نقد و بررسی
نقد فقط دو بار زندگی می کنید (You Only Live Twice) | 1967
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت باند به قلمرو افسانه «You Only Live Twice» از همان آغاز میخواهد تجربهای بزرگتر از یک مأموریت جاسوسی معمولی بسازد. ناپدیدشدن کپسولهای فضایی روسی و آمریکایی، رقابت قدرتهای جهانی را به آستانهٔ جنگ میکشاند و جیمز باند را به ژاپن میفرستد؛ سرزمینی که برای فیلم نه فقط پسزمینه، بلکه سرچشمهٔ اصلی رنگ، رمزوراز و هیجان است.
لوئیس گیلبرت قصه را با مقیاسی عظیم پیش میبرد و از همان ابتدا روشن میکند که با روایتی واقعگرا و کمادعا روبهرو نیستیم: اینجا منطق جاسوسی، خیالپردازیِ پرزرقوبرق و نمایشهای اغراقآمیز دست در دست هم دارند. فیلم پنجم مجموعهٔ جیمز باند، با بازی شان کانری، در سال ۱۹۶۷ ساخته شد. فیلمنامهٔ رولد دال نیز از ماجرای رمان ایان فلمینگ فاصله میگیرد و داستانی تازه را بر پایهٔ بخشی از شخصیتها و موقعیتهای آن بنا میکند.
همین تغییر مسیر، اثر را به یکی از نمونههای آشکار سینمای باند در گذار از تریلر جاسوسی به ماجراجویی عظیم و کمابیش خیالانگیز بدل کرده است. ژاپن؛ منظرهای که به شخصیت بدل میشود بخش مهمی از جذابیت فیلم به شیوهای بازمیگردد که ژاپن را وارد زبان بصری خود میکند. خیابانها، بندرها، معماری، طبیعت و فضاهای سنتی، به روایت هویتی متفاوت میدهند؛ گویی باند از قلمرو آشنای مأموریتهای اروپایی بیرون آمده و به جهانی قدم گذاشته است که قواعد و نشانههایش برای او ناآشناست.
این جابهجایی، دستکم در سطح تصویری، به ماجراجویی جان تازه میبخشد و فیلم را از تکرار سادهٔ الگوی قسمتهای پیشین دور میکند. فیلمبرداری فردی یانگ به چشماندازهای ژاپن وسعت و وقار میدهد و طراحی صحنهٔ کن آدام، حتی در فضاهای داخلی، جلوهای متمایز میآفریند. بااینحال، نگاه فیلم به فرهنگ ژاپنی همیشه به همان اندازه که تماشایی است، سنجیده نیست.
« فیلم پنجم مجموعهٔ جیمز باند، با بازی شان کانری، در سال ۱۹۶۷ ساخته شد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گاهی نشانهها و آداب فرهنگی بیش از آنکه جزئی از زندگی شخصیتها باشند، به تزئیناتی برای شگفتزدهکردن مخاطب غربی تبدیل میشوند. در نتیجه، ژاپنِ فیلم هم محل وقوع یک ماجرای پرهیجان است و هم تصویری خیالپردازانه که از بیرون ساخته شده؛ تصویری که امروز میتوان هم جذابیت بصریاش را دید و هم فاصلهاش را از پیچیدگی واقعیت فرهنگی.
باندِ کانری؛ کاریزما در مسیر فرسودگی شان کانری همچنان هستهٔ محکم فیلم است. حضورش به باند اقتدار و شوخطبعی خاصی میدهد و به لحظات شلوغ فیلم نوعی انسجام میبخشد. او میتواند در یک صحنه مأموری آرام و مسلط باشد و در صحنهای دیگر، با واکنشی کوتاه، بر بیپروایی و خوداطمینانی شخصیت تأکید کند.
