نقد و بررسی
نقد چرخ شگفتانگیز (Wonder Wheel) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چرخوفلک در مدار تکرار «چرخ شگفتی» وودی آلن، با نام اصلی «Wonder Wheel»، در کانیآیلندِ دههٔ ۱۹۵۰ میگذرد؛ جایی که هیاهوی شهربازی و چراغهای رنگارنگش در تضادی آشکار با زندگی آشفته و دلگرفتهٔ ساکنانش قرار دارد. جینی، بازیگر سابقی که اکنون پیشخدمت رستوران صدففروشی است، در ازدواجی فرسوده با همپتی، گردانندهٔ چرخوفلک، گرفتار مانده است.
ورود کارولینا، دختر دورافتادهٔ همپتی، و حضور میکی، نجاتغریقی که سودای نمایشنامهنویسی دارد، تعادل شکنندهٔ این خانواده را بر هم میزند. فیلم از همان ابتدا وعدهٔ داستانی پرتنش میدهد، اما بیش از آنکه بر حادثه تکیه کند، به کشمکشهای عاطفی و تصمیمهای شخصیتها علاقهمند است. در این جهان، آدمها بهظاهر حرکت میکنند، اما اغلب در مدار عادتها و حسرتهای خود بازمیگردند؛ درست مانند چرخوفلکی که بالا و پایین رفتنش، لزوماً به معنای پیشرفتن نیست.
این تصویر مرکزی ظرفیت استعاری خوبی دارد، هرچند فیلم گاهی آن را بیش از اندازه آشکار و توضیحدادهشده عرضه میکند. کانیآیلند؛ جغرافیای رؤیا و ملال مهمترین دستاورد فیلم، آفرینش فضای بصری آن است. کانیآیلند در این روایت صرفاً پسزمینهای تاریخی نیست؛ به منظری ذهنی بدل میشود که در آن، رنگ و نور همزمان جذابیت و ناآرامی میآفرینند.
چراغهای شهربازی، تابلوهای درخشان، چرخوفلک و رفتوآمد مردم، نوعی سرزندگی پرزرقوبرق میسازند؛ اما این نشاط عمومی با تنگنای زندگی خصوصی شخصیتها همخوان نیست. گویی شادی بیرونی فقط پردهای پرنور بر اندوهی پنهان است. تصویربرداری ویتوریو استورارو به فیلم هویتی نمایشی میدهد. نورها گاه چنان رنگین و برجستهاند که محیط را از واقعگرایی روزمره دور میکنند و به صحنهای تئاتری نزدیک میسازند.
« کانیآیلند؛ جغرافیای رؤیا و ملال مهمترین دستاورد فیلم، آفرینش فضای بصری آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب با شیوهٔ روایت آلن تناسب دارد: آدمها انگار در برابر منظرهای زیبا اما مصنوعی، نقشهایی از پیش نوشتهشده را بازی میکنند. بااینحال، همین جلوهٔ چشمگیر ممکن است برای بعضی تماشاگران بیش از حد آراسته به نظر برسد؛ زیبایی قابها گاهی از زبری و بینظمی واقعی زندگی فاصله میگیرد.
جینی؛ میان حسرت و خودفریبی جینی مرکز عاطفی فیلم است؛ زنی که میان گذشتهٔ ازدسترفته و اکنونی که نمیپسندد، راه گریزی نمییابد. سابقهٔ بازیگریاش برای او فقط یک خاطره نیست، بلکه معیاری است که زندگی فعلیاش را با آن میسنجد. کار روزمره، ازدواج فرسوده و فشار مسئولیت، پیوسته او را به این اندیشه بازمیگردانند که شاید زمانی میتوانست زندگی دیگری داشته باشد.
این حسرت، شخصیت را قابلفهم میکند، اما گاهی به گفتارهایی پرآرایه و نمایشی بدل میشود که بهجای آشکارکردن لایههای درونی، آنها را توضیح میدهند. کیت وینسلت به جینی شدت و آشفتگی میبخشد؛ در چهره و صدایش میتوان هم اشتیاق به دگرگونی را دید و هم ترس از پیامدهای آن. بااینحال، بازی او در برخی لحظهها چنان پرتنش و برجسته است که با حالوهوای طبیعی صحنه جور درنمیآید.
