نقد و بررسی
نقد شبح یوتسویا: قسمت اول (Yotsuya Ghost Story Part 1) | 1949
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه میان ملودرام و داستان ارواح «داستان ارواح یوتسویا، بخش نخست» بیش از آنکه وحشتی فراطبیعی باشد، درامی تلخ دربارهٔ جاهطلبی، فقر و فرسایش وجدان است. کیسوکه کینوشیتا روایت مشهور «یوتسویا کایدان» را چنان پیش میبرد که هراس، دستکم در این بخش، نه از حضور آشکار ارواح، بلکه از رفتار آدمهای زنده سرچشمه میگیرد.
ایمون تامیا، ساموراییِ بیارباب و گرفتار تنگدستی، زندگی کنونی خود را بنبستی تحقیرآمیز میبیند. میل به رهایی از آن، ابتدا ممکن است چون آرزویی انسانی جلوه کند؛ اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که چگونه این خواسته، وقتی با خودخواهی و ترس از مسئولیت درآمیزد، به توجیهی برای خیانت بدل میشود.
این انتخاب روایی برای تماشاگرانی که انتظار داستانی سرشار از جلوههای هراسآور دارند، ممکن است شکیبایی بخواهد. فیلم در آغاز بیش از آنکه به شبح و ناشناخته بپردازد، مناسبات اجتماعی و روانی شخصیتها را میکاود. در نتیجه، بخش نخست را باید همچون مقدمهای جدی برای تراژدی دید؛ مقدمهای که بنیاد وحشت را در اخلاق و انتخاب میگذارد، نه در ظاهرهای ناگهانی و ترساننده.
جاهطلبی و مسئولیت اخلاقی هستهٔ دراماتیک فیلم در فاصلهٔ میان خواستههای ایمون و بهایی قرار دارد که دیگران باید برای آن بپردازند. او خود را قربانی وضعی میبیند که در آن گرفتار شده است و آرزوی منزلت و آسایش را حقی طبیعی میپندارد. اما همین نگاه، کمکم بهانهای میشود تا رنج اویوا و وفاداریاش را مانع پیشرفت تلقی کند.
« ایمون تامیا، ساموراییِ بیارباب و گرفتار تنگدستی، زندگی کنونی خود را بنبستی تحقیرآمیز میبیند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم قضاوت اخلاقی را به شکل خطابهای مستقیم عرضه نمیکند؛ در عوض، تماشاگر را وامیدارد تا در کنار دیدن فشارهای واقعی زندگی شخصیتها، بهانهسازیهای آنان را نیز تشخیص دهد. در این جهان، شر لزوماً چهرهای پرهیاهو و استثنایی ندارد. ضعف، ترس، حسادت و مصلحتاندیشی روزمره میتوانند به اندازهٔ بدخواهی آگاهانه ویرانگر باشند.
همین نکته به روایت نیرویی تلخ میبخشد: سقوط شخصیتها نه از دل یک حادثهٔ ناممکن، بلکه از تصمیمهایی پدید میآید که هر کدام در لحظه ممکن است کوچک یا قابل توجیه به نظر برسند. فیلم با این نگاه، داستانی کهن را به مطالعهای دربارهٔ سازوکار توجیه ظلم تبدیل میکند. اویوا؛ وفاداری در جایگاه آسیبپذیری اویوا در روایت نقشی بیش از همسر وفادار دارد؛ حضور او معیار سنجش دگرگونی اخلاقی ایمون است.
دلبستگی و امیدش به زندگی مشترک، در آغاز او را به شخصیتی صمیمی و انسانی بدل میکند، اما همین وابستگی او را در برابر تصمیمهای همسرش آسیبپذیر میسازد. فیلم از این تضاد برای ساختن اندوهی آرام و پیوسته بهره میبرد: آنچه اویوا را ارزشمند میکند، همان چیزی است که در روابط نابرابر میتواند به نقطهٔ ضعفش تبدیل شود.
