نقد و بررسی
نقد جوانان سلطنتی (Young Royals) | 2021
ملکهٔ نوجوانی زیر نگاه تاجوتخت «یانگ رویالز» در ظاهر با آشنایی شاهزادهای نوجوان با مدرسهای شبانهروزی و ممتاز آغاز میشود؛ اما نیروی اصلی سریال نه در زرقوبرق دربار است و نه در رازآلودگی محیط مدرسه، بلکه در فاصلهٔ میان زندگی خصوصی و نقشی عمومی قرار دارد. ویلهلم به هیلرسکا میآید تا از بحران و رسوایی فاصله بگیرد، ولی خیلی زود درمییابد که جابهجایی مکانی نمیتواند او را از انتظاراتی که نام خانوادگیاش بر دوشش گذاشته رها کند. در این روایت، نوجوانی مرحلهای کوتاه پیش از بزرگسالی نیست؛ میدان نبردی است میان میل به خودبودن و فشار برای تبدیلشدن به تصویری قابلقبول برای دیگران. مدرسهای کوچک بهمثابه جامعهای طبقاتی هیلرسکا صرفاً پسزمینهٔ داستان نیست؛ نمونهای فشرده از جامعهای است که در آن جایگاه، ثروت و نسب، مسیر رابطهها را تعیین میکنند. دیوارهای مدرسه، آیینهای جمعی و قواعد نانوشتهٔ دانشآموزان، نوعی نظم اجتماعی میسازند که در آن برخی از نوجوانان از آغاز صاحب امتیازند و برخی دیگر ناچارند برای حضور در همان فضا هزینه بدهند. تقابل میان ویلهلم و سایمون از همینجا معنا پیدا میکند: یکی با انبوهی از امتیازها و الزامها به مدرسه آمده و دیگری با تجربهای متفاوت از منزلت و تعلق. سریال این تضاد را به سخنرانی مستقیم دربارهٔ طبقه فرو نمیکاهد. مناسبات روزمره، شوخیها، دعوتشدن یا نشدن به جمعها و نحوهٔ استفادهٔ دیگران از تواناییهای یکدیگر، بهتدریج نشان میدهد که برابری رسمی الزاماً به معنای برابری واقعی نیست. بااینحال، نگاه اثر به طبقه همیشه به یک اندازه ژرف نیست؛ بعضی موقعیتها بیش از آنکه ساختار اجتماعی را بکاوند، کارکردی روایی پیدا میکنند و تنها برای تشدید تنش میان شخصیتها به کار میروند. ویلهلم و سایمون؛ رابطهای بر پایهٔ حضور مهمترین دستاورد «یانگ رویالز» رابطهٔ ویلهلم و سایمون است؛ رابطهای که باورپذیریاش از لحظههای بزرگ و اعترافهای پرطمطراق نمیآید، بلکه از مکثها، نگاهها، سکوتهای ناراحت و گفتوگوهای ساده شکل میگیرد. این دو نفر در کنار هم نه به دو نماد برای اثبات یک پیام، بلکه به دو نوجوان با خواستهها و مرزهای متفاوت تبدیل میشوند. جاذبهٔ میانشان روشن است، اما سریال آن را با سادگیِ فریبندهای روایت نمیکند: دوستداشتن در اینجا بهمعنای حلشدن اختلافها نیست و صمیمیت، آسیبپذیری هر دو را آشکارتر میکند. بازی ادْوین رایدینگ در نقش ویلهلم، نوسان میان خودداری و فوران احساس را با ظرافت منتقل میکند. او شاهزادهای نیست که همیشه بداند چه میخواهد؛ گاه واکنشهایش نابالغانه، عجولانه یا متناقضاند، اما همین کاستیها چهرهای انسانی به او میبخشند. عمر رودبرگ نیز به سایمون استقلال و حضور میدهد. سایمون فقط معشوقی