این کاریزما بخش بزرگی از بار سرگرمی را به دوش میکشد؛ بهویژه زمانی که روایت، بهجای پیشبرد دقیق معما، سرگرم تدارک یک نمایش بزرگ میشود. اما فیلم از محدودیتهای قهرمان خود نیز بینصیب نیست. باند گاهی بیش از آنکه درگیر کشف و تحلیل باشد، بهانهای برای پیوندزدن موقعیتهای پرزرقوبرق است.
همچنین ماجرای تغییر ظاهر و ژاپنیشدن او برای پوشش مخفی، از ایدههایی است که فیلم آن را با جدیتی بیش از ظرفیتش عرضه میکند. این تمهید نه باورپذیری چندانی دارد و نه به شخصیتپردازی باند عمق میبخشد؛ بیشتر به شوخیای ناخواسته میماند که در دل فیلمی پر از شوخیها و اغراقهای عمدی، مرز میان سرگرمی و تصنع را مخدوش میکند.
« باندِ کانری؛ کاریزما در مسیر فرسودگی شان کانری همچنان هستهٔ محکم فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
بلوفلد و معماری شرارت یکی از ماندگارترین دستاوردهای فیلم، تبدیل مخفیگاه دشمن به یک جاذبهٔ دیداری تمامعیار است. پایگاه آتشفشانی بلوفلد صرفاً مکانی برای پنهانشدن نیست؛ تجسمی از منطق اغراقآمیز مجموعه است، جایی که شرارت باید در مقیاسی عظیم، چشمگیر و فراموشنشدنی به نمایش درآید. سازهٔ غولآسا، راهآهن داخلی و تأسیسات پیشرفته، جهان داستان را از واقعیت روزمره جدا میکنند و به آن حالوهوای نمایشگونهای میبخشند.
کن آدام با طراحی این فضا، معماری را به بخشی از شخصیتپردازی بدل میکند: هرچه پایگاه ناممکنتر و پرابهتتر به نظر میرسد، تصور قدرت و خودبزرگبینی صاحبانش نیز پررنگتر میشود. حضور دونالد پلیزنس در نقش بلوفلد نیز به این فضا وزن میدهد. او با خونسردی و رفتاری حسابشده، تصویری سرد و تهدیدآمیز میسازد؛ تصویری که با هیاهوی پیرامونش تضاد دارد.
بدون ورود به جزئیات داستانی، میتوان گفت رویارویی باند با این دشمن دیرینه از مهمترین جاذبههای فیلم است. بااینهمه، خود بلوفلد بیش از آنکه شخصیتی پیچیده باشد، گاه کارکردی نمادین دارد: چهرهای برای تمرکز دادن همهٔ نیروهای تهدید و نمایش، در جهانی که شرارتش از منطق واقعگرایانه فاصله گرفته است.
اکشن؛ از هلیکوپتر کوچک تا نینجاها صحنههای اکشن فیلم از تنوعی برخوردارند که با فضای ماجراجویانهاش سازگار است. تعقیبوگریز هوایی با هلیکوپتر کوچک، با نام «لیتل نلی»، یکی از نمونههای روشن توان فیلم در تبدیل یک ایدهٔ نامتعارف به سرگرمی سینمایی است. تعلیق آن بیش از آنکه از واقعنمایی نیرو بگیرد، متکی به طراحی روشن موقعیت، تغییر مداوم خطرها و سرخوشیِ آشکار فیلم از اسباببازیهای فناورانهاش است.
« حضور دونالد پلیزنس در نقش بلوفلد نیز به این فضا وزن میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این صحنه نشان میدهد که مجموعه چگونه میتواند ابزار جاسوسی را به وسیلهای برای نمایش بدل کند، بیآنکه لزوماً وانمود کند همهچیز باید کاملاً باورپذیر باشد. نینجاها و نبردهای گروهی نیز همین رویکرد را دنبال میکنند. فیلم بهجای آنکه بر مبارزهٔ تنبهتن محدود بماند، به سوی صحنههایی پرجمعیت و گسترده حرکت میکند؛ صحنههایی که بیش از ظرافت، بر شور، حرکت و مقیاس تکیه دارند.
