نقد و بررسی
نقد Wraith | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانهای که وعده میدهد «Wraith» با تصویری آشنا اما پربار برای ژانر وحشت آغاز میشود: عمارتی قدیمی، خانوادهای که نزدیک به یک دهه در آن زندگی کردهاند و حضوری نامرئی که ناگهان میکوشد با آنان ارتباط برقرار کند. این آغاز، وعدهی داستانی دربارهی خانهای تسخیرشده را میدهد؛ مکانی که گذشتهاش در دیوارها رسوب کرده و زندگی روزمرهی ساکنان را به قلمرو ناشناخته پیوند میزند.
فیلم در دقایق نخست از همین انتظار بهره میگیرد و با تکیه بر فضای خانه، پرسشهایی دربارهی منشأ و نیت آن حضور شبحگون پدید میآورد. «Wraith» به نویسندگی و کارگردانی Michael O. Sajbel ساخته شده و Jackson Hurst، Ali Hillis و Lance Henriksen از بازیگران آن هستند. بااینحال، مهمترین فاصلهی فیلم میان وعده و دستاورد آن شکل میگیرد.
خانه و حضور مرموز ظرفیت ایجاد تعلیقی پیوسته را دارند، اما اثر بهجای آنکه این ظرفیت را با ظرافت گسترش دهد، بارها به نشانههای آشنای سینمای خانههای تسخیرشده بازمیگردد. نتیجه، شروعی گیراست که در ادامه نمیتواند همان حس کنجکاوی و تهدید را با نیرویی برابر حفظ کند. معماری تعلیق و محدودیتهایش عمارت در آغاز از بهترین داراییهای فیلم است.
فضای بسته و حس انباشت تاریخ، امکان میدهد که هر اتاق، راهرو یا صدای نامعلوم به بخشی از معما بدل شود. فیلم گاهی بهدرستی از مکث و انتظار استفاده میکند: ترس الزاماً در رخداد آشکار نیست، بلکه در احتمال وقوع آن، در گوشهای از قاب یا در سکوتی که بیش از حد طول میکشد، جا میگیرد. چند لحظهی ناگهانی نیز با وجود سادگی، غافلگیرکنندهاند؛ اثر دستکم میداند که حتی یک شوک کوچک میتواند تماشاگر را برای لحظهای از آسودگی بیرون بکشد.
« Wraith» به نویسندگی و کارگردانی Michael O. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما این لحظهها پراکندهاند و به ساختاری منسجم تبدیل نمیشوند. تعلیق اغلب از پیشبینیپذیری صحنهها آسیب میبیند: فیلم نشانههایی میچیند که مسیر بعدی را بیش از اندازه روشن میکنند و مجال چندانی برای ابهام باقی نمیگذارند. از سوی دیگر، روشنایی برخی صحنههای شبانه، بهجای آنکه فضای بصری وهمآلودی بسازد، از تیرگی و ناشناختگی لازم برای وحشت میکاهد.
خانه همچنان دیدنی است، اما همیشه به مکانی تهدیدآمیز بدل نمیشود. داستان ارواح و تغییر مسیر هستهی داستان، خانوادهای است که با حضوری شبحگون روبهرو میشود؛ حضوری که برخلاف الگوی سادهی «مزاحم ناشناخته»، ظاهراً قصد دارد پیامی برساند. همین تفاوت میتوانست سرچشمهی کشش اصلی فیلم باشد: آیا باید از روح ترسید، یا باید کوشش کرد معنای ارتباطش را فهمید؟
فیلم در آغاز با این ابهام بازی میکند و تماشاگر را به این گمان میرساند که با روایتی متعارف دربارهی تسخیر خانه روبهروست. خلاصهی رسمی داستان نیز بر تلاش آن حضور برای برقراری ارتباط با ساکنان تأکید دارد. با پیشروی روایت، جهتگیری فیلم از آن تصویر آغازین فاصله میگیرد و مؤلفههای مذهبی و اخلاقی پررنگتر میشوند.
این تغییر، فینفسه ایرادی ندارد؛ وحشت فراطبیعی میتواند به پرسشهایی دربارهی ایمان، گناه، بخشایش یا مسئولیت پیوند بخورد. مسئله آن است که پیوند میان این مضمونها و قصهی ارواح بهقدر کافی طبیعی و چندلایه نیست. گاه چنین به نظر میرسد که عناصر وحشت برای انتقال موضعی از پیش تعیینشده به کار گرفته شدهاند، نه آنکه مضمون از دل کشمکش شخصیتها و راز خانه پدید آید.
« اما این لحظهها پراکندهاند و به ساختاری منسجم تبدیل نمیشوند. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، تغییر مسیر بهجای آنکه افق تازهای بگشاید، بخشی از مخاطبان را از داستانی که انتظارش را داشتهاند دور میکند. شخصیتها و بازیها یکی از موانع جدی فیلم، کمبود جان در شخصیتهاست. اعضای خانواده در بسیاری از صحنهها بیشتر حامل اطلاعات و واکنشهای لازم برای پیشبرد روایتاند تا انسانهایی با ترسها و تناقضهای ملموس.
وقتی شخصیتها به اندازهی کافی شکل نگرفته باشند، حتی اتفاقی که باید تکاندهنده باشد، اثر عاطفی محدودی پیدا میکند؛ تماشاگر میفهمد که باید نگران باشد، اما فیلم همیشه نمیتواند او را واقعاً نگران کند. بازیها نیز این فاصله را برجسته میکنند. در برخی لحظات، واکنشها خشک و تصنعیاند و بهجای انتقال آشفتگی، حالتی بیروح پیدا میکنند.
