نقد و بررسی
نقد سرزمین عجایب (Wonderland) | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زندگی در حاشیهٔ رخدادها «سرزمین عجایب» ساختهٔ مایکل وینترباتم، به جای آنکه پیرنگی پرپیچوخم بنا کند، نگاهش را به روزهایی معمولی میدوزد: روزهایی که در آنها آدمها سر کار میروند، از رابطهای به رابطهٔ دیگر میلغزند، با خانواده بحث میکنند و در میان جمعیت شهر، تنهایی خود را حمل میکنند.
در مرکز این جهان، خانوادهای ساکن لندن قرار دارد؛ پدر و مادر و سه دختر بزرگسالشان که هر یک به شیوهای متفاوت با فاصله، دلبستگی و ناامیدی روبهرو هستند. فیلم بیش از آنکه دربارهٔ اتفاقی بزرگ باشد، دربارهٔ انباشتهشدن همین لحظههای کوچک است؛ مکثهایی که در زندگی روزمره معمولاً از کنارشان میگذریم، اما در اینجا به مادهٔ اصلی درام بدل میشوند.
این انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم منشأ محدودیت آن. «سرزمین عجایب» وعدهٔ قصهای پرکشش نمیدهد و قرار نیست تماشاگر را با رشتهای از رویدادهای غافلگیرکننده پیش ببرد. در عوض، میکوشد احساس حضور در زندگی آدمهایی را پدید آورد که شاید در نگاه نخست چندان استثنایی نباشند، اما هرکدام بار عاطفی خاص خود را بر دوش میکشند.
سه خواهر، سه صورت از تنهایی نادیا، دبی و مولی سه پاسخ متفاوت به میلِ صمیمیت و نیاز به تکیهگاهاند. نادیا در آگهیهای شخصی و دیدارهای تازه، امکان پیوندی پایدار را جستوجو میکند؛ دبی، در کنار کار و مادری، با پیچیدگیهای رابطه با همسر سابق و انتخابهای عاطفی خود دستوپنجه نرم میکند؛ و مولی، که در آستانهٔ مادرشدن است، ناچار میشود اضطراب شریک زندگیاش را نیز به حساب آورد.
« این انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم منشأ محدودیت آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این مسیرها را بهسادگی در قالب داستانهای مستقل و جدا از هم نمیچیند. اهمیت هر یک از خواهران در نسبتشان با دیگری نیز شکل میگیرد: در طرز حرفزدن، قضاوتکردن، دلسوزاندن یا ناتوانی از بیان آن چیزی که واقعاً احساس میکنند. رابطهٔ خواهرانه در اینجا نه آرمانی است و نه به ستیزی نمایشی فروکاسته میشود.
صمیمیت و آزردگی در کنار هم حضور دارند و گاهی پیوند عاطفی، نه در گفتوگویی آشکار، بلکه در جزئیاتی کوچک پدیدار میشود. فیلم با پرهیز از توضیحدادنِ بیش از اندازه، به تماشاگر اجازه میدهد فاصله و نزدیکی میان این زنان را از رفتارهای روزمرهشان دریابد. همین ظرافت، برخی لحظهها را بیآنکه به اوجگیری ملودراماتیک نیاز داشته باشند، تأثیرگذار میکند.
واقعگراییِ بیزرقوبرق وینترباتم در ساختن جهانی باورپذیر، به جزئیات ساده تکیه میکند: محل کار، خانه، خیابان و برخوردهایی که شاید در سینمای قصهمحور صرفاً گذرگاهی برای رسیدن به رخدادی مهم باشند. این فضاها در «سرزمین عجایب» خودِ زندگیاند. دوربین به آدمها نزدیک میشود، اما کوشش نمیکند از آنها چهرههایی رازآلود یا قهرمانانه بسازد.
شخصیتها گاه تصمیمهای سنجیده نمیگیرند، گاه در گفتوگوها از اصل موضوع دور میشوند و گاه بهسادگی نمیدانند چه میخواهند. همین ناتمامی و سردرگمی، به تصویری انسانی از روابط میانجامد. بازیها نیز با همین رویکرد هماهنگاند. بازیگران بهجای آنکه احساسات را با تأکیدهای آشکار به تماشاگر عرضه کنند، آنها را در لحن، سکوت و واکنشهای کوچک جای میدهند.
« فیلم این مسیرها را بهسادگی در قالب داستانهای مستقل و جدا از هم نمیچیند. »
شخصیتها و اجرا
نتیجه، مجموعهای از شخصیتهای قابلباور است که کمتر شبیه نقشهای نوشتهشده و بیشتر شبیه آدمهایی به نظر میرسند که زندگیشان پیش از آغاز فیلم شروع شده و پس از پایان آن نیز ادامه خواهد داشت. طبیعیبودن اجراها بهویژه در صحنههای خانوادگی اهمیت دارد؛ زیرا فیلم برای اثرگذاری به همین حسِ آشنایی و نزدیکی وابسته است.
لندن؛ شهرِ شلوغی که خلوت میماند لندن در فیلم صرفاً پسزمینهای برای ماجراها نیست؛ حالتی روانی دارد. شهر پر از حرکت و آدم است، اما این ازدحام الزاماً به ارتباط نمیانجامد. خیابانها، باران و فضاهای روزمره، تصویری از تنهایی میسازند که نه پرهیاهوست و نه شاعرانه به معنای متعارف. شخصیتها در دل شهر زندگی میکنند، اما هر یک در محدودهٔ تنگ تجربهٔ شخصی خود گرفتارند.
