نقد و بررسی
نقد زیگی استارداست و عنکبوتها از مریخ (Ziggy Stardust and the Spiders from Mars) | 1983
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ثبتِ لحظهای بر مرز افسانه و واقعیت «زیگی استارداست و عنکبوتها از مریخ» بیش از آنکه فیلمی دربارهٔ کنسرت باشد، سندِ لحظهای است که در آن یک نقشِ صحنهای به مرزهای واقعیت نزدیک میشود و سپس از آن عقب مینشیند. دوربین دی. ای. پنبیکر در سوم ژوئیهٔ ۱۹۷۳ به تالار همرسمیت اودئون لندن میرود؛ جایی که دیوید بویی آخرین بار در قالب زیگی استارداست روی صحنه ظاهر شد.
فیلم سالها پس از ضبط، در ۱۹۸۳ به اکران عمومی رسید و همین فاصله به تصاویرش کیفیتی دوگانه میدهد: ما هم شاهد یک اجرای زندهایم و هم در حال تماشای بقایای رویدادی که از همان شب به تاریخ سپرده شده است. اهمیت اثر، بنابراین، فقط در ترانههایش نیست؛ در ثبتِ پایان یک شخصیت هنری و واکنش جمعیتی است که هنوز معنای کامل آنچه رخ میدهد را نمیداند.
زیگی؛ شخصیت، ستاره و آینهٔ تماشاگر زیگی استارداست در این اجرا پوششی تزئینی بر تن بویی نیست. او شخصیتی است که از خلال لباس، آرایش، حرکت و شیوهٔ خطابکردن تماشاگر، نوعی جهان مستقل میسازد؛ جهانی که قواعد عادیِ ستارهبودن را به بازی میگیرد. بویی میان اغراق و کنترل حرکت میکند: گاه چهرهای فرازمینی و دستنیافتنی مینماید و گاه با نگاهی مستقیم یا حرکتی حسابشده، فاصلهٔ میان صحنه و سالن را کم میکند.
همین تناقض به اجرا نیروی دراماتیک میدهد. زیگی هم شمایلی باشکوه است و هم محصول یک نمایش؛ هم مرکز شیفتگی جمعیت است و هم کسی که آگاهانه آن شیفتگی را هدایت میکند. فیلم در این میان از توضیحدادن پرهیز میکند. گذشته و سازوکار شکلگیری شخصیت را بهتفصیل باز نمیکند و برای تماشاگر ناآشنا دفترچهٔ راهنما نمیسازد.
« زیگی؛ شخصیت، ستاره و آینهٔ تماشاگر زیگی استارداست در این اجرا پوششی تزئینی بر تن بویی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، از یکسو به اثر تازگی و بیواسطگی میدهد؛ از سوی دیگر، ممکن است بینندهای را که با موسیقی و فضای گلمراک آشنا نیست، بیرون از حلقهٔ شور و ارجاعات نگه دارد. بااینحال، حتی بدون شناخت پیشین از زیگی، میتوان دریافت که آنچه روی صحنه جریان دارد صرفاً اجرای مجموعهای از ترانهها نیست: نمایشِ ساختهشدن و بهپایانرسیدن یک اسطوره است.
موسیقی؛ انرژیِ جمعی و آشوبِ سنجیده نقطهٔ قوت اصلی فیلم، نیروی موسیقی در بافت زندهٔ آن است. ترانهها به نسخههایی وفادار اما بیخطر از ضبطهای استودیویی تبدیل نمیشوند؛ آنها در فضای سالن کش میآیند، شدت میگیرند و گاه رنگی خشنتر و آزادتر پیدا میکنند. بویی با صدایی پرقدرت و حضوری مسلط، اجرا را به حرکت درمیآورد، اما سازها صرفاً همراهیکننده نیستند.
گروه، ضرباهنگ و حجم صدا را میسازد و همین پیوند میان صدای خواننده، گیتار و واکنش تماشاگران است که حس کنسرت را زنده میکند. در میان نوازندگان، میک رانسن حضوری چشمگیر دارد. گیتارنوازی او بهویژه در بخشهای کشیدهتر، ترانه را از قالبی آشنا بیرون میبرد و به قلمرویی پرتنش و گاه نزدیک به بداهه میرساند.
