نقد و بررسی
نقد Young, Violent, Dangerous | 1976
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنایتی بیدلیل، خشونتی بیوقفه «جوان، خشن، خطرناک» ساختهٔ رومولو گوریری، نمونهای تلخ و پرشتاب از سینمای جنایی ایتالیا در دههٔ هفتاد است؛ فیلمی که بهجای آنکه جنایت را پیامد نقشهای حسابشده یا فقر و استیصال نشان دهد، آن را به کنشی پوچ و خودانگیخته بدل میکند. پائولو، جو و لویی از خانوادههایی مرفه و آبرومند میآیند، اما این پیشینه نه سپری اخلاقی برایشان میشود و نه مانعی در برابر سقوطشان.
دستبردها و قتلهای آنان بیش از آنکه راهی برای رسیدن به ثروت باشند، نمایشهایی از قدرتطلبی، بیملاحظگی و میل به هیجاناند. همین بیانگیزگیِ آزارنده، هستهٔ اصلی فیلم را شکل میدهد: خشونتی که نه توجیهی روشن دارد و نه مقصدی معقول. فیلم از همان ابتدا میان دو انتظار فاصله میاندازد؛ انتظار تماشاگر از یک سرقت معمولی و واقعیت خشونتباری که بهسرعت جای آن را میگیرد.
پس از آن، هر تصمیم نسنجیده راه را برای فاجعهای بزرگتر باز میکند. با این حال، روایت از پیچیدگیهای معمایی یا طرحهای چندلایه پرهیز دارد. گوریری داستان را همچون سراشیبیای طراحی میکند که شخصیتها در آن پایین میروند و هر بار، بازگشت به نقطهٔ آغاز دشوارتر میشود. این سادگی، گاه به سود فیلم عمل میکند و گاه محدودیتش را آشکار میسازد.
سه جوان و خلأ پشت خشونت سه جوان فیلم از نظر جایگاه اجتماعی به طبقهای تعلق دارند که معمولاً با امنیت، امکانات و چشماندازی روشن پیوند خورده است. اما فیلم برای توضیح رفتار آنان به تحلیل روانشناختی مفصل یا شرح اجتماعی گسترده متوسل نمیشود. آنچه میبینیم، بیشتر نمودهای بیرونیِ ملال، خودشیفتگی و بیاعتنایی به جان دیگران است.
« همین بیانگیزگیِ آزارنده، هستهٔ اصلی فیلم را شکل میدهد: خشونتی که نه توجیهی روشن دارد و نه مقصدی معقول. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جوانان نه برای رهایی از ستمی مشخص میجنگند و نه برنامهای سیاسی یا اقتصادی را دنبال میکنند؛ خشونت برایشان نوعی بازی هولناک است که پیامدهای واقعیاش را بهطرزی تکاندهنده نادیده میگیرند. این انتخاب، از یک سو، به فیلم نیرویی بیرحم میدهد. وقتی انگیزهای قانعکننده در کار نیست، تماشاگر نمیتواند جنایت را در قالب داستانی تسلیبخش جای دهد یا برای آن عذری بتراشد.
از سوی دیگر، همین کمبودِ انگیزهپردازی باعث میشود شخصیتها گاه بیش از آنکه انسانهایی با لایههای درونی باشند، حاملان ایدهٔ «جوانیِ خطرناک» به نظر برسند. فیلم نشان میدهد که آنان چه میکنند، اما کمتر میکوشد توضیح دهد چگونه به چنین نقطهای رسیدهاند. در نتیجه، تقابل میان رفتارشان و موقعیت خانوادگیشان جالب است، ولی به کندوکاوی کامل در دلایل این تناقض نمیانجامد.
ریتم رو به زوال و تعلیق روایی ساختار فیلم بر افزایش تدریجی خطر بنا شده است. روایت با لحنی نسبتاً آرامتر شروع میشود، اما هر سرقت و برخورد تازه، دامنهٔ تهدید را گستردهتر میکند. فشار پلیس بالا میگیرد، امکان پنهانماندن کمتر میشود و رابطهٔ میان سه جوان نیز زیر بار ترس و تنش آسیبپذیرتر جلوه میکند.
این مسیر صعودی، موتور تعلیق فیلم است: تماشاگر از همان آغاز میداند که اوضاع رو به وخامت میرود، اما میخواهد ببیند این سراشیبی تا کجا ادامه پیدا میکند. گوریری برای نگهداشتن این کشش، بهجای پیچشهای داستانی پیدرپی، بر حرکت و برخورد تکیه میکند. سرقتها، فرارها، تصمیمهای شتابزده و مواجهه با پلیس، داستان را پیوسته به جلو میرانند.
