نقد و بررسی
نقد WONDER WALL | 1980
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شناسایی اثر و مسئلهٔ عنوان پیش از هر داوری، باید به ناسازگاری مهمی اشاره کرد: اطلاعاتی که در پرسش آمده با فیلمی به نام «واندر وال» محصول ۱۹۸۰ جور درنمیآید. نزدیکترین اثر شناختهشده با این عنوان، فیلم بریتانیایی «واندر وال» ساختهٔ جو ماسوت در سال ۱۹۶۸ است؛ روایت آن دربارهٔ هنرمندی منزوی است که از پنجرهٔ آپارتمانش به زندگی زنی جوان چشم میدوزد و موسیقی گروه «پینک فلوید» در شکلگیری فضای آن نقش دارد.
جزئیات مربوط به قاتل زنجیرهای، دزدی کدو و فیلمسازی که شخصیتش بر پایهٔ «اوئوکا» ساخته شده، با این معرفی همخوان نیست و نمیتوان آنها را با اطمینان به «واندر وال» نسبت داد. ازاینرو، نقد زیر بر مبنای عناصر قابلشناسایی فیلم ۱۹۶۸ نوشته میشود، نه خلاصهٔ ناسازگار ارائهشده. روایتِ نگاه از پشت دیوار «واندر وال» بیش از آنکه بر پیشبرد یک داستان پرحادثه تکیه کند، تجربهای دربارهٔ دیدن و دیدهنشدن است.
پروفسور اسکار کالینز، مردی تنها و گوشهگیر، از دریچهای در دیوار خانهاش به زندگی همسایهٔ جوان خود، پنی لین، چشم میدوزد. این موقعیت ساده، بهتدریج به تصویری از میل، انزوا و فاصله بدل میشود: کالینز به زندگیای نزدیک است که در آن مشارکتی ندارد و همین نزدیکیِ بیواسطه، جدایی او را آشکارتر میکند.
« ازاینرو، نقد زیر بر مبنای عناصر قابلشناسایی فیلم ۱۹۶۸ نوشته میشود، نه خلاصهٔ ناسازگار ارائهشده. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم تماشاگر را نیز در جایگاهی دوگانه مینشاند. از یک سو، کنجکاوی کالینز قابلدرک است؛ او در خلوت خود گرفتار شده و پنجرهای به جهان پرتحرک همسایهاش یافته است. از سوی دیگر، نگاه او بیطرف و بیآزار باقی نمیماند. دوربین و قاببندیها ما را در لذتِ تماشا شریک میکنند، اما همزمان پرسشی اخلاقی پیش میکشند: تماشای دیگری از چه لحظهای به تصرف ذهنی او تبدیل میشود؟
فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین تردید، یکی از سرچشمههای نیروی آن است. تنهایی بهمثابه فضای زیسته انزوای کالینز فقط در گفتار یا شرح زندگیاش خلاصه نمیشود؛ در محیط پیرامون او حضور دارد. خانهاش، با دیوارها و اشیای روزمره، به محدودهای بسته تبدیل شده است؛ جایی که زندگی در آن نه جریان مییابد، بلکه به تکرار و مکث میگراید.
در برابر این سکون، فضای پنی پرجنبوجوشتر و پررنگتر به نظر میرسد. این تقابل، بدون آنکه به تمثیلی یکمعنا فروکاسته شود، فاصلهٔ میان زیستن و صرفاً نظارهکردن را نمایان میکند. بااینهمه، فیلم کالینز را تنها قربانی تنهایی تصویر نمیکند. انزوای او هم رنجبار است و هم به عادتی بدل شده که از آن دست نمیکشد.
« فیلم تماشاگر را نیز در جایگاهی دوگانه مینشاند. »
شخصیتها و اجرا
او بهجای مواجههٔ مستقیم با جهان، از فاصلهای امن به آن خیره میشود. این انتخاب، شخصیت را پیچیدهتر میکند: تماشاگر میتواند برای او دلسوزی کند، اما نمیتواند همهٔ رفتارهایش را بیچونوچرا توجیه کند. در همین مرز میان همدلی و داوری است که فیلم از یک خیالپردازی ساده دربارهٔ همسایهای جذاب فراتر میرود.
رنگ، طراحی و خیال بصری مهمترین دستاورد فیلم در سطح بصری، فاصلهگرفتن از واقعگرایی یکدست است. رنگهای پرجرئت، طراحی صحنهٔ نامتعارف و لحظات انیمیشنی، جهان ذهنی کالینز را با محیط عینی فیلم درهم میآمیزند. آنچه دیده میشود همیشه صرفاً بازنمایی واقعیت نیست؛ گاهی شکلِ تغییریافتهٔ میل، ترس یا آشفتگی درونی اوست.
