نقد و بررسی
نقد World Trade Center | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و انتخاب زاویه دید «مرکز تجارت جهانی» ساختهٔ الیور استون، درامی تاریخی دربارهٔ یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ است؛ اما بهجای آنکه بکوشد تمام ابعاد سیاسی و اجتماعی آن روز را در روایتی فراگیر جای دهد، نگاهش را به تجربهٔ دو افسر پلیس بندر نیویورک، جان مکلافلین و ویل خیمِنو، محدود میکند.
این تصمیم، هم مهمترین امتیاز فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از محدودیتهایش. فاجعهای که در حافظهٔ جمعی با مقیاسی عظیم ثبت شده، از مسیر تنهای زخمی و صداهای محبوس به تجربهای شخصی بدل میشود: جهان بیرون دیگر منظرهای کامل نیست، بلکه لرزش، گردوغبار، تاریکی و خبری نامطمئن است. فیلم بر تجربهٔ واقعی این دو افسر تکیه دارد و نیکلاس کیج و مایکل پنا نقشهای اصلی را ایفا میکنند.
این تمرکز، فیلم را از بازسازی همهجانبهٔ حادثه دور میکند. استون کمتر در پی توضیح دادن رخداد است و بیشتر میخواهد تماشاگر را با محدودیت ادراک شخصیتها همراه سازد؛ با آدمهایی که نمیتوانند ببینند، حرکت کنند یا بدانند آن سوی آوار چه میگذرد. در نتیجه، اثر نه گزارشی جامع از آن روز، بلکه روایتی محدود و انسانی از چند ساعت هراس و انتظار است.
این انتخاب به روایت صمیمیت میبخشد، هرچند گاه پرسشهایی دربارهٔ نسبت داستان فردی با فاجعهٔ جمعی برمیانگیزد. محبوسشدن بهمثابه ساختار دراماتیک بخش عمدهای از کشش فیلم از موقعیت ساده اما هولناک آن میآید: دو مرد در فضای تنگ و تاریک زیر آوار گرفتار شدهاند و امکان کنش آنها به حداقل رسیده است.
« این تصمیم، هم مهمترین امتیاز فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از محدودیتهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در چنین وضعی، حادثههای بیرونی بهتنهایی موتور روایت نیستند؛ بدن، درد و گذر زمان جای آنها را میگیرند. حرکت محدود، نفسهای دشوار و تلاش برای حفظ ارتباط، هر کدام به کنشی دراماتیک تبدیل میشوند. فیلم خوب درمییابد که در این فضا، حتی یک صدای کوچک میتواند از یک گفتوگوی طولانی پرمعناتر باشد.
تاریکی در اینجا صرفاً ویژگی بصری نیست؛ صورت سینماییِ ناآگاهی است. شخصیتها نمیدانند چه بر سر ساختمان آمده، آیا کسی آنها را میشنود یا چقدر تا رسیدن کمک فاصله دارند. تماشاگر نیز بهتدریج از قطعیت بیرون میافتد و ناچار میشود با همان اطلاعات ناقصی پیش برود که در اختیار گرفتارشدگان است.
با این همه، ماندن طولانی در فضای بسته میتواند به تکرار بینجامد. گاهی فیلم برای حفظ تنش، به همان الگوی درد، سکوت، تقلا و گفتوگو بازمیگردد و خطر یکنواختی را به جان میخرد. بازیها و رابطهٔ دو افسر نیکلاس کیج و مایکل پنا در مرکز نیروی عاطفی فیلم قرار دارند. بازی آنها بر قهرماننمایی پرزرقوبرق استوار نیست؛ اهمیت نقشها در آسیبپذیریشان است، در ترس و فرسودگیای که باید بدون از دست دادن کامل امید تحمل شود.
این خویشتنداری، با موقعیت سازگار است: مردانی که زیر فشار جسمی و روانی قرار دارند، مجال چندانی برای سخنرانی یا نمایشهای بزرگ ندارند. بخش مهمی از احساسات از مکثها، تغییر لحن و کوشش برای زنده نگهداشتن گفتوگو شکل میگیرد. رابطهٔ دو افسر نیز به فیلم ستون انسانی میدهد. هر یک در وضعیت بحرانی به حضور دیگری وابسته است، حتی وقتی دیدار و ارتباط مستقیم ممکن نیست.
« در چنین وضعی، حادثههای بیرونی بهتنهایی موتور روایت نیستند؛ بدن، درد و گذر زمان جای آنها را میگیرند. »
شخصیتها و اجرا
گفتوگوهایشان اطلاعاتی دربارهٔ زندگی پیشین آنها آشکار میکند، اما کارکردشان تنها شرح گذشته نیست؛ سخن گفتن راهی برای مقابله با سکوت و حفظ پیوند با جهان بیرون است. بازیگران در بهترین لحظهها این پیوند را طبیعی و کمادعا نگه میدارند. بااینحال، فیلم گاهی بهجای اعتماد به همین رابطه، معنای عاطفی صحنه را بیش از اندازه روشن میکند و از ظرافت فاصله میگیرد.
صدا، تصویر و حسِ حضور طراحی صدا از مؤثرترین ابزارهای فیلم است. صدای خردشدن، برخورد فلز و حرکت سنگریزهها، در کنار سکوتهای طولانی و نفسهای خسته، فضای محصور را ملموس میکند. صداها اغلب بیش از تصویر دربارهٔ خطر خبر میدهند؛ چیزی در تاریکی به حرکت درمیآید، اما منشأ آن آشکار نیست.
