نقد و بررسی
نقد ژاکت زردها (Yellowjackets) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دو زمان، یک زخم «Yellowjackets» از همان آغاز بر دو خط زمانی استوار است: نوجوانانی که پس از سقوط هواپیما در طبیعتی دورافتاده برای زندهماندن تقلا میکنند، و زنانی که حدود بیستوپنج سال بعد میکوشند از زیر سایه همان تجربه بیرون بیایند. این ساختار فقط راهی برای نگهداشتن معما نیست؛ تمهیدی است تا نشان دهد بقا با نجاتیافتن پایان نمیپذیرد.
آنچه در طبیعت رخ میدهد، در بزرگسالی نیز به شکلی دیگر ادامه دارد: در رازها، عادتها، مناسبات و زخمهایی که هیچگاه کاملاً التیام نیافتهاند. پرسش مهم سریال تنها این نیست که در آن سرزمین چه اتفاقی افتاده است؛ پرسش عمیقتر آن است که انسان پس از تجربهای حدی چگونه میتواند به زندگی معمولی بازگردد.
روایت با جابهجایی مداوم میان گذشته و حال، این دو دوره را همچون دو آینه روبهروی هم میگذارد. در یکی، نوجوانان هنوز در حال شکلگرفتناند؛ در دیگری، بزرگسالان با پیامدهای انتخابها و سازشهای آن روزگار زندگی میکنند. همین پیوند است که به معمای مرکزی وزن عاطفی میدهد. بقا بهمثابه فروپاشی اجتماع در بخشهای مربوط به طبیعت، سریال از الگوی آشنای «گروهی گرفتار در بیابان» فراتر میرود.
اعضای تیم پیش از سقوط، درون نظمی اجتماعی زندگی میکنند: جایگاهها، رقابتها، دوستیها و قواعدی که هویتشان را شکل داده است. اما با فروریختن آن نظم، پرسشی دشوار پیش میآید: وقتی نهادها و قواعد روزمره از کار میافتند، چه چیزی جای آنها را میگیرد؟ «Yellowjackets» پاسخ سادهای نمیدهد.
« این ساختار فقط راهی برای نگهداشتن معما نیست؛ تمهیدی است تا نشان دهد بقا با نجاتیافتن پایان نمیپذیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گروه به یکباره به جمعی وحشی تبدیل نمیشود؛ دگرگونی آرام و ناهموار است و در تصمیمهای کوچک، ترسهای انباشته و نیاز به تعلق ریشه دارد. سازوکارهای قدرت و وفاداری از میان نمیروند، بلکه صورت تازهای پیدا میکنند. این نگاه، بخش بقا را به مطالعهای درباره اجتماع بدل میسازد: جمع چگونه شکل میگیرد، چگونه از هم میپاشد، و چگونه باورهای مشترک میتوانند هم پناه باشند و هم تهدید.
با این همه، سریال همیشه در پرداخت این فرایند به یک اندازه قانعکننده نیست. گاه رفتار شخصیتها بیش از آنکه از زنجیرهای روشن از فشارها و پیامدها برآید، برای پیشبردن تعلیق یا شوک طراحی شده به نظر میرسد. هرچه روایت جلوتر میرود، برخی رخدادهای مربوط به بقا از منطق واقعگرایانه فاصله میگیرند؛ فاصلهای که ممکن است برای تماشاگر مشتاق وحشت نمادین پذیرفتنی باشد، اما برای کسی که پیوستگی روانشناختی را میجوید، مسئلهساز شود.
نوجوانی، قدرت و هویت یکی از وجوه جذاب اثر، پیوند داستان بقا با درام بلوغ است. این نوجوانان فقط با گرسنگی، سرما و خطرهای محیطی روبهرو نیستند؛ آنها در همان حال با حسادت، میل، شرم، رقابت و نیاز به دیدهشدن دستوپنجه نرم میکنند. شرایط دشوار این احساسات را خلق نمیکند، بلکه آنها را از پوشش عادی زندگی بیرون میکشد و به شکلی برهنهتر نشان میدهد.
