نقد و بررسی
نقد Young Sheldon | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی کودکی یک شخصیت آشنا «Young Sheldon» به گذشتهای میرود که مخاطبانِ «نظریه بیگبنگ» تنها تکههایی از آن را شنیدهاند: کودکی شلدون کوپر در تگزاس و زندگی روزمره خانوادهای که باید با هوش استثنایی او کنار بیاید. اما ارزش سریال فقط در روشنکردن خاستگاه عادتها و ویژگیهای شلدون بزرگسال نیست.
اثر میکوشد بهجای آنکه مجموعهای از اشارههای نوستالژیک به سریال مادر باشد، جهانی مستقل بسازد؛ جهانی که در آن نابغهبودن هم امتیاز است و هم سرچشمه تنهایی، سوءتفاهم و دردسر. تفاوت مهم این پیشدرآمد با «نظریه بیگبنگ» در جنس طنز و شیوه روایت آن است. فضای پرشتابِ شوخیهای گروهی جای خود را به روایتی آرامتر و خانوادگیتر میدهد.
قاب داستان از ذهن شلدون فراتر میرود و به مادر، پدر، خواهر، برادر و مادربزرگ او نیز فرصت حضور میبخشد. نتیجه، اثری است که حتی مخاطب ناآشنا با مجموعه پیشین میتواند با آن ارتباط برقرار کند، هرچند آشنایی قبلی لایهای از انتظار و شناخت به تماشا میافزاید. سریال در سال ۲۰۱۷ آغاز شد و قصهاش کودکی شلدون را در کنار خانوادهاش دنبال میکند.
« اما ارزش سریال فقط در روشنکردن خاستگاه عادتها و ویژگیهای شلدون بزرگسال نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خانواده، نه حاشیه داستان یکی از تصمیمهای سنجیده سریال آن است که خانواده کوپر را صرفاً واکنشدهندگانی به رفتارهای شلدون نمیبیند. هر یک از اعضا، نیازها و گرفتاریهای خودش را دارد و تفاوتهای آنان با شلدون تنها برای تولید موقعیت طنز به کار نمیرود. مادر، میان باورهای دینی و واقعیتهای زندگی خانوادگی حرکت میکند؛ پدر میکوشد با پسری که زبان و علایقش با او بیگانه است رابطه برقرار کند؛ و خواهر و برادر شلدون نیز در سایه توجهی که به نبوغ او جلب میشود، با جایگاه خود دستوپنجه نرم میکنند.
این توجه به اطرافیان، نقطه قوتی اساسی است. سریال نشان میدهد که استعداد کمنظیر یک کودک چگونه میتواند نظم خانواده را تغییر دهد، اما همزمان تأکید میکند که هر یک از اعضا جهان عاطفی مستقل خود را دارند. گاهی مهمترین لحظه قسمت نه در حل مسئلهای علمی، بلکه در گفتوگویی ساده میان دو عضو خانواده شکل میگیرد.
گرمای اثر از همین جزییات میآید: محبت در این خانواده همیشه بیتنش یا بیقیدوشرط بیان نمیشود، اما از خلال مشاجره، حمایت و نگرانی به چشم میآید. شلدونِ کودک و مسئله تفاوت شلدونِ این سریال نه نسخه کوچکشده و تقلیدیِ شخصیت بزرگسال، بلکه کودکی است که هنوز در حال فهمیدن جهان و جای خود در آن است.
« این توجه به اطرافیان، نقطه قوتی اساسی است. »
شخصیتها و اجرا
نبوغش در کلاس درس آشکار است، اما درک قواعد نانوشته اجتماعی برایش دشوار میماند. همین فاصله میان توانایی ذهنی و تجربه عاطفی، منبع بسیاری از موقعیتهای کمیک و درعینحال انسانی سریال است. اثر، تفاوت او را صرفاً به صفتی خندهآور تقلیل نمیدهد؛ نشان میدهد که آدمهای اطرافش چگونه آن را تفسیر میکنند و خود او تا چه اندازه از پیامدهای رفتارش آگاه است.
بااینحال، سریال گاهی بیش از اندازه به همین تقابل تکیه میکند: شلدون نکتهای اجتماعی را نمیفهمد، دیگران از واکنشش متعجب میشوند و موقعیت به شوخی ختم میشود. این الگو در ابتدا مؤثر است، اما تکرار آن میتواند شخصیت را در همان ویژگیهای آشنا محبوس کند. هرگاه روایت به جای تأکید دوباره بر ناآگاهی اجتماعی او، فرصت تجربهکردن پیامدها و تغییرات کوچک را میدهد، شلدون به شخصیتی زندهتر و پیچیدهتر بدل میشود.
بازیها و کیفیت شخصیتپردازی Iain Armitage در نقش شلدون بار دشواری را به دوش میکشد: باید ردپایی از شخصیتی شناختهشده را حفظ کند، بیآنکه اجرای خود را به تقلیدی صرف از بازیگر بزرگسال تبدیل کند. او برای این نقش، جدیت و دقت کودک نابغه را با脆ندگی و خامیِ سنوسالش همراه میسازد. حاصل، شخصیتی است که میتواند در یک لحظه مضحک و در لحظهای دیگر آسیبپذیر به نظر برسد.