« این انتخاب، از یک سو، به فیلم نیرویی بیرحم میدهد. »
شخصیتها و اجرا
نتیجه، فیلمی است که تماشایش آسان و پرانرژی است، اما همیشه به یک اندازه عمیق نیست. برخی بخشها بیش از آنکه به شخصیتپردازی یا تأمل مجال دهند، بهانهای برای حادثهٔ بعدیاند. بااینهمه، همین شتاب عامدانه با منطق جهان فیلم سازگار است: این شخصیتها فرصت مکث و بازاندیشی را از خود و دیگران میگیرند.
میلان؛ شهری در معرض تهدید یکی از مهمترین عناصر فضاساز فیلم، استفاده از مکانهای واقعی و چشمانداز شهری میلان است. شهر در اینجا پسزمینهای تزئینی نیست؛ خیابانها، پمپبنزینها، فروشگاهها و فضاهای عمومی به میدانهایی بدل میشوند که خشونت ناگهان در آنها فوران میکند. زندگی روزمره همچنان در جریان است، اما هر لحظه ممکن است با حضور این سه جوان از نظم معمول خود بیرون رانده شود.
این برخورد میان محیط عادی و رفتار جنایتبار، به خشونت فیلم کیفیتی ملموس میدهد. لوکیشنهای شهری همچنین به تعقیبوگریزها انرژی دیداری میبخشند. حرکت در خیابانها حس بیقراری و گریز دائمی را تقویت میکند و شهر را نه خانهای امن، بلکه شبکهای از مسیرهای فرار و بنبستهای احتمالی نشان میدهد.
میل به رسیدن به مرز سوئیس نیز به روایت جهت جغرافیایی میدهد: فرار فقط گریز از پلیس نیست، بلکه تلاشی مذبوحانه برای عبور از پیامدهای اعمال خود است. با وجود این، فیلم شهر را به مطالعهای جامع دربارهٔ جامعهٔ ایتالیا تبدیل نمیکند؛ میلان بیشتر فضای زنده و خشنِ ماجراست تا موضوع مستقلی برای تحلیل اجتماعی.
« نتیجه، فیلمی است که تماشایش آسان و پرانرژی است، اما همیشه به یک اندازه عمیق نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خشونت، نمایش و بیاعتنایی خشونت در «جوان، خشن، خطرناک» صرفاً وسیلهای برای غافلگیرکردن مخاطب نیست؛ بخشی از تصویر فیلم از جهانی است که در آن مرز میان تفریح و جنایت برای شخصیتهای اصلی فروریخته است. آنان گاه پول را نه برای بهدستآوردنش، بلکه برای تحقیر کسانی به کار میگیرند که به آن نیاز دارند.
چنین لحظاتی، پوچی و بیرحمی رفتارشان را فشرده و روشن میکند: پول، قدرت و حتی ترس دیگران برایشان ابزارهایی جهت سرگرمیاند. فیلم در این زمینه قدرتی آزارنده دارد، زیرا تماشاگر را با فاصلهٔ اخلاقیِ آشکاری روبهرو میسازد. دوربین میتواند تعقیبوگریز و تیراندازی را هیجانانگیز کند، اما خودِ روایت پیوسته یادآور میشود که این هیجان بر ویرانی زندگی دیگران بنا شده است.
بااینحال، همین تکیهٔ مکرر بر آشوب و خشونت گاهی خطر یکنواختی را در پی دارد. وقتی حادثه پشت حادثه میآید، اثرگذاری هر رخداد ممکن است کاهش یابد و فیلم به نمایش پیوستهٔ جنایت نزدیک شود. این تنش میان نقد خشونت و جذابیت نمایشی آن، یکی از وجوه قابلتأمل فیلم است. بازیگران و شخصیتهای پیرامونی سه بازیگر جوان، هر یک به شکلی در ساختن گروهی ناآرام و نامتوازن سهم دارند.
تفاوتهای رفتاری میان آنان، اندکی پویایی به جمع میبخشد؛ یکی میتواند محور تصمیمهای خطرناک باشد، دیگری با واکنشها و رفتارهایش فضای عصبی را تشدید کند و سومی در کشاکش میان همراهی و تردید قرار گیرد. فیلم بهجای آنکه هر شخصیت را با گذشتهای مفصل تعریف کند، از کنشها، لحن و واکنشهای لحظهایشان برای متمایزکردنشان بهره میگیرد.