با این حال، اویوا صرفاً ابزاری برای برانگیختن ترحم نیست. وفاداریاش از آرزوی سادهٔ داشتن امنیت و زندگی بهتر جدا نیست؛ او نیز در جهانی محدود به دنبال امکان آرامش است. فیلم در پرداخت به او، تصویری از نابرابری قدرت در رابطهٔ زناشویی ترسیم میکند: یک طرف میتواند آیندهٔ مشترک را بازتعریف کند، حال آنکه طرف دیگر ناچار است با پیامدهای تصمیمی روبهرو شود که در شکلگیریاش سهمی ندارد.
« در این جهان، شر لزوماً چهرهای پرهیاهو و استثنایی ندارد. »
شخصیتها و اجرا
اجرای کینیو تاناکا به این موقعیت عاطفی عمق میدهد و از احساساتگرایی آسان فاصله میگیرد. بازیها و روانشناسی شخصیتها بازیها از مهمترین تکیهگاههای فیلماند، بهویژه آنجا که تردید و عذاب وجدان جای گفتوگوی صریح را میگیرند. کن اوهارا در نقش ایمون، مردی را تصویر میکند که ضعفش را پشت ادعای ضرورت پنهان میسازد.
جذابیت این شخصیت در شرارت آشکارش نیست، بلکه در لغزش تدریجی اوست: در تلاش برای باورکردن اینکه هنوز میتواند خود را انسانی موجه بداند، حتی هنگامی که رفتارهایش خلاف آن را نشان میدهند. تاناکا نیز به اویوا حضوری آرام اما ماندگار میبخشد. واکنشهای او تنها وسیلهای برای پیشبرد پیرنگ نیستند؛ در آنها ترس از رهاشدن، امید به ترمیم رابطه و آگاهی از شکنندگی موقعیتش به چشم میآید.
بازیگران دیگر نیز به فضای اجتماعی اثر جان میدهند و باعث میشوند شخصیتها در خلأ اخلاقی عمل نکنند؛ تصمیمهایشان در شبکهای از فشار اقتصادی، منفعت و مناسبات قدرت شکل میگیرد. گاه انگیزهها یا پیوند میان رویدادها به روشنی لازم بیان نمیشوند، اما بازیها معمولاً ابهام را با جزئیات رفتاری جبران میکنند.
تصویر سیاهوسفید و واقعگرایی بصری فیلمبرداری سیاهوسفید به اثر کیفیتی زمینی و سنگین میدهد. قابها به جای آنکه هر لحظه برای تولید هیجان طراحی شده باشند، زندگی مادی شخصیتها را برجسته میکنند: خانهها، فضاهای روزمره و محیط اجتماعی بخشی از فشار داستاناند. همین واقعگرایی، فاصلهٔ میان افسانهٔ مشهور و مصیبت انسانی را کم میکند.
« اجرای کینیو تاناکا به این موقعیت عاطفی عمق میدهد و از احساساتگرایی آسان فاصله میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تماشاگر پیش از آنکه با امر نامتعارف روبهرو شود، در جهانی جای میگیرد که رنج و تنگدستی در آن ملموس است. کینوشیتا در لحظههایی به نمای نزدیک نیز تکیه میکند تا چهرهٔ بازیگر را به میدان اصلی کشمکش بدل سازد. این نزدیکی، عذاب شخصیت را از سطح روایت بیرون میآورد و به تجربهای دیداری تبدیل میکند؛ گویی نمیتوان از نگاهها و مکثها گریخت.
در بخش نخست، این شیوه بیش از ایجاد فضای وهمآلود، بر مشاهدهٔ روان آدمها تأکید دارد. نتیجه، تصویری است که هراسش از دل واقعیت اجتماعی و عاطفی برمیخیزد. ریتم، ساختار و انتظار ژانری ریتم فیلم کند و حسابشده است. بخش زیادی از زمان صرف شکلدادن به روابط و زمینهٔ اخلاقی رخدادها میشود؛ ازاینرو، تماشاگر باید به جای انتظار برای حادثهای پیدرپی، به تغییرهای کوچک در نگاه شخصیتها و جابهجایی تدریجی مرزهای اخلاقی توجه کند.