این انتخاب برای تماشاگر جویای ماجراجویی رضایتبخش است، اما گاهی از وضوح و دقت در اجرا میکاهد. هرچه فیلم به نمایش نهایی نزدیکتر میشود، اندازهٔ رویدادها بزرگتر میشود و فرصت پرداخت جزئیات داستانی کاهش مییابد. ریتم و طنز؛ مرز میان بازیگوشی و ملال نیمهٔ نخست فیلم، بهواسطهٔ معرفی موقعیت جهانی، ورود تدریجی باند به ژاپن و طرح پرسشهای اصلی، کشش نسبتاً پایداری دارد.
اما در نیمهٔ دوم، روایت کمکم زیر بار تدارک صحنههای بزرگ و گردآوردن عناصر متعدد سنگین میشود. بعضی گذرها طولانی به نظر میرسند و فیلم در فاصلهٔ میان لحظات پرتحرک، همیشه نمیتواند تعلیق یا کنجکاوی لازم را حفظ کند. مسئله این نیست که فیلم از هیجان خالی میشود؛ بلکه هیجانها گاه چنان پراکندهاند که رشتهٔ روایی میان آنها سستی میگیرد.
طنز نیز با همین نابرابری روبهروست. لحظاتی از خودآگاهی و بازیگوشی، به فیلم شور و سبکی میبخشند و با سنت اغراقآمیز مجموعه هماهنگاند. در مقابل، بعضی شوخیها و رفتارها بیش از حد لوس یا تصنعی جلوه میکنند و بهجای آنکه فاصلهای دلپذیر از جدیت ایجاد کنند، از جهان فیلم بیرون میزنند.
« نینجاها و نبردهای گروهی نیز همین رویکرد را دنبال میکنند. »
قوتها و کاستیها
اثر گاهی چنان مشتاق سرگرمکردن است که مجال نمییابد میان شوخی مؤثر و شوخی صرفاً پرسروصدا تمایز بگذارد. حاصل، تجربهای ناهموار است: لحظاتی بسیار بهیادماندنی در کنار بخشهایی که شتاب و تمرکز بیشتری میطلبیدند. جمعبندی «You Only Live Twice» فیلمی است که بیش از هر چیز با مقیاس، طراحی و روح ماجراجویانهاش در خاطر میماند.
ژاپنِ رنگارنگ، تعقیبوگریز هوایی، نینجاها و بهویژه پایگاه آتشفشانی بلوفلد، به آن هویتی تصویری میدهند که از بسیاری از قسمتهای مجموعه متمایزش میکند. شان کانری همچنان حضوری گیرا دارد و فیلم در بهترین لحظاتش با اعتمادبهنفس به اغراق خود تن میدهد؛ گویی میداند که قرار نیست همهچیز را به واقعیت روزمره گره بزند.
در برابر این امتیازها، ضعفهایی هم آشکارند: روایت در نیمهٔ دوم امتداد مییابد، برخی تمهیدهای داستانی باورپذیر نیستند و گاه لحن فیلم از بازیگوشی به لوسبودن میلغزد. افزون بر آن، تصویر ژاپن بیشتر بر شگفتی و نشانههای دیداری تکیه دارد تا بر درکی چندلایه از فرهنگ آن. با وجود این کاستیها، فیلم همچنان نمونهای پرجلوه از سینمای ماجراجویانهٔ باند است؛ اثری که شاید از نظر انسجام بهترین دستاورد مجموعه نباشد، اما در خلق جهانی عظیم، رنگین و بهیادماندنی کامیاب میشود.
« اثر گاهی چنان مشتاق سرگرمکردن است که مجال نمییابد میان شوخی مؤثر و شوخی صرفاً پرسروصدا تمایز بگذارد. »



ثبت دیدگاه