« آنان گاه پول را نه برای بهدستآوردنش، بلکه برای تحقیر کسانی به کار میگیرند که به آن نیاز دارند. »
قوتها و کاستیها
این روش برای حفظ سرعت مؤثر است، اما مجال چندانی برای شناخت عمیقتر آنان باقی نمیگذارد. حضور الئونورا جورجی در نقش لیا، دریچهای به سوی واکنشی انسانیتر در برابر خشونت میگشاید. او نسبت به پیامدهای رفتار گروه حساستر است و همین تفاوت، درام را از محصورماندن کامل در نگاه مهاجمان بیرون میآورد.
در سوی دیگر، توماس میلیان در نقش کمیسر پلیس حضور دارد؛ بازیگری که انتظار دیدنش میتواند وعدهٔ نقشآفرینی پررنگتری بدهد. اما کمیسر در بخش بزرگی از فیلم زیر سایهٔ حرکت پیوستهٔ سه جوان قرار میگیرد. نقش او بیش از آنکه مرکز یک درام مستقل باشد، نمایندهٔ دستگاهی است که میکوشد خشونت را مهار کند.
این استفادهٔ محدود، یکی از فرصتهای نیمهتمام فیلم است. کارگردانی و عناصر فنی کارگردانی گوریری در بخشهای پرتحرک، بیش از هر چیز بر حفظ ضرباهنگ و پیوند دادن موقعیتهای پرتنش متمرکز است. فیلم برای زنده نگهداشتن روایت، بارها میان حرکت، تعقیب و درگیری جابهجا میشود. این شیوه برای داستانی که بر فرار بیوقفه استوار است مناسب به نظر میرسد، هرچند گاه مجال تأمل را محدود میکند.
دوربین بهجای آنکه همواره به درون شخصیتها نفوذ کند، اغلب در کنارشان میماند و رفتار بیرونیشان را دنبال میکند؛ انتخابی که سردی و بیاعتنایی جهان فیلم را تقویت میکند. موسیقی فیلم نقش همراهیکننده دارد، اما کمتر به عنصری متمایز و ماندگار بدل میشود. درام بیشتر نیروی خود را از تدوین موقعیتها، حرکت و تضاد میان ظاهر معمولی شهر و خشونت ناگهانی میگیرد تا از موسیقی.
« این روش برای حفظ سرعت مؤثر است، اما مجال چندانی برای شناخت عمیقتر آنان باقی نمیگذارد. »
جمعبندی
همین امر سبب میشود بخشهایی از فیلم پس از پایان، از نظر شنیداری چندان در ذهن باقی نمانند. بااینحال، ضعف موسیقی بهتنهایی ساختار پرتنش اثر را از کار نمیاندازد؛ فیلم بهاندازهٔ کافی بر مسیر فرار و افزایش خطر اتکا دارد تا کشش خود را حفظ کند. جمعبندی «جوان، خشن، خطرناک» فیلمی سرراست، تلخ و پرتحرک است که بهجای ساختن معمایی پیچیده، تماشاگر را در مسیر یک جنایت بیهدف و رو به گسترش قرار میدهد.
نقطهٔ قوتش در ریتم افزاینده، فضای شهری میلان و تصویر بیپردهاش از خشونتی است که برای مرتکبانش به بازی بدل شده است. نقطهٔ ضعفش نیز از همان سادگی سرچشمه میگیرد: شخصیتها و انگیزههایشان کمتر از ظرفیت ایدهٔ مرکزی بسط مییابند، موسیقی اثر چندان در خاطر نمیماند و حضور میلیان محدودتر از آن است که انتظار میرود.
بااینهمه، این کاستیها تمام ارزش فیلم را از میان نمیبرند. اثر گوریری در ثبت حس ناامنی و در نشاندادن فاصلهٔ هولناک میان امتیاز اجتماعی و مسئولیت اخلاقی، تصویری مؤثر میسازد. جذابیت آن نه در ظرافت روانشناختی، بلکه در بیرحمیِ مسیر و تداوم سقوط است؛ مسیری که تماشاگر را وادار میکند به این پرسش بیندیشد که وقتی خشونت از هر معنای قابلفهمی تهی شود، چه چیزی جز پیامدهایش باقی میماند.
« همین امر سبب میشود بخشهایی از فیلم پس از پایان، از نظر شنیداری چندان در ذهن باقی نمانند. »
ثبت دیدگاه