این ناهمواری را میتوان تا حدی نتیجهٔ شیوهٔ نوشتار دانست: جینی شخصیتی است که از درون به نمایشگذاشتن خود گرایش دارد، اما فیلم همیشه مرز میان خودنمایی آگاهانهٔ شخصیت و تصنع اجرای او را روشن نمیکند. از همین رو، ممکن است بازی او برای برخی تماشاگران نچسب باشد و برای برخی دیگر، بازتابی از زیست نمایشی و ناپایدار جینی.
« سابقهٔ بازیگریاش برای او فقط یک خاطره نیست، بلکه معیاری است که زندگی فعلیاش را با آن میسنجد. »
شخصیتها و اجرا
کارولینا و همپتی؛ بازگشت به خانوادهای ترکخورده ورود کارولینا، دختر همپتی، داستان را از بحران زناشویی جینی فراتر میبرد و به مسئلهٔ خانواده، بخشایش و امکان بازسازی پیوندها میکشاند. بازگشت او پس از سالها دوری، یادآور گذشتهای است که همپتی ترجیح میدهد پشت سر بگذارد؛ درعینحال، پناهآوردنش به خانهٔ پدر، ناگزیر همه را وادار میکند با مسئولیتها و رنجشهای قدیمی روبهرو شوند.
فیلم در ترسیم این رابطه، از تقابل سادهٔ پدر سختگیر و دختر آسیبپذیر فراتر میرود و لحظاتی از نرمی و صمیمیت میان آن دو میآفریند. جونو تمپل از نقاط قوت روشن فیلم است. بازی او از اغراقهای احتمالی اثر فاصله میگیرد و به کارولینا نوعی آسیبپذیری و سرزندگی همزمان میبخشد. حضورش در کنار همپتی، با بازی جیم بلوشی، رابطهای ملموستر از بسیاری از پیوندهای دیگر فیلم ایجاد میکند.
بلوشی نیز در نقش مردی زمخت و گرفتار عادتهای ویرانگر، خشونت و درماندگی را کنار هم مینشاند. بااینهمه، کارولینا گاهی بیشتر وسیلهای برای تغییر مناسبات دیگران به نظر میرسد تا شخصیتی که جهان درونیاش بهطور کامل گسترش یافته باشد. میکی و روایتِ بیش از اندازه توضیحدهنده میکی فقط نجاتغریقی جوان با آرزوی نمایشنامهنویسی نیست؛ او راوی داستان نیز هست و گاه رو به تماشاگر سخن میگوید.
این انتخاب از یک سو با علاقهٔ فیلم به تئاتر و نقشبازیکردن هماهنگ است، اما از سوی دیگر به ریتم آسیب میزند. هر بار که روایت از جریان صحنه فاصله میگیرد تا دربارهٔ وضعیت شخصیتها توضیح بدهد، تنش داستان ممکن است فروکش کند. بهجای آنکه تماشاگر از رفتارها و سکوتها معنایی استخراج کند، فیلم گاهی معنای صحنه را با کلام مستقیم در اختیارش میگذارد.
« بازی او از اغراقهای احتمالی اثر فاصله میگیرد و به کارولینا نوعی آسیبپذیری و سرزندگی همزمان میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
میکی همچنین شخصیتی است که میل دارد زندگی اطرافیانش را از دریچهٔ داستان و نمایش تفسیر کند. این ویژگی میتوانست نقدی ظریف بر شیوهٔ نگاه او باشد، اما گاهی صدای او چنان بر فیلم مسلط میشود که دیگر شخصیتها استقلال کمتری پیدا میکنند. همین مسئله در دیالوگها نیز نمود دارد: بعضی جملهها بیش از آنکه از زبان آدمهایی با زندگی مشخص شنیده شوند، به گفتوگوهای آمادهٔ صحنه نزدیکاند.
در نتیجه، آنچه قرار است تلخی زندگی را ملموس کند، گاه حالتی مصنوعی مییابد. ریتم، دیالوگ و کشآمدن درام روایت «چرخ شگفتی» بهتدریج پیش میرود و بر تغییرهای کوچک در رابطهها و خواستههای شخصیتها تکیه دارد. این کندی فینفسه عیب نیست؛ درامهای شخصیتمحور میتوانند با مکث و تکرار، فرسودگی روانی آدمها را به تجربهای حسی تبدیل کنند.