این نابرابری میان شنیدن و دیدن، اضطرابی میسازد که با وضعیت شخصیتها همخوان است. وقتی تصویر چیزی برای عرضه ندارد، گوش تماشاگر به جستوجوی نشانه میافتد و هر صدای مبهم اهمیتی تازه پیدا میکند. تصویربرداری نیز با محدود کردن میدان دید، حس گرفتاری را تقویت میکند. قابهای نزدیک به چهرهها و فضای کمنور، فرصت تماشای بیرونی و امن را از مخاطب میگیرد.
بااینحال، تاریکی و نزدیکی تصویر همیشه به تنوع دراماتیک نمیانجامد؛ در بعضی مقاطع، تکرار نماهای مشابه دامنهٔ بصری فیلم را محدود میکند. اثر در طراحی صدا، اغلب دقیقتر از تصویر عمل میکند: گوش، تغییر وضعیت و فرسودگی را حس میکند، حتی زمانی که قاب بیش از پیش ثابت به نظر میرسد. خانوادهها و دو سوی بحران فیلم میان فضای زیر آوار و زندگی خانوادههای بیرون از محل حادثه رفتوآمد میکند.
« بازیگران در بهترین لحظهها این پیوند را طبیعی و کمادعا نگه میدارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این جابهجایی میخواهد نشان دهد بحران تنها در نقطهٔ فروریختن ساختمانها رخ نمیدهد؛ انتظار، بیخبری و تلاش برای فهمیدن سرنوشت عزیزان نیز بخشی از همان فاجعه است. حضور ماریا بلو و مگی جیلنهال در نقشهای خانوادگی به این وجه از روایت جان میدهد و نگاه را از بدنهای گرفتار به کسانی میبرد که بیرون از قاب، با خلأ اطلاعات دستوپنجه نرم میکنند.
این ساختار، از یک سو دامنهٔ عاطفی فیلم را گسترش میدهد و از سوی دیگر تمرکزش را پراکنده میکند. هر بار که روایت از فضای بسته فاصله میگیرد، فشار پیوستهٔ تلاش برای نجات کاهش مییابد؛ سپس بازگشت به زیر آوار باید دوباره تنش را برپا کند. اگر این رفتوآمد با ظرافت بیشتری تنظیم میشد، دو خط داستانی میتوانستند مکمل یکدیگر شوند، نه آنکه گاه توجه را میان دو مرکز عاطفی تقسیم کنند.
بااینحال، صحنههای خانوادهها یادآور میشوند که گرفتارشدن فقط یک وضعیت جسمانی نیست؛ عزیزانی که بیرون ماندهاند نیز در نوعی تعلیق دردناک زندگی میکنند. احساسات، بزرگداشت و مرز ملودرام لحن فیلم سوگوار و همدلانه است و میکوشد شجاعت و تابآوری را در دل فاجعه برجسته کند. این رویکرد با موضوع اثر تناسب دارد، اما همدلی همیشه به معنای ظرافت نیست.
در برخی صحنهها، فیلم احساسات را بهروشنی نامگذاری یا تأکید میکند؛ گویی از آن بیم دارد که تماشاگر معنای عاطفی لحظه را دریافت نکند. همین توضیحدادنِ بیش از اندازه گاه صحنه را به مرز ملودرام میبرد و فضایی را که بازیها و طراحی صدا ساختهاند، با تأکید روایی سنگین میکند. از سوی دیگر، انتخاب داستان دو بازمانده، ناگزیر تصویری محدود از فاجعه میسازد.
« این ساختار، از یک سو دامنهٔ عاطفی فیلم را گسترش میدهد و از سوی دیگر تمرکزش را پراکنده میکند. »
قوتها و کاستیها
فیلم به جای آنکه گسترهٔ کامل فقدان و تجربههای گوناگون افراد درگیر را بازسازی کند، بر خط نجات و بقای این دو افسر متمرکز میشود. چنین گزینشی به خودی خود کاستی هنری نیست؛ مسئله آن است که فیلم تا چه اندازه از محدودیت نگاهش آگاه میماند. اثر در بخشهای موفق خود این محدودیت را به فضیلت تبدیل میکند و تجربهای ملموس میسازد، اما در لحظههای تأکیدی گاه به تصویری آشناتر و آرامشبخشتر از همبستگی و امید تکیه میکند.
جمعبندی «مرکز تجارت جهانی» در بهترین لحظههایش، فاجعهای تاریخی را نه با انبوهی از اطلاعات، بلکه با محدودیت یک بدن و نیاز انسان به ارتباط روایت میکند. فضای تنگ، صداهای تهدیدآمیز و بازیهای کنترلشده، حس فرسودگی و امید شکننده را به تماشاگر منتقل میکنند. تمرکز بر دو افسر گرفتار، به فیلم نیرویی شخصی میدهد؛ رابطهٔ آنها نیز مانع میشود روایت صرفاً مجموعهای از تصاویر هولناک باشد.
در مقابل، رفتوآمد میان محل حادثه و خانوادهها گاه ریتم تلاش برای نجات را مختل میکند و تأکیدهای عاطفی مستقیم، از چند صحنه ظرافت میکاهد. فیلم از نظر گسترهٔ تاریخی محدود است و بیش از آنکه تصویری جامع از یازدهم سپتامبر بسازد، روایتی انسانی و انتخابشده از آن عرضه میکند. این محدودیت را باید هم در ارزیابی دستاوردش و هم در شناخت کاستیهایش در نظر گرفت: اثری که در بازآفرینی حس محبوسبودن و وابستگی انسانها به یکدیگر موفق است، اما همیشه نمیتواند میان سوگواری صادقانه و ملودرام تعادل کامل برقرار کند.
« چنین گزینشی به خودی خود کاستی هنری نیست؛ مسئله آن است که فیلم تا چه اندازه از محدودیت نگاهش آگاه میماند. »



ثبت دیدگاه