نیست که داستانش را از مسیر ویلهلم ببینیم؛ او آرمانها، خشمها و حسابوکتاب اخلاقی خودش را دارد. شیمی میان این دو بازیگر، تکیهگاه عاطفی سریال است و کمک میکند حتی لحظههای آشنا درام نوجوانانه تازگی داشته باشند. عشق، وظیفه و امکان انتخاب هستهٔ دراماتیک اثر در برخورد میان میل شخصی و وظیفهٔ سلطنتی نهفته است. برای ویلهلم، انتخاب عاطفی صرفاً مسئلهای خصوصی نیست؛ هر تصمیم ممکن است به تصویری عمومی بدل شود و پیامدهایی فراتر از زندگی خودش پیدا کند. این فشار، داستان عاشقانه را به پرسشی دربارهٔ قدرت و اختیار گسترش میدهد: آیا فردی که از کودکی در قالب یک نهاد تعریف شده، میتواند خواست خودش را بیهراس دنبال کند؟ سریال در بهترین لحظههایش پاسخ سادهای نمیدهد. نه عشق را نیرویی جادویی مینمایاند که همهٔ موانع را از میان میبرد و نه وظیفه را کاملاً بیمعنا و ظالمانه تصویر میکند. ویلهلم میان انتخابهایش و پیامدهای آنها گرفتار است؛ سایمون نیز نمیخواهد تنها در سایهٔ مقام و شرایط او تعریف شود. همین ناهمترازی، رابطه را زنده نگه میدارد. بااینهمه، گاهی کشمکشها بیش از اندازه به نگفتن حقیقت، پنهانکاری یا سوءتفاهم وابسته میشوند. این شیوه درام را به حرکت درمیآورد، اما ممکن است برخی بحرانها را مصنوعیتر از تجربهٔ عاطفی شخصیتها جلوه دهد. نوجوانی بیپیرایه و بازیهای خوب یکی از انتخابهای مؤثر سریال، پرهیز از صیقلدادن بیش از حد جهان نوجوانان است. شخصیتها همواره جذاب، هوشمند یا درسترفتار نیستند؛ گاهی حسودند، گاهی خودخواه، و گاهی از پیامد تصمیمهایشان سر درنمیآورند. چنین تصویری با روایتهای نوجوانانهای که جوانی را به مجموعهای از چهرههای بینقص و بحرانهای پرزرقوبرق تبدیل میکنند، فاصله دارد. عاطفه در سریال از نقصها جدا نیست و همین نقصها به مخاطب امکان میدهد با شخصیتها ارتباط برقرار کند، حتی زمانی که با رفتارشان موافق نیست. بازی گروهی نیز به این حس واقعگرایی کمک میکند. جهان هیلرسکا به لطف واکنشهای کوچک و روابط متغیر دانشآموزان، محیطی اجتماعی به نظر میرسد، نه صرفاً صحنهای برای رویارویی زوج اصلی. بااینحال، برخی شخصیتهای فرعی فرصت کافی برای شکلگرفتن پیدا نمیکنند. آنها گاه بیشتر حامل یک کشمکش یا محرک یک بحراناند تا انسانهایی با مسیر مستقل. این کمعمقی، بهویژه وقتی داستان از رابطهٔ مرکزی فاصله میگیرد، آشکارتر میشود.
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایت و ریتم؛ کشش در برابر تکرار «یانگ رویالز» از آن دسته مجموعههایی است که بخش مهمی از جذابیتش را از انباشت جزئیات عاطفی میگیرد. لحظهها معمولاً برای رسیدن به حادثهای بزرگ شتاب نمیکنند؛ تماشاگر مجال دارد تغییر فاصلهٔ میان شخصیتها را ببیند و درک کند که یک نگاه یا پاسخ کوتاه چه معنایی پیدا کرده است.
