نقد و بررسی
نقد World of Tomorrow Episode Three: The Absent Destinations of David Prime | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانِ خاطره و امکان «World of Tomorrow Episode Three: The Absent Destinations of David Prime» ادامهای است که جهان دو قسمت پیشین را از زاویهای تازه مینگرد: این بار مرکز ثقل روایت نه امیلی، بلکه دیوید است؛ شخصیتی که گذشتهاش همچون پیامی رمزگذاریشده از دل زمان سر برمیآورد و او را به سوی معمایی دربارهٔ نسخههای آیندهٔ خودش میکشاند.
فیلم در همان دنیای آشنای دون هرتسفلدت رخ میدهد؛ جهانی که در آن خاطره را میتوان ذخیره و منتقل کرد، بدن به ظرفی موقت بدل میشود و هویت، با هر تکثیر و دستکاری، پرسشی بیپاسختر میگردد. این جابهجاییِ نقطهٔ دید، فقط تغییری در شخصیت اصلی نیست؛ راهی است برای بازخوانی مضمونهای مجموعه از سمت دیگر.
اگر دو قسمت پیشین بیشتر با معصومیت و آسیبپذیری امیلی به آینده مینگریستند، این قسمت دیوید را در دل زنجیرهای از تصمیمها، نسخهها و پیامدها قرار میدهد. نتیجه، اثری است که بیش از آنکه صرفاً جهان داستانی را گسترش دهد، میکوشد نشان دهد چگونه یک خاطرهٔ پنهان میتواند مسیر زندگی را به سوی مقصدی از پیش تعیینشده منحرف کند.
معمایی در میان نسخهها هستهٔ داستان بر شبکهای از کلونها، خاطرات و سفرهای زمانی استوار است؛ شبکهای که در آغاز پیچیده و حتی اندکی گیجکننده به نظر میرسد، اما کمکم منطق درونی خود را آشکار میکند. دیوید با سرنخی روبهرو میشود که او را به مأموریتی دوردست میفرستد، مأموریتی که در ظاهر برای حل یک معمای مرگبار است و در عمق، پرسشی دربارهٔ اراده و سرنوشت را پیش میکشد: اگر نسخههای آیندهٔ تو تصمیمهایی گرفته باشند، آیا هنوز میتوانی انتخابی مستقل داشته باشی؟
« این جابهجاییِ نقطهٔ دید، فقط تغییری در شخصیت اصلی نیست؛ راهی است برای بازخوانی مضمونهای مجموعه از سمت دیگر. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از پیچیدگی علمیتخیلی خود برای نمایش شگفتیهای فناورانه استفاده نمیکند؛ فناوری در اینجا بیشتر ابزارِ وارسی هویت است. هر نسخه از دیوید با خود بخشی از گذشته را حمل میکند و بخشی دیگر را از دست میدهد. حافظه نه سندی بیطرف، بلکه چیزی ناقص و قابلدستکاری است؛ چیزی که ممکن است حقیقت را روشن کند یا برعکس، مسیر آن را منحرف سازد.
همین ابهام، تماشاگر را وامیدارد تا نه فقط بپرسد چه اتفاقی افتاده، بلکه بپرسد کدام روایت از گذشته را باید باور کرد. بااینحال، فیلم در مقایسه با دو قسمت قبلی کمتر به کشف تدریجی و غافلگیری متکی است. طرح معماییاش روشنتر و قصهگوتر است و گاه احساس میشود اثر میخواهد همهٔ گرهها را برای مخاطب باز کند.
این انتخاب، فهم روایت را آسانتر میسازد، اما از حس رازآلودی میکاهد که پیشتر بخش مهمی از جذابیت مجموعه بود. حافظه، هویت و تقدیر در جهان این فیلم، تکثیر جسم بهمعنای تکثیر کامل انسان نیست. هر نسخه، با خاطراتی انتخابشده یا ناقص، به شخصیتی مستقل تبدیل میشود؛ اما همچنان زیر سایهٔ کسانی زندگی میکند که پیش از او بودهاند.