چنین رویکردی به تراژدی فرصت میدهد تا سنگینی پیدا کند، اما گاهی نیز پیوند میان صحنهها و انگیزهها را مبهم میسازد. برخی گذارها چنان فشردهاند که ممکن است تحول شخصیتها ناگهانیتر از آنچه فیلم قصد دارد به نظر برسد. دوپارهبودن اثر نیز بر تجربهٔ تماشا اثر میگذارد. بخش نخست بهتنهایی بیش از آنکه به داستان ارواح پاسخ دهد، زمینهٔ درام و بحران را بنا میکند و انتظار برای ادامه را افزایش میدهد.
بنابراین، نام فیلم میتواند انتظاری ژانری بسازد که این قسمت آگاهانه برآوردهاش نمیکند. این فاصله میان عنوان و محتوای بخش نخست، هم محدودیت آن است و هم بخشی از منطق اثر: فیلم ابتدا میخواهد نشان دهد چه چیزی در جهان انسانها چنان هولناک است که بعداً میتواند به زبان شبح و کابوس بازتاب یابد.
« تماشاگر پیش از آنکه با امر نامتعارف روبهرو شود، در جهانی جای میگیرد که رنج و تنگدستی در آن ملموس است. »
قوتها و کاستیها
صدا و موسیقی موسیقی متن در مقایسه با قدرت تصویر و بازیها کماثرتر است. لحن آن گاه کهنهنما به نظر میرسد و همیشه با پیچیدگی و تیرگی درام همپایگی ندارد. در فیلمی که بخش مهمی از نیروی خود را از سکوت، مکث و نگاه میگیرد، موسیقی میتوانست با دقت بیشتری فضای روانی را تقویت کند؛ اما در بعضی لحظهها بیشتر به نشانهای همراه بدل میشود تا عنصری خلاق در ساختن تنش.
با این همه، ضعف موسیقی به کلیت تجربه لطمهای جبرانناپذیر نمیزند. تصویرپردازی و بازیها چنان بار عاطفی روایت را بر دوش میکشند که فیلم حتی در لحظههای کماثر صوتی نیز از انسجام خود جدا نمیشود. افزون بر آن، کمبود تأکید موسیقایی گاه اجازه میدهد خشونت اخلاقی داستان بیواسطهتر به نظر برسد؛ هرچند این اثر جانبی، جای موسیقی هماهنگتر و سنجیدهتر را نمیگیرد.
جمعبندی «داستان ارواح یوتسویا، بخش نخست» تجربهای است که ارزشش را باید بیشتر در درام اخلاقی و روانشناختی آن جستوجو کرد تا در وحشت آشکار. کینوشیتا با تکیه بر واقعگرایی، بازیهای ظریف و تصویری سرد و سنگین، جاهطلبی و فقر را به زمینهای برای بررسی مسئولیت فردی تبدیل میکند. اویوا و ایمون در مرکز روایتی قرار میگیرند که از وفاداری، خودفریبی و فرسایش وجدان میپرسد؛ روایتی که تلخیاش از باورپذیری رفتارهای انسانی میآید.
کندی ریتم، برخی ابهامهای روایی و موسیقی نهچندان همساز از کاستیهای فیلماند، و دیررسیدن فضای فراطبیعی ممکن است برای دوستداران وحشت متعارف ناامیدکننده باشد. بااینحال، همین تأخیر به اثر هویتی متفاوت میدهد: پیش از آنکه داستان به سراغ شبح برود، تماشاگر را با ارواحی روبهرو میکند که در وجدان و حافظهٔ آدمها خانه دارند.
« صدا و موسیقی موسیقی متن در مقایسه با قدرت تصویر و بازیها کماثرتر است. »



ثبت دیدگاه