تکنوازی او تزیینِ آهنگ نیست؛ لحظهای است که موسیقی میتواند از مرز ملودیِ شناختهشده عبور کند و به صدا و حرکت محض بدل شود. همین جسارت برای شیفتگان اجرا جذاب است، اما برای شنوندهای که با قطعات آشنایی ندارد یا انتظار ریتمی فشردهتر دارد، ممکن است طولانی به نظر برسد. این تفاوت واکنش، بخشی از ماهیت فیلم است: اثر از مخاطب میخواهد در زمان موسیقی سکون کند، نه آنکه صرفاً منتظر قطعهٔ بعدی بماند.
« موسیقی؛ انرژیِ جمعی و آشوبِ سنجیده نقطهٔ قوت اصلی فیلم، نیروی موسیقی در بافت زندهٔ آن است. »
شخصیتها و اجرا
قابهایی ناآرام برای اجرایی پرزرقوبرق فیلمبرداری پنبیکر با شکوه صحنه همجنس نیست؛ و این ناهمخوانی هم عیب اثر است و هم بخشی از شخصیت آن. تصویر گاهی در یافتن سوژه مکث میکند، فوکوس ناپایدار میشود یا دوربین با حرکتی شتابزده از چهرهای به چهرهٔ دیگر میجهد. نور کمِ سالن نیز جزئیات جمعیت و فضای صحنه را در بعضی لحظات محو میسازد.
این بیثباتی میتواند آزاردهنده باشد، بهخصوص برای تماشاگرانی که انتظار تصویری یکدست و باشکوه از نمایشی چنین پرزرقوبرق دارند. بااینهمه، خامی تصویر همیشه مانع تجربه نیست. دوربین بهجای آنکه همهچیز را در قابهای بینقص و از پیش طراحیشده مهار کند، گاهی حسِ حضور در دل جمعیت را منتقل میکند؛ گویی تماشاگر نیز باید برای دیدن چهرهٔ ستاره میان نور و تاریکی جستوجو کند.
فیلم از این راه فاصلهای جالب میان کمالِ صحنهآرایی بویی و نقصِ ثبت سینمایی پدید میآورد. اما این انتخاب همیشه به نتیجهای شاعرانه نمیرسد: برخی نماها صرفاً نامنظماند و نه نیرویی به اجرا میافزایند و نه اطلاعاتی تازه در اختیار بیننده میگذارند. نقص فنی را نمیتوان یکسره به فضیلت زیباییشناختی تبدیل کرد.
ستاره در مرکز؛ گروه در حاشیه تمرکز فیلم بر بویی طبیعی است؛ نام و شخصیت او محور رویدادند و نمایش نیز با حضورش معنا مییابد. بااینحال، همین تمرکز باعث میشود اعضای گروه کمتر از آنچه شایستهٔ نقششان است دیده شوند. فیلم در لحظههایی که میتوانست رابطهٔ میان نوازندگان یا کار جمعیِ ساختن صدا را برجسته کند، بار دیگر به سوی چهرهٔ اصلی بازمیگردد.
« نور کمِ سالن نیز جزئیات جمعیت و فضای صحنه را در بعضی لحظات محو میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه آن است که «عنکبوتها از مریخ» گاه بیشتر بهصورت نیرویی پیرامون زیگی جلوه میکنند تا گروهی با حضور مستقل و قابلتوجه. این محدودیت، بهویژه در برابر توانایی رانسن، محسوستر میشود: موسیقی اجازه میدهد او در مرکز توجه قرار گیرد، اما تصویر همیشه به همان اندازه سخاوتمند نیست. فیلم در ثبت کاریزمای خواننده موفقتر است تا در ثبت توازن درونی گروه.
از این منظر، اثر را میتوان سندِ یک ستارهسازی دانست؛ سندی که هم جذابیتِ ستاره را ثبت میکند و هم بخشی از کار جمعیِ پشت آن را در سایه میگذارد. تماشاگران؛ جمعیتی در حال تماشای تاریخ یکی از جنبههای اثرگذار فیلم، واکنشهای سالن است. چهرههای مشتاق، هیجان و اشکِ برخی تماشاگران، نیرویی عاطفی به اجرا میبخشند که به موسیقی محدود نمیماند.
