسیرهای داستانی، کشش روایت را کمرنگ میکند. »
ثبت دیدگاه