تیم ورزشی در آغاز، چارچوبی برای شناخت شخصیتها فراهم میکند. درون گروه، هرکس جایگاه و تصویری از خود دارد؛ اما با ازمیانرفتن محیط آشنا، این نقشها دیگر تضمینکننده امنیت نیستند. قدرت از نو توزیع میشود و مهارتهای اجتماعی، باورهای شخصی و آمادگی برای خطرکردن ارزش تازهای پیدا میکنند.
« سازوکارهای قدرت و وفاداری از میان نمیروند، بلکه صورت تازهای پیدا میکنند. »
شخصیتها و اجرا
سریال در بهترین لحظههایش نشان میدهد که بلوغ الزاماً حرکتی رو به روشنایی نیست؛ گاهی رشد در دل بحران به معنای سازگاری با شرایطی است که خودِ فرد را تغییر میدهد. در عین حال، بعضی خطهای فرعی و کشمکشهای بینفردی به کلیشههای آشنای درام نوجوانانه نزدیک میشوند. وقتی این خطوط از مضمون اصلی فاصله میگیرند، تمرکز روایت پراکنده میشود و گذار میان صحنههای پرتنش و بخشهای کمکشش محسوستر به چشم میآید.
راز، وحشت و ابهام تعلیق در «Yellowjackets» بر یک پرسش واحد تکیه ندارد؛ مجموعهای از رازها و نشانهها، تماشاگر را به حدسزدن وامیدارد. بخشی از اضطراب از خطرهای عینی میآید، اما بخشی دیگر از نامعلومبودن مرز میان واقعیت، برداشت شخصی و امر رازآمیز. سریال از این ابهام بهره میبرد تا تماشاگر را در وضعیتی مشابه شخصیتها قرار دهد: هر نشانه ممکن است معنایی داشته باشد، اما هیچ تفسیر واحدی بهآسانی قطعی نمیشود.
این رویکرد در ساختن فضای دلهرهآور مؤثر است. طبیعت در اینجا پسزمینهای خنثی نیست؛ گسترهای خاموش و بیاعتناست که اضطراب آدمها را تشدید میکند. سکوت، تاریکی و فاصله از جهان آشنا، حس محصوربودن را تقویت میکنند. وحشت اثر نیز بیشتر از آنکه بر ترساندن ناگهانی متکی باشد، از مشاهده تغییر تدریجی روابط و فرسایش اطمینان پدید میآید.
اما ابهام همیشه به سود روایت عمل نمیکند. کندی در پاسخدادن به پرسشها میتواند کنجکاوی را زنده نگه دارد، ولی اگر بیش از اندازه طول بکشد، خطر آن وجود دارد که تعلیق جای پیشرفت دراماتیک را بگیرد. گاهی احساس میشود سریال پرسشهای تازهای میگشاید، بیآنکه به اندازه کافی به پرسشهای پیشین نزدیک شود.
« در عین حال، بعضی خطهای فرعی و کشمکشهای بینفردی به کلیشههای آشنای درام نوجوانانه نزدیک میشوند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این شیوه برای تماشاگر علاقهمند به نظریهپردازی جذاب است، اما ممکن است برای مخاطبی که انتظار حرکت پیوستهتری دارد، خستهکننده باشد. بازیها و چهرههای چندلایه بازیگری از ستونهای اصلی سریال است، بهویژه در لحظههایی که شخصیتها باید میان ظاهر کنترلشده و آشوب درونی فاصلهای باریک را حفظ کنند.
بازیگران نقشهای بزرگسالی و نوجوانی، هر یک مسیر مستقل خود را دارند و مهمتر از شباهت ظاهری، در بازتاب برخی کیفیتهای عاطفی و رفتاری یکدیگر موفقاند. در نتیجه، دو خط زمانی صرفاً به واسطه روایت به هم متصل نیستند؛ تماشاگر میتواند ردّ گذشته را در شیوه حضور شخصیتهای بزرگسال نیز احساس کند.