جمعیت در فیلم تزئین پسزمینه نیست؛ بخشی از صحنه است. حضور آنها نشان میدهد که زیگی برای مخاطبانش تنها یک خوانندهٔ محبوب نبود، بلکه نقطهٔ تمرکز نوعی تخیل جمعی بود؛ شخصیتی که میشد در او چیزی از آزادی، تفاوت یا امکانِ زیستن بیرون از قراردادهای روزمره دید. در این رابطه، فیلم بهطرزی ظریف دربارهٔ قدرت اجرا نیز سخن میگوید.
بویی فقط برای جمعیت نمیخواند؛ واکنش آن را میسنجد، جهت میدهد و گاه به آن پاسخ میدهد. از سوی دیگر، تماشاگران نیز با فریاد، نگاه و هیجان خود، شخصیت روی صحنه را تقویت میکنند. این رفتوبرگشت، مرز میان ستاره و مخاطب را متخلخل میسازد و توضیح میدهد چرا تصاویر کنسرت برای بینندهای که آن شب را تجربه نکرده، همچنان میتواند حسِ نزدیکی و دلتنگی ایجاد کند.
« فیلم در ثبت کاریزمای خواننده موفقتر است تا در ثبت توازن درونی گروه. »
قوتها و کاستیها
خداحافظی و معنای پایان لحظهٔ اعلام خداحافظی، بیآنکه فیلم به تشریح پیامدهایش نیاز داشته باشد، مرکز ثقل عاطفی اجرا را شکل میدهد. اهمیت آن در تفاوت میان آن چیزی است که روی صحنه گفته میشود و آن چیزی که جمعیت از آن میفهمد. این فاصله، به صحنه کیفیتی غریب میدهد: پایان در برابر چشم همگان رخ میدهد، اما معنای دقیقش هنوز در حال شکلگرفتن است.
فیلم بدون شرحوبسط اضافی، مکث و واکنش سالن را به بخشی از درام تبدیل میکند. آهنگ پایانی نیز از همین رو تأثیری فراتر از کیفیت موسیقایی خود پیدا میکند. پس از آن همه رنگ، حرکت و هیاهو، اجرا به لحظهای میرسد که شکوه صحنه با احساس فقدان درهم میآمیزد. فیلم در این نقطه میفهمد که با ثبت یک نمایش صرف روبهرو نیست؛ با وداعی نمادین طرف است، وداعی که هم شخصیت زیگی را در خود دارد و هم رابطهٔ بویی با نقشی که او را به چهرهای ماندگار بدل کرده بود.
این تأثیر را بهتر است نه با افشای جزئیات، بلکه با توجه به ریتم و سکوتی که پیرامون آن شکل میگیرد دریافت کرد. جمعبندی «زیگی استارداست و عنکبوتها از مریخ» فیلمی بینقص نیست و قرار هم نیست کنسرت را به تجربهای صیقلی و بیواسطه بدل کند. تصویر ناپایدار، فوکوس نامطمئن، غیبت نسبی اعضای گروه از مرکز قاب و طولانیشدن بعضی تکنوازیها ممکن است برای بخشی از مخاطبان مانع ارتباط شود.
در برابر این کاستیها، اجرای پرانرژی بویی و گروه، گیتارنوازی درخشان میک رانسن، حضور پرشور جمعیت و بار عاطفی خداحافظی، فیلم را به سندی زنده و ماندگار تبدیل میکنند. ارزش اثر در بازسازی کامل و بینقص یک شب تاریخی نیست؛ در حفظِ ناآرامی، شکوه و آسیبپذیری همان شب است. اینجا دوربین همیشه بهموقع نمیرسد و تصویر همیشه روشن نیست، اما اجرا از قاب فراتر میرود.
« اهمیت آن در تفاوت میان آن چیزی است که روی صحنه گفته میشود و آن چیزی که جمعیت از آن میفهمد. »
جمعبندی
برای دوستداران بویی و گلمراک، فیلم فرصتی کممانند برای نزدیکشدن به زیگی در اوج حضورش است؛ برای تماشاگر تازهوارد نیز تجربهای است از اینکه چگونه موسیقی، لباس، صدا و نگاهِ یک جمعیت میتوانند از کنسرت فراتر روند و به واقعهای فرهنگی بدل شوند.



ثبت دیدگاه