نقد و بررسی
نقد X-Men: Apocalypse | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانِ در آستانهٔ فروپاشی «مردان ایکس: آخرالزمان» ساختهٔ برایان سینگر، بار دیگر جهان جهشیافتهها را به نقطهای میبرد که اختلافهای فردی و سیاسی در برابر تهدیدی فراگیر رنگی دیگر میگیرند. داستان در دههٔ هشتاد میلادی میگذرد؛ زمانی که آپوکالیپس، جهشیافتهای باستانی و برخوردار از قدرتی هولناک، از خواب چندینهزارساله بیدار میشود و قصد دارد جهان را بر اساس ارادهٔ خود از نو شکل دهد.
در برابر او، مردان ایکس ناچارند نهتنها با دشمنی بیرونی، بلکه با ترسها، زخمها و تردیدهای خود نیز روبهرو شوند. فیلم از همان آغاز وعدهٔ روایتی بزرگ و پرمخاطره میدهد. مقیاس تهدید، گسترهٔ جغرافیایی ماجرا و شمار شخصیتها همگی از اثری حماسی خبر میدهند؛ اما همین جاهطلبی، همزمان مهمترین نقطهٔ قوت و ضعف آن است.
فیلم میخواهد داستانی دربارهٔ قدرت، هویت، سوگ و مسئولیت تعریف کند، بیآنکه همیشه فرصت کافی برای پروراندن این موضوعات داشته باشد. نتیجه، اثری است که لحظههایی چشمگیر دارد، اما در رسیدن به انسجامی همسنگِ مقیاس رواییاش ناکام میماند. قدرت و مسئولیت در سایهٔ ویرانی در مرکز جهان مردان ایکس، پرسشی آشنا اما همچنان پربار قرار دارد: آیا قدرتی متفاوت باید پنهان شود، مهار شود یا برای دگرگونکردن جهان به کار رود؟
فیلم این پرسش را از مسیر تقابل نگاه چارلز زاویر و اریک لنشر دنبال میکند؛ دو شخصیتی که تجربههای تلخ و باورهای متضادشان، آنان را به پاسخهایی متفاوت رسانده است. بازگشت تهدیدی عظیم، این اختلاف دیرینه را به بستری برای بررسی دوبارهٔ اعتماد، همزیستی و امکان انتخاب تبدیل میکند. با این حال، روایت گاه آنقدر سرگرم حرکت به سوی رویارویی نهایی است که از مکث بر این ایدهها بازمیماند.
« فیلم از همان آغاز وعدهٔ روایتی بزرگ و پرمخاطره میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شخصیتها بهسرعت میان بحرانهای گوناگون جابهجا میشوند و برخی از تعارضهای اخلاقی، بیش از آنکه به نتیجهای دراماتیک برسند، در حد نشانه یا مقدمه باقی میمانند. فیلم موضوعات سنگینی را پیش میکشد، اما همیشه مجال نمیدهد که پیامدهای انسانی آنها در رفتار و تصمیمهای شخصیتها رسوخ کند.
گروهی بزرگ، فرصتهایی نابرابر یکی از جذابیتهای مجموعهٔ مردان ایکس، تنوع شخصیتها و قدرتهای آنان است؛ تنوعی که میتواند استعارهای از تفاوت و طردشدگی بسازد. در این فیلم نیز چهرههای قدیمی و تازه در کنار هم قرار میگیرند و هر یک بالقوه حامل داستانی مستقلاند. چارلز، اریک و ریون در کنار نسل جوانتر، زمینهٔ پیوند چند دوره و چند تجربه را فراهم میکنند؛ اما شمار فراوان شخصیتها، توازن روایت را بر هم میزند.
بعضی چهرهها فرصت مییابند تا انگیزهها و کشمکشهایشان را آشکار کنند، در حالی که برخی دیگر بیشتر به حضوری دیداری یا کارکردی در صحنهها محدود میمانند. گاهی فیلم شخصیت تازهای را معرفی میکند، تواناییاش را به نمایش میگذارد و سپس بیآنکه مسیر عاطفی روشنی برای او بسازد، به ماجرایی دیگر میپرد.