از همینجا تنش اصلی اثر شکل میگیرد: آیا دیوید ادامهٔ یک فرد است، یا تنها یکی از شاخههای بسیارِ احتمالی او؟ و اگر خاطرات را بتوان جابهجا کرد، چه چیزی باقی میماند که «خود» بنامیم؟ هرتسفلدت پاسخ قطعی نمیدهد، و ارزش فیلم نیز تا حد زیادی در همین امتناع نهفته است. روایت زنجیرهای از کنشها و واکنشها را میسازد که در آن تلاش برای تغییر آینده ممکن است خود به پایداری همان آینده کمک کند.
« هر نسخه از دیوید با خود بخشی از گذشته را حمل میکند و بخشی دیگر را از دست میدهد. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتها در برابر الگویی قرار میگیرند که گمان میکنند میتوانند از آن بگریزند، اما هر قدمشان شاید آنان را بیشتر به همان الگو پیوند دهد. این دور باطل، مفهومی انتزاعی نیست؛ در تجربهٔ عاطفی دیوید و در میل او به یافتن راهی برای حفظ پیوند انسانی معنا پیدا میکند. در این میان، امید حضوری کمفروغ اما مهم دارد.
فیلم بهجای وعدهدادنِ نجاتی ساده، امکانِ روزنهای کوچک را زنده نگه میدارد؛ امکانی که شاید نتواند زمان را بهکلی تغییر دهد، اما میتواند معنای رابطه را از نو تعریف کند. همین تعادل میان جبر و امید است که به قصهٔ علمیتخیلی آن بُعدی عاشقانه و اندوهبار میبخشد. تصویرهای کودکانه، جهانهای عظیم یکی از چشمگیرترین دستاوردهای فیلم، تضاد میان طراحی سادهٔ شخصیتها و گستردگی جهانهای پیرامونشان است.
آدمکهای خطی و کمجزئیات، در برابر فضاهایی قرار میگیرند که عمق، بافت و حسِ فاصله دارند. این ناهماهنگیِ ظاهری، محدودیت نیست؛ زبان بصری اثر است. پیکرههای ساده، آسیبپذیری و خامیِ آدمی را یادآور میشوند، درحالیکه محیطهای وسیع و ناشناخته، بیاعتنایی کیهان و بیکرانگی زمان را به رخ میکشند.
تصویرها از سادگی طراحی برای ساختن لحظاتی تأثیرگذار بهره میگیرند. گاهی یک حرکت کوچکِ بدن یا مکثی کوتاه، بیش از انبوهی از جزئیات احساس منتقل میکند. فیلم درعینحال دامنهٔ بصری خود را نسبت به آثار پیشین گسترش میدهد و دیوید را در فضایی قرار میدهد که حس سفر و دوری در آن ملموس است. جهان دیگر فقط پسزمینهٔ یک گفتوگو نیست؛ خود به نیرویی بدل میشود که شخصیت را میبلعد، به حرکت وامیدارد و در برابر کوچکیاش قرار میدهد.
« در این میان، امید حضوری کمفروغ اما مهم دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این جلوهها در بهترین لحظات، همان پیوندِ غریب میان سادگی و عظمت را میسازند که امضای مجموعه است. با وجود این، افزایش وسعت بصری گاهی از تمرکزِ فشردهٔ دو قسمت نخست میکاهد. فیلم از نظر تصویری پربارتر شده، اما این گسترش همیشه به معنای شدت عاطفی بیشتر نیست. صدا و طنز در آستانهٔ اندوه صدای کودکانه، که در مجموعه همواره نقشی فراتر از شیرینکردن فضا داشته، در این قسمت نیز تضادی مؤثر میآفریند.
لحن ساده و بیتکلف در برابر موضوعاتی چون مرگ، تنهایی، حافظه و زمان قرار میگیرد؛ حاصل، نه صرفاً طنز، بلکه نوعی اندوهِ نامتعارف است. کودکانهبودنِ صداها سبب نمیشود جهان بیخطر به نظر برسد؛ برعکس، فاصلهٔ میان لحن معصوم و محتوای تاریک، تلخی موقعیت را برجستهتر میکند. طنز فیلم اغلب خشک، ناگهانی و کمادعاست.