این صبر روایی به باورپذیری رابطهها کمک میکند و باعث میشود فشار بیرونی و تردید درونی بهتدریج اثر بگذارند. اما همین رویکرد گاه به کندی میانجامد. بعضی بخشها بیش از حد در مدار تنشهای تکرارشونده میچرخند و تحول تازهای به روابط نمیافزایند. اگر تماشاگر به درامهای پرحادثه و ضرباهنگ تند خو گرفته باشد، مکثهای سریال ممکن است طولانی به نظر برسند.
« این صبر روایی به باورپذیری رابطهها کمک میکند و باعث میشود فشار بیرونی و تردید درونی بهتدریج اثر بگذارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در مقابل، برای مخاطبی که به مشاهدهٔ آرام تغییرات شخصیتی علاقه دارد، این فرصت برای همراهی با عواطف ناپایدار نوجوانان بخشی از جذابیت اثر است. نقطهٔ قوت و ضعف روایت، در همین انتخاب مشترک ریشه دارند: سریال به احساس فرصت میدهد، اما گاهی بیش از اندازه در همان احساس میماند. جلوهٔ بصری و فضای عاطفی فضای بصری سریال در خدمت ساختن تضاد میان زندگی عادی مدرسه و بار سنگین موقعیت سلطنتی است.
فضاهای رسمی و جمعی، حس نظارت و انضباط را تقویت میکنند؛ در مقابل، لحظههای خصوصی به شخصیتها مجال میدهند از نقشهایی که دیگران برایشان نوشتهاند فاصله بگیرند. اهمیت این تمهید در خودنمایی تصویری نیست، بلکه در آن است که مکانها بر رفتار اثر میگذارند: در بعضی فضاها شخصیتها مراقب هر حرکتاند و در بعضی دیگر امکان مییابند اندکی صادقتر باشند.
شخصیتها و اجرا
همین حساسیت در لحن کلی نیز دیده میشود. سریال میان رمانس، درام خانوادگی و کشمکش اجتماعی رفتوآمد میکند و معمولاً اجازه نمیدهد هیچکدام بهتنهایی همهچیز را ببلعد. گاهی این آمیختگی موجب میشود برخی موضوعها تنها گذرا لمس شوند، اما در بهترین لحظهها به اثر گسترهای فراتر از یک داستان عاشقانهٔ مدرسهای میبخشد.
هیلرسکا هم محیطی برای دلباختگی است و هم نهادی که مدام یادآوری میکند جایگاه اجتماعی میتواند حتی خصوصیترین انتخابها را عمومی کند. جمعبندی «یانگ رویالز» اثری تأثیرگذار و صمیمی است که قدرتش را از رابطهٔ مرکزی و توجه به ظرافتهای عاطفی میگیرد. این سریال عشق را نه رؤیایی بیدردسر، بلکه تجربهای میبیند که در برخورد با خانواده، طبقه، شهرت و وظیفه شکل میگیرد.
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیهای باورپذیر و شیمی میان ویلهلم و سایمون، دشواریهای روایت را تا حد زیادی جبران میکنند و به قصه نیرویی میدهند که پس از تماشا نیز در ذهن میماند. البته کمپرداختگی برخی شخصیتهای فرعی، اتکای گاهوبیگاه به پنهانکاری و افت ریتم، مانع از آن میشوند که همهٔ اجزای سریال به یک اندازه پخته باشند.
بااینحال، این لغزشها هستهٔ عاطفی اثر را از میان نمیبرند. «یانگ رویالز» از آن داستانهایی است که مخاطب ممکن است پس از پایان تماشایش دلش بخواهد بار دیگر از آغاز تجربهاش کند؛ نه برای آنکه از مسیر داستان بیخبر است، بلکه برای بازگشت به آن حس نخستینِ نزدیکی و امیدی که میان دو شخصیت شکل میگیرد.
« بااینحال، این لغزشها هستهٔ عاطفی اثر را از میان نمیبرند. »



ثبت دیدگاه