ازاینرو، گروه قهرمانان در لحظاتی بیشتر شبیه مجموعهای از قابلیتها به نظر میرسد تا جمعی از انسانهای متمایز با روابطی پرداختهشده. این پراکندگی به ریتم نیز آسیب میزند. روایت میان مکانها، شخصیتها و خطوط داستانی متعدد رفتوآمد میکند و پیوند میان بخشها همیشه طبیعی نیست. تماشاگر ممکن است حس کند فیلم مدام در حال آمادهسازی رویداد بعدی است، بیآنکه به پیامد رویداد پیشین فرصت کافی بدهد.
« در این فیلم نیز چهرههای قدیمی و تازه در کنار هم قرار میگیرند و هر یک بالقوه حامل داستانی مستقلاند. »
شخصیتها و اجرا
اریک؛ اندوهی که به کنش بدل میشود بازی مایکل فاسبندر از نقاط قوت روشن فیلم است. اریک لنشر شخصیتی است که رنج و خشم در او به دو نیروی جداییناپذیر بدل شدهاند؛ و فاسبندر این همزیستی دشوار را با کنترل و ظرافت نشان میدهد. در لحظههای آرامتر، نگاه و سکوت او بیش از گفتوگوها بار عاطفی دارند؛ در لحظههای پرتنش نیز خشم شخصیت صرفاً به فورانی نمایشی تقلیل نمییابد و ریشهای شخصی و دردناک پیدا میکند.
بااینهمه، فیلم بار دیگر به مسیر عاطفی آشنای اریک بازمیگردد: فقدان، خشم، میل به انتقام و سپس تردید در برابر پیامدهای آن. این تکرار، هرچند به سبب بازی فاسبندر همچنان اثرگذار است، مانع از آن میشود که شخصیت بهروشنی از دور باطل گذشته عبور کند. فیلم بیشتر بر شدت دوبارهٔ زخم تأکید میکند تا بر دگرگونی عمیق صاحب آن.
همین مسئله باعث میشود بخشهایی از مسیر اریک آشنا و قابلپیشبینی جلوه کند، حتی وقتی اجرای بازیگر نیروی عاطفی لازم را حفظ میکند. کوئیکسیلور و لحظهای از رهایی در میان انبوه بحرانها و جدالها، صحنهٔ کوئیکسیلور بهدرستی یکی از بهیادماندنیترین لحظههای فیلم است. طراحی آن بر اساس تضاد میان ادراک او از زمان و آشوب پیرامونش شکل میگیرد؛ حرکتی خلاقانه که امکان میدهد یک موقعیت پرخطر به ترکیبی از تعلیق، شوخطبعی و نمایش بصری بدل شود.
موسیقی پرانرژی نیز با ریتم صحنه هماهنگ است و به آن هویتی مستقل میبخشد. اهمیت این بخش فقط در جذابیت سرگرمکنندهاش نیست. پس از مدتی جابهجایی میان خطهای داستانی و تهدیدهای سنگین، صحنه فرصتی برای نفسکشیدن فراهم میکند؛ لحظهای که فیلم نشان میدهد چگونه میتوان قدرت یک شخصیت را نه با توضیح، بلکه با طراحی میزانسن و ریتم تدوین به تجربهای سینمایی تبدیل کرد.
« اریک؛ اندوهی که به کنش بدل میشود بازی مایکل فاسبندر از نقاط قوت روشن فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
البته درخشندگی این لحظه، ناخواسته ضعف بخشهای دیگر را نیز برجسته میکند: فیلم گاهی چنان به یک قطعهٔ نمایشی متکی میشود که پیوستگی روایی اطراف آن کمجان به نظر میرسد. آپوکالیپس و مقیاسِ بیش از اندازه عنوان فیلم وعدهٔ حضوری سهمگین میدهد؛ دشمنی که گویی توانایی فراتررفتن از حدود انسانی را دارد و با خود تصوری تمامیتخواه از نظم تازه میآورد.