« نبوغش در کلاس درس آشکار است، اما درک قواعد نانوشته اجتماعی برایش دشوار میماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیگران نقش اعضای خانواده نیز به شکلگیری تعادل سریال کمک میکنند. Zoe Perry به مادر شلدون صمیمیت و سرسختی میبخشد؛ Lance Barber پدر را از قالب پدرِ صرفاً شوخ یا درمانده بیرون میآورد؛ و Raegan Revord و Montana Jordan به خواهر و برادر شلدون هویت و واکنشهای متمایز میدهند. Annie Potts نیز در نقش مادربزرگ، با شوخطبعی و حضور پرانرژیاش، یکی از منابع مهم سرزندگی اثر است.
در کنار یکدیگر، این بازیها فضایی میسازند که در آن خانواده باورپذیرتر از یک سازوکار ساده برای پیشبرد شوخیهاست. طنز، ریتم و لحن احساسی طنز «Young Sheldon» بیشتر از برخورد شخصیتها و تفاوت نگاهشان به جهان زاده میشود تا از شوخیهای کلامیِ پیاپی. زندگی در یک جامعه کوچک تگزاسی، مدرسه، خانه و روابط همسایگی موقعیتهایی فراهم میکند که شلدون در آنها با معیارهایی روبهرو شود که نه میپذیرد و نه همیشه میتواند درکشان کند.
این شیوه، به سریال لحنی گرم و دسترسپذیر میدهد؛ مخاطب هم به غرابت موقعیت میخندد و هم میتواند محدودیتهای شخصیت را ببیند. در سوی دیگر، اثر بهدفعات از کمدی فاصله میگیرد و به سمت احساسات خانوادگی میرود. این جابهجایی اغلب خوب عمل میکند، زیرا پیوند میان شخصیتها از پیش ساخته شده و لحظات عاطفی از دل زندگی روزمره برمیآیند.
« بازیگران نقش اعضای خانواده نیز به شکلگیری تعادل سریال کمک میکنند. »
قوتها و کاستیها
اما گاهی تأکید بر پیام اخلاقی یا نتیجهگیری احساسی بیش از اندازه صریح میشود. در چنین لحظاتی، سریال به جای اعتماد به سکوت، بازی یا جزئیات صحنه، معنای موقعیت را برای مخاطب توضیح میدهد و ظرافتش کاهش مییابد. جهان داستان و حدهای واقعگرایی بازسازی حالوهوای گذشته، برای سریالی که به خانواده، مدرسه و تجربه رشد میپردازد، میتوانست یکی از پایههای مهم باورپذیری باشد.
اثر نشانههایی از زمان و محیط خود را در زندگی روزمره میگنجاند، اما فضای تاریخی همیشه به اندازه شخصیتپردازی دقیق نیست. مهمتر از آن، نمایش زندگی دانشگاهی و سازوکارهای آموزشی گاه تابع نیازهای کمدی و داستانی باقی میماند، نه منطق نهادیِ واقعگرا. این انتخاب لزوماً تماشای سریال را مختل نمیکند، اما مخاطبی که انتظار تصویری دقیق از محیط دانشگاه دارد، ممکن است با سادهسازیهایی روبهرو شود.
بااینحال، «Young Sheldon» را بهتر است بیش از آنکه بازنمایی مستندگونه یک دوره تاریخی بدانیم، داستانی درباره خانواده و رشد ببینیم که در گذشتهای مشخص جای گرفته است. اولویت اثر، سنجیدن دقت تکتک جزئیات تاریخی نیست؛ تمرکز آن بر فاصله میان جهان درونی یک کودک و انتظارات محیط پیرامون اوست.
« اما گاهی تأکید بر پیام اخلاقی یا نتیجهگیری احساسی بیش از اندازه صریح میشود. »
جمعبندی
این انتخاب، هم به سریال آزادی عاطفی میدهد و هم حدهایی برای واقعگراییاش تعیین میکند. جمعبندی «Young Sheldon» پیشدرآمدی است که از تکیه بر شهرت شخصیت مرکزی فراتر میرود و با گسترش نگاه به خانواده، به اثری مستقل و دلنشین تبدیل میشود. بازیهای باورپذیر، فضای گرم خانوادگی و ترکیب طنز موقعیت با لحظات عاطفی، آن را برای تماشایی آرام و پیوسته مناسب میکنند.
در مقابل، تکرار شوخیهای مبتنی بر ناآگاهی اجتماعی شلدون، احساساتیشدن یا اخلاقگراییِ گاه آشکار و سادهسازی بعضی جنبههای زندگی دانشگاهی از محدودیتهای آن است. قدرت سریال در این نیست که شلدون را همیشه دوستداشتنی یا همیشه خندهدار جلوه دهد؛ قوتش آن است که نشان میدهد رشدکردن در خانوادهای معمولی برای کودکی نامعمول چه معنایی دارد.
«Young Sheldon» در بهترین لحظاتش درباره نابغهای است که جهان را با دقتی خارقالعاده میسنجد، اما برای فهم آدمهای نزدیکش به زمان، تجربه و مهربانی نیاز دارد.
« این انتخاب، هم به سریال آزادی عاطفی میدهد و هم حدهایی برای واقعگراییاش تعیین میکند. »



ثبت دیدگاه