مشکل زمانی پدید میآید که تکرارِ وضعیتها بیش از آنکه معنا را عمیق کند، فقط حرکت داستان را عقب بیندازد. فیلم در بخشهایی بیش از حد دور خود میچرخد و برخی موقعیتها را طولانیتر از ظرفیت دراماتیکشان نگه میدارد. این کشآمدن با دیالوگهای توضیحی و روایت مستقیم تشدید میشود. بهجای آنکه هر صحنه فشار تازهای به بحران وارد کند، گاهی همان اندوه، همان نارضایتی و همان میل به گریز در صورتی دیگر تکرار میشود.
قصه در اصل ساده و قابلدنبالکردن است، اما گاه با پیچوخمهایی پیش میرود که به شخصیتها عمق تازهای نمیبخشند. از این رو، تماشاگر ممکن است پیش از آنکه درگیر پیامدهای عاطفی رویدادها شود، از کندی حرکت فیلم خسته شود. پایانِ ناگشوده و تأثیر آن فیلم میکوشد از پایانبندیِ کاملاً توضیحی پرهیز کند و بخشی از نتیجهٔ انتخابها را در فضای ابهام باقی بگذارد.
« میکی همچنین شخصیتی است که میل دارد زندگی اطرافیانش را از دریچهٔ داستان و نمایش تفسیر کند. »
قوتها و کاستیها
چنین رویکردی میتواند با مضمون بنبست و تکرار سازگار باشد: زندگی شخصیتها لزوماً با بستهشدن یک روایت، معنایی قطعی پیدا نمیکند. اما ابهام زمانی اثرگذار است که از دل تجربهٔ شخصیتها و منطق درونی قصه برآمده باشد؛ در غیر این صورت، بیشتر شبیه کمبود پاسخ به نظر میرسد تا انتخابی هنری.
در این فیلم، پایانبندی برای شماری از مخاطبان نامقنع خواهد بود، بهخصوص چون سرنوشت برخی شخصیتها را بهروشنی دنبال نمیکند. این کاستی صرفاً در «بیپاسخماندن» خلاصه نمیشود؛ مسئله آن است که فیلم تا آن نقطه، انتظاری برای دریافت نوعی جمعبندی عاطفی ساخته است. وقتی آن جمعبندی کامل نمیشود، پایان ممکن است بهجای آنکه تلخی و تأمل برجای بگذارد، حس ناتمامماندن ایجاد کند.
برای پرهیز از افشای گرههای اصلی، همین اندازه میتوان گفت که انتخاب فیلم برای گشودنِ همهٔ پرسشها، به یک اندازه قانعکننده نیست. جمعبندی «چرخ شگفتی» اثری است که قوت و ضعفش از یک منشأ مشترک میآیند: میل به ساختن جهانِ آشکارا نمایشی. رنگپردازی و نورهای شهربازی، فضای کانیآیلند را به تصویری فراموشنشدنی تبدیل میکنند؛ جونو تمپل حضوری مؤثر دارد و کشمکش جینی میان حسرت و میل به تغییر، هستهای عاطفی برای روایت فراهم میآورد.
در سوی دیگر، دیالوگهای گاه تصنعی، روایتِ توضیحدهنده، ریتم کند و پایانبندیِ کمپاسخ، مانع از آن میشوند که همهٔ این عناصر به درامی یکپارچه بدل شوند. تماشای فیلم برای کسانی که به فضاسازی رنگین، شخصیتهای گرفتار در حسرت و درامهای آمیخته با حالوهوای تئاتری علاقه دارند، تجربهای قابلتوجه است؛ اما احتمالاً برای مخاطبی که انتظار روایتی روان، دیالوگهایی طبیعی و جمعبندی روشن دارد، ناامیدکننده خواهد بود.
« وقتی آن جمعبندی کامل نمیشود، پایان ممکن است بهجای آنکه تلخی و تأمل برجای بگذارد، حس ناتمامماندن ایجاد کند. »
جمعبندی
این چرخ روشن و چشمنواز، سرانجام بیش از آنکه به سوی مقصدی تازه حرکت کند، تصویری از آدمهایی میسازد که در مدارهای تکراری زندگی خود گرفتار ماندهاند.



ثبت دیدگاه