از همین رو، فضای شهری با مسئلهٔ اصلی فیلم پیوندی مستقیم پیدا میکند: چگونه ممکن است آدم در میان جمعیت باشد و همچنان احساس کند کسی او را نمیبیند؟ لندنِ این فیلم زیبا و تماشایی به معنای کارتپستالی نیست. جذابیتش در هوای گرفته، خیابانهای معمولی و حس فرسودگی آرام آن است. این انتخاب به فیلم اجازه میدهد اندوه را به شکلی کمصدا و ماندگار منتقل کند، بیآنکه هر منظره را به نمادی آشکار بدل سازد.
شهر گویی شاهدی خاموش است که از کنار گرفتاریهای شخصیتها میگذرد، بیآنکه بتواند برایشان راهحلی فراهم کند. ریتم، تدوین و موسیقی ریتم آرام فیلم از همان ابتدا روشن میکند که تماشاگر باید با شیوهٔ خاصی از تماشا کنار بیاید. صحنهها غالباً برای رسیدن به یک نتیجهٔ داستانی فوری ساخته نشدهاند؛ گاهی بیشتر بر حالوهوا و گذر زمان تکیه دارند.
« لندن؛ شهرِ شلوغی که خلوت میماند لندن در فیلم صرفاً پسزمینهای برای ماجراها نیست؛ حالتی روانی دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تدوین و حرکت میان روایتهای مختلف، بهجای آنکه تعلیق بسازند، حسِ همزمانیِ زندگیها را تقویت میکنند. این شیوه برای کسانی که سینمای شخصیتمحور و مشاهدهگر را دوست دارند، فرصتی برای ماندن در کنار آدمها فراهم میآورد؛ اما برای تماشاگرانی که انتظار تغییرات پیدرپی و گرهگشاییهای روشن دارند، ممکن است کشدار و کمحادثه جلوه کند.
موسیقی مایکل نایمن یکی از عناصر مهم در شکلدادن به این تجربه است. موسیقی بهجای آنکه احساسات را با صدای بلند به تماشاگر دیکته کند، میان اندوه و لطافت تعادل برقرار میسازد. ملودیها گاه حالتی تأملی و سوگوار دارند، اما کاملاً سنگین و یکنواخت نمیشوند. در نتیجه، موسیقی با جهان خاکی و روزمرهٔ فیلم نسبت جالبی پیدا میکند: به زندگی شخصیتها رنگ عاطفی میبخشد، بیآنکه واقعگرایی آن را از میان ببرد.
قدرتِ لحظههای کوچک و خطر یکنواختی فیلم در لحظههای کوچک خود بیشترین توان را دارد. نگاه کوتاهی که معنایی را آشکار میکند، گفتوگویی که به نتیجه نمیرسد، یا مکثی که از بیان مستقیم یک احساس پرمعناتر است، گاه بیشتر از هر بحران پرصدایی در ذهن میماند. «سرزمین عجایب» میفهمد که زندگی عاطفی آدمها همیشه در قالب صحنههای بزرگ و تعیینکننده ظاهر نمیشود؛ گاه یک روز معمولی، با اندکی تغییر در نگاه یا رفتار، وزن یک فصل کامل از زندگی را حمل میکند.
با این همه، وفاداری فیلم به روزمرگی همیشه به سود آن تمام نمیشود. وقتی رخدادها اندکاند و صحنهها پیوسته بر حالوهوای مشابهی تکیه میکنند، روایت ممکن است از حرکت بازبماند. برخی موقعیتها بیش از آنکه لایهٔ تازهای به شخصیتها بیفزایند، حسهایی را بازمیگویند که پیشتر دریافتهایم.
« تدوین و حرکت میان روایتهای مختلف، بهجای آنکه تعلیق بسازند، حسِ همزمانیِ زندگیها را تقویت میکنند. »
قوتها و کاستیها
این یکنواختی برای بخشی از مخاطبان بخشی از واقعیت جهان فیلم است، اما برای گروهی دیگر به کمبود کشش تبدیل میشود. فیلم گاهی چنان به مشاهدهٔ زندگی وفادار میماند که فراموش میکند تماشاگر نیز برای ادامهدادن به نوعی دگرگونی یا پیشروی نیاز دارد. جمعبندی «سرزمین عجایب» فیلمی است دربارهٔ آدمهای معمولی و خواستههایی که در زندگی روزمره بهسختی به زبان میآیند: میل به دوستداشتهشدن، نیاز به خانواده و آرزوی آنکه کسی در شلوغی جهان واقعاً حضور آدم را دریابد.
ارزش اصلی آن در قصهای پرحادثه یا پیامهایی روشن و قطعی نیست، بلکه در بازیهای طبیعی، رابطهٔ پیچیدهٔ سه خواهر، فضای گرفتهٔ لندن و توجه دقیق به لحظههای کوچک نهفته است. موسیقی نایمن نیز به این عناصر انسجام عاطفی میبخشد. این اثر برای تماشاگر مشتاقِ تعلیق و تغییرات سریع، ممکن است بیش از اندازه آرام و کمحادثه باشد؛ اما برای کسی که از سینمای مشاهدهگر لذت میبرد، همین آرامش میتواند راهی برای نزدیکشدن به شخصیتها باشد.
«سرزمین عجایب» از آن فیلمهایی است که شاید بیش از آنکه با یک رویداد در ذهن بماند، با حالوهوایی خاموش و با حسِ آشنای زندگیهایی که در کنار هم میگذرند، اثر خود را بر جای میگذارد.
« این یکنواختی برای بخشی از مخاطبان بخشی از واقعیت جهان فیلم است، اما برای گروهی دیگر به کمبود کشش تبدیل میشود. »
ثبت دیدگاه