آپوکالیپس از نظر ظاهر و قدرت، حضوری چشمگیر دارد و فیلم برای ساختن تصویری تهدیدآمیز از او به طراحی بصری و جلوههای ویژه متوسل میشود. بااینحال، عظمت ظاهری همیشه به عمق دراماتیک نمیانجامد. انگیزهها و جهانبینی او آنچنان که باید، در گفتوگوها و کنشها پیچیده نمیشوند و تهدیدش گاه بیشتر بهانهای برای گسترش مقیاس تخریب است تا سرچشمهٔ تعارضی فکری و شخصیتی.
هرچه فیلم به سوی رویارویی پایانی پیش میرود، نمایش قدرت و ویرانی بر روابط انسانی سایه میاندازد. جلوههای ویژه در برخی لحظات شکوه دیداری میآفرینند، اما تکرار و طولانیشدن آشوب بصری، از اثرگذاری آن میکاهد. وقتی هر صحنه میکوشد از صحنهٔ پیشین عظیمتر باشد، خطر آن وجود دارد که تماشاگر بهجای احساس اضطراب یا اندوه، تنها اندازهٔ انفجارها را دنبال کند.
پایانبندی نیز از همین مشکل آسیب میبیند: پرتنش و پرتحرک است، اما گاه آشفته و کشدار میشود و تمرکز عاطفی خود را از دست میدهد. ریتم، لحن و تجربهٔ تماشاگر فیلم میان درام شخصی، ماجرای گروهی و نمایش حماسی در نوسان است. این تنوع میتوانست به اثری چندلایه بینجامد، اما گذار میان لحنها همیشه نرم و سنجیده نیست.
« بااینحال، عظمت ظاهری همیشه به عمق دراماتیک نمیانجامد. »
قوتها و کاستیها
بخشی از فیلم بر روابط و رنج شخصیتها تکیه دارد و بخشی دیگر با شتاب به سوی تهدیدی جهانی حرکت میکند. فاصلهٔ میان این دو مقیاس، گاهی به جای غنا، حس گسست میسازد. با وجود این، «مردان ایکس: آخرالزمان» در لحظههای پرتحرک و در چند اجرای عاطفی، توان سرگرمکردن دارد. فضای آخرالزمانی، طراحی قدرتها و برخورد میان شخصیتهای دارای پیشینههای متفاوت، برای تماشاگر علاقهمند به جهان ابرقهرمانی جذاب خواهد بود.
اما کسانی که بیش از نمایش بصری به انسجام، پرداخت برابر شخصیتها و تحول درونی نیاز دارند، ممکن است از نیمهٔ دوم فیلم فاصله بگیرند. اثر در بهترین لحظاتش پرانرژی و خلاق است؛ در ضعیفترین لحظاتش، زیر بار انبوه ایدهها و شخصیتها خم میشود. جمعبندی «مردان ایکس: آخرالزمان» فیلمی ناهموار است: اثری با لحظههای درخشان، چند اجرای مؤثر و فضایی وسیع، اما گرفتار روایتی شلوغ و تمرکزی پراکنده.
صحنهٔ کوئیکسیلور نمونهای از توانایی فیلم در آفرینش سرگرمی بصری خلاقانه است و بازی مایکل فاسبندر به رنج اریک عمق میبخشد؛ بااینحال، شخصیتهای متعدد فرصت یکسانی برای بالیدن ندارند و تهدید بزرگ داستان نیز همیشه از نیروی عاطفی و فکری متناسب با ظاهرش برخوردار نیست. فیلم در مقام تجربهای پرهیجان، بخشهایی بهیادماندنی دارد؛ اما جاهطلبیاش برای گردآوردن تعداد زیادی شخصیت و رساندن داستان به مقیاسی عظیم، به انسجام آن لطمه میزند.
حاصل، ماجرایی است که گاه بهواسطهٔ چند صحنهٔ ممتاز جان میگیرد و گاه در آشوب دیداری و رفتوآمد میان خطوط داستانی گم میشود.
« بخشی از فیلم بر روابط و رنج شخصیتها تکیه دارد و بخشی دیگر با شتاب به سوی تهدیدی جهانی حرکت میکند. »
ثبت دیدگاه