شخصیتهای سریال بهسادگی به قهرمان و قربانی تقسیم نمیشوند. بسیاری از آنان همزمان آسیبپذیر و تهدیدکننده، دوستداشتنی و آزاردهندهاند. این تناقضها به جهان اثر جان میدهند، هرچند گاهی افراط در رفتار یا تصمیمهای برخی شخصیتها فاصلهای میان تماشاگر و آنها ایجاد میکند. همین فاصله میتواند بخشی از طراحی داستان باشد، اما در مواردی نیز مانع همدلی میشود.
بازیها در صحنههای احساسی و پرتنش بیشترین اثر را دارند؛ در آن لحظهها، مکثها و تغییرهای ظریف در لحن یا نگاه گاهی بیش از توضیحهای صریح معنا میآفرینند. به همین دلیل، حتی در بخشهایی که روایت کند میشود، حضور بازیگران میتواند نیروی صحنه را حفظ کند. ریتم و نابرابری روایت ساختار چندخطی سریال فرصتی برای تقابل گذشته و حال فراهم میکند، اما در عین حال مسئله ریتم را پیچیدهتر میسازد.
« شخصیتهای سریال بهسادگی به قهرمان و قربانی تقسیم نمیشوند. »
قوتها و کاستیها
هر بار که روایت از طبیعت به زندگی بزرگسالان میرود، ممکن است ضرباهنگ داستان تغییر کند. این جابهجایی گاه سازنده است: یک صحنه در گذشته پرسشی میکارد و بخش معاصر پژواک آن را نشان میدهد. گاه نیز انتقال به خطی کمکشش، انرژی صحنه پیشین را کاهش میدهد. این نابرابری، یکی از ضعفهای محسوس اثر است.
بخشهایی که وعده پیشرفت در معمای اصلی میدهند، پرکشش و پرتنشاند؛ در مقابل، برخی روایتهای فرعی نه به شخصیتپردازی عمق کافی میافزایند و نه پیوندی روشن با تنش مرکزی برقرار میکنند. در چنین لحظههایی، تماشاگر ممکن است حس کند داستان از مسیر اصلی دور شده است. بااینحال، سریال در بازگشت به فضای بقا و مواجهه شخصیتها با پیامدهای گذشته، معمولاً توانایی خود را در ساختن تعلیق دوباره به دست میآورد.
جمعبندی «Yellowjackets» ترکیبی جاهطلبانه از وحشت روانشناختی، راز، درام بلوغ و داستان بقاست. برجستهترین دستاوردش پیوندزدن دو پرسش است: انسان برای زندهماندن به چه چیزهایی تن میدهد، و پس از آن چگونه با آن انتخابها زندگی میکند؟ بازیهای نیرومند، فضای رازآلود و توجه به دگرگونی روابط، سریال را به تجربهای متمایز و کنجکاویبرانگیز بدل میکنند.
در سوی دیگر، ریتم ناپایدار، خطهای فرعی کماثر و رخدادهایی که گاه باورپذیری قصه بقا را تضعیف میکنند، مانع انسجام کامل آن میشوند. اثر در بهترین لحظههایش از معما فراتر میرود و درباره قدرت، تعلق و هزینه سازگاری پرسش میسازد؛ در لحظههای ضعیفتر، بیش از اندازه به تعویق پاسخها و شوک تکیه میکند.
« هر بار که روایت از طبیعت به زندگی بزرگسالان میرود، ممکن است ضرباهنگ داستان تغییر کند. »
جمعبندی
با وجود این نوسانها، «Yellowjackets» برای تماشاگرانی که از روایت چندلایه، شخصیتهای دشوار و ابهامی که بهسادگی حل نمیشود استقبال میکنند، اثری درخور توجه است؛ سریالی که رازهایش مهماند، اما آنچه پس از راز در ذهن میماند، دگرگونی آدمهاست.
ثبت دیدگاه