بازیگر نقش دختر خانواده گاه چنان مکانیکی به نظر میرسد که گفتار و حرکتش از وضعیت عاطفی صحنه جدا میماند. چنین ناهماهنگیای در فیلمی که بر ترس، تردید و فشار روانی تکیه دارد، آسیبزاست؛ زیرا تماشاگر برای باور کردن موقعیت فراطبیعی، ابتدا باید به واکنش آدمهای داخل آن موقعیت باور داشته باشد.
در میان بازیگران، حضور کوتاه Lance Henriksen از معدود امتیازهای اجرایی فیلم است. او حتی با زمان محدود، به صحنههایش وزنی میدهد که بعضی دیگر از بازیگران به آن دست نمییابند. حضورش یادآور ظرفیت بالقوهی قصه است: اگر شخصیتها و گفتوگوها با همان اندازهی تمرکز پرداخت میشدند، فضای فیلم میتوانست باورپذیرتر شود.
« شخصیتها و بازیها یکی از موانع جدی فیلم، کمبود جان در شخصیتهاست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دیالوگهایی که از تعلیق میکاهند دیالوگها از نقاط ضعف آشکار «Wraith» هستند. بسیاری از جملهها کلیشهایاند و گاه چنان مستقیم و توضیحی بیان میشوند که بهجای روشن کردن شخصیت، صدای نویسنده را به گوش میرسانند. در یک فیلم دلهرهآور، گفتوگو میتواند زیرمتنی بسازد؛ ترس را پنهان کند، سوءتفاهم بیافریند یا نشانهای را با تأخیر آشکار سازد.
اما اینجا جملهها بارها همان چیزی را بیان میکنند که تصویر یا موقعیت پیشتر رسانده است. مشکل فقط تکرار یا صراحت نیست؛ لحن بعضی گفتوگوها نیز با جدیت فضای فیلم سازگار نمیشود. دیالوگی که قرار است تنش را بالا ببرد، ممکن است بهسبب ساختار مصنوعیاش ناخواسته خندهدار یا خجالتآور جلوه کند.
این مسئله تعلیق را میشکند، زیرا تماشاگر بهجای ماندن در جهان داستان، متوجه ساختگی بودن آن میشود. حتی لحظههای مؤثرتر فیلم نیز از این ضعف مصون نیستند: وقتی گفتوگوها قابلباور نباشند، سکوتها و شوکهای ناگهانی هم بخشی از نیروی خود را از دست میدهند. صدا، تصویر و میزانسن فیلم بیش از آنکه با طراحی بصری پیچیده یا سبکپردازی متمایز شناخته شود، به فضای خود خانه وابسته است.
انتخاب عمارت قدیمی برای قصه مناسب است و در شروع، حس رازآلودگی را تقویت میکند. بااینحال، صرف داشتن مکانی خوشقاب برای ساخت وحشت کافی نیست؛ فیلم باید روشنایی، سایه، صدا و حرکت دوربین را چنان به کار گیرد که خود فضا به نیرویی فعال بدل شود. «Wraith» گاهی به این هدف نزدیک میشود، اما در بخشهایی که انتظار تاریکی و نااطمینانی میرود، تصویر بیش از حد روشن و آشکار است.
« دیالوگهایی که از تعلیق میکاهند دیالوگها از نقاط ضعف آشکار «Wraith» هستند. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، خانه بیشتر پسزمینهی رویدادها باقی میماند تا حضوری مستقل که بر رفتار شخصیتها اثر بگذارد. طراحی صحنه، نقطهی آغاز مناسبی فراهم میکند، اما فیلم بهندرت از آن برای ساخت زبانی بصری مختص خود بهره میگیرد. چند جامپاسکر میتوانند واکنشی فوری ایجاد کنند، ولی جایگزین فضاسازی پایدار نیستند؛ این فیلم در لحظههایی موفقتر است که از انتظار بهره میبرد تا وقتی که صرفاً به غافلگیری تکیه میکند.
جمعبندی «Wraith» فیلمی است با هستهای بالقوه جذاب: عمارتی قدیمی، خانوادهای که پس از سالها با حضوری مرموز روبهرو میشود و روحی که ظاهراً قصد دارد پیامی برساند. آغاز فیلم از این عناصر برای ساختن حس کنجکاوی بهره میگیرد و چند لحظهی ناگهانی نیز، با وجود سادگی، کارکرد خود را دارند.
حضور کوتاه Lance Henriksen هم به بخشهایی از اثر اعتبار و جذابیت میبخشد. بااینهمه، فیلم در تبدیل این امکانات به تجربهای منسجم ناکام میماند. بازیهای ناهماهنگ، دیالوگهای کلیشهای، صحنههای قابلپیشبینی و فضاسازیای که همیشه به اندازهی کافی وهمآلود نیست، بهتدریج از نیروی روایت میکاهند.
افزوده شدن مضمون مذهبی نیز میتوانست لایهای تازه به داستان بدهد، اما پیوند آن با قصهی خانه و ارواح بهاندازهی لازم ارگانیک شکل نمیگیرد. حاصل، اثری است که تماشاگر را با یک ایدهی آشنا و چند لحظهی مؤثر جذب میکند، اما در ادامه نمیتواند انتظار آغازین را به ترسی ماندگار یا درامی عمیق تبدیل کند.
« در نتیجه، خانه بیشتر پسزمینهی رویدادها باقی میماند تا حضوری مستقل که بر رفتار شخصیتها اثر بگذارد. »
ثبت دیدگاه