شوخیها از دل جهان داستان بیرون میآیند و در کنار تهدید و فقدان قرار میگیرند، بیآنکه فضای اثر را به کمدیِ سبک بدل کنند. این نوسان میان خنده و اضطراب، به فیلم امکان میدهد از سنگینی مفاهیمش فاصله بگیرد، بیآنکه آنها را بیاهمیت جلوه دهد. صدای کودکانه در لحظههای عاطفی نیز کارکردی دوگانه دارد: هم گرمی و صمیمیت میآورد و هم یادآوری میکند که در این جهان، معصومیت همواره در معرض فرسایش است.
ریتم و میزان توضیح روایت سومین قسمت، در قیاس با دو فیلم پیشین، آشکارا قصهمحورتر است. این ویژگی برای مخاطبی که میخواهد سرنوشت دیوید را دنبال کند امتیاز محسوب میشود؛ اتفاقها پیدرپی پیش میروند و پرسش اصلی، نیروی محرک روایت باقی میماند. اما همین میل به روشنکردن مسیر گاه به توضیحگویی بیش از اندازه میانجامد.
« این جلوهها در بهترین لحظات، همان پیوندِ غریب میان سادگی و عظمت را میسازند که امضای مجموعه است. »
قوتها و کاستیها
برخی اطلاعات چند بار یا با جزئیاتی بیش از نیاز بیان میشوند و ریتم را کند میکنند. در بخشهایی، فیلم میتوانست به تصویر، سکوت یا استنباط تماشاگر اعتماد بیشتری داشته باشد. وقتی منطق کلونها و خاطرات با توضیح مستقیم باز میشود، بخشی از لذتِ کشف از میان میرود؛ درحالیکه آثار قبلی معمولاً به تماشاگر اجازه میدادند میان جملههای پراکنده و تصویرهای ناآشنا، معنای خود را بسازد.
روایت اینجا منظمتر است، اما گاهی بهای این نظم، کاهش ابهام و شگفتی است. بااینهمه، سرراستبودن نسبی روایت لزوماً ضعف مطلق نیست. این قسمت باید هم داستانی مستقل را پیش ببرد و هم رابطهاش را با دو اثر پیشین حفظ کند. روشنترکردن بعضی پیوندها به مخاطب کمک میکند تا در انبوه نسخهها و خاطرات گم نشود؛ مسئله آنجاست که توضیح، گاهی فرصت مکث و تأمل را محدود میکند.
جمعبندی «World of Tomorrow Episode Three: The Absent Destinations of David Prime» اثری است دربارهٔ انسانی که در میان نسخههای آیندهٔ خود به دنبال معنایی برای زندگی و پیوندهایش میگردد. فیلم با داستانی پیچیده از کلونها، حافظه و سفر در زمان، جهان مجموعه را گسترش میدهد و در مرکز آن پرسشی ساده اما عمیق میگذارد: آیا میتوان در دل سرنوشتی ظاهراً بسته، هنوز به دیگری امید بست؟
دستاوردهای فیلم در تخیل روایی، تضاد تصویریِ آدمکهای ساده با فضاهای عظیم، طنز تلخ و عاطفهٔ آرام آن آشکار است. در مقابل، توضیحهای اضافی و کاهش حس کشف، آن را از تازگی و فشردگی دو قسمت پیشین دور میکند. بااینحال، قصهٔ دیوید و امیلی در پایانِ تلخوشیرین خود اثری ماندگار بر جا میگذارد: نه امیدی پرطمطراق و تضمینشده، بلکه کورسویی لرزان در پهنهٔ زمان؛ همان اندازه کوچک که برای زندهماندنِ یک احساس کافی است.
« برخی اطلاعات چند بار یا با جزئیاتی بیش از نیاز بیان میشوند و ریتم را کند میکنند. »



ثبت دیدگاه