به این ترتیب، خیال بصری تزئینی بر روایت افزوده نمیشود، بلکه بخشی از زبان روایت را میسازد. این شگردها همچنین فیلم را از ملودرامهای متعارف دربارهٔ تنهایی جدا میکنند. بهجای آنکه احساسات شخصیت فقط با دیالوگ توضیح داده شود، تصویرها کیفیت ناپایدار ذهن او را منتقل میکنند. البته همین آزادی فرمی گاه پیوستگی را کاهش میدهد: بعضی گذارها بیشتر به نمایش قابلیتهای بصری اثر شباهت دارند تا گامی ضروری در تحول درام.
« او بهجای مواجههٔ مستقیم با جهان، از فاصلهای امن به آن خیره میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تماشاگرانی که خواهان داستانی منظم و علتومعلولیاند، ممکن است این گسستها را نه جسارت، بلکه پراکندگی تجربه کنند. موسیقی و آهنگِ تجربه موسیقی در «واندر وال» نقشی محوری در ساخت فضای اثر دارد. قطعات «پینک فلوید» به تصاویر حالوهوایی روانگردان و شناور میبخشند و گاهی موسیقی بیش از گفتوگوها حامل عاطفه میشود.
صدا، تصویر و ضرباهنگ تدوین در کنار هم تجربهای میآفرینند که بیش از آنکه داستان را خطبهخط توضیح دهد، حالت روانی شخصیت را به تماشاگر منتقل میکند. این پیوند میان موسیقی و تصویر از نقاط ماندگار فیلم است، اما درعینحال میتواند بر ضعفهای دراماتیک آن پرده بیندازد. هنگامی که روایت از حرکت بازمیماند، موسیقی و جلوههای بصری همچنان جذابیت حسی ایجاد میکنند؛ ولی زیبایی حسی همیشه جایگزین رشد شخصیت یا پیشرفت داستان نمیشود.
در نتیجه، برخی لحظات از نظر حالوهوا غنیاند، اما از نظر دراماتیک کمحاصل باقی میمانند. فیلم در بهترین لحظههایش این دو سطح را هماهنگ میکند؛ در لحظههای ضعیفتر، موسیقی بیشتر به پناهگاهی برای روایت بدل میشود. شخصیتپردازی و نگاه اخلاقی کالینز شخصیتی است که بیش از آنکه با شرح گذشتهاش شناخته شود، از راه رفتار و نگاهش شکل میگیرد.
« موسیقی و آهنگِ تجربه موسیقی در «واندر وال» نقشی محوری در ساخت فضای اثر دارد. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب با ساختار ذهنی فیلم تناسب دارد: او به مشاهده عادت کرده و مخاطب نیز ناچار است او را از خلال همین عادت بشناسد. بااینحال، محدودماندن اطلاعات دربارهٔ انگیزهها و روابط او باعث میشود شخصیت گاهی طرحی کلی از مرد تنها باقی بماند، نه انسانی با بافتی کامل و چندلایه. پنی نیز عمدتاً از دریچهٔ نگاه کالینز به ما عرضه میشود.
این محدودیت ممکن است بخشی از قصد فیلم باشد؛ زن جوان به تصویری بدل شده که مرد منزوی آن را تفسیر و آرمانی میکند. اما این تمهید، هزینهای هم دارد: پنی کمتر فرصت مییابد بهعنوان فردی مستقل، با خواستهها و تناقضهای خود، در مرکز توجه قرار گیرد. فیلم در نتیجه، هم نقدی ضمنی بر نگاه تملکجویانه عرضه میکند و هم گاه ناخواسته همان نگاه را در سازماندهی روایت بازتولید میکند.
ریتم و محدودیتهای درام ریتم «واندر وال» تابع منطق تداعی و وضعیت ذهنی است، نه الگوی پرشتابِ حادثهمحور. این رویکرد برای ساختن حس تعلیقِ آرام و محصورشدن در جهان کالینز مناسب است، اما همیشه به یک اندازه ثمربخش نیست. بخشهایی از فیلم طولانیتر از ظرفیت دراماتیک خود به نظر میرسند؛ تکرار موقعیتها گاهی انزوای شخصیت را عمیقتر میکند و گاهی تنها همان نکته را دوباره بیان میکند.
« پنی نیز عمدتاً از دریچهٔ نگاه کالینز به ما عرضه میشود. »
جمعبندی
ازاینرو، اثر ممکن است برای مخاطبی که با سینمای تجربهگرا و روایتهای کمحادثه همراه است، جذاب و غوطهورکننده باشد؛ اما برای تماشاگر خواهان تحول روشن در روابط و انگیزههای دقیق، پراکنده و کمپرداخت جلوه کند. ضعف اصلی نه صرفاً کندی، بلکه ناهماهنگی میان آزادی بصری فیلم و میزان تحول دراماتیک آن است.
تصویرها گاه پیشتر از شخصیتها حرکت میکنند و ایدههای فرمی، بیش از آنکه از دل کنشها برآیند، خودنمایی میکنند. جمعبندی «واندر وال» فیلمی است که ارزشش بیش از هر چیز در ساختن تجربهای حسی و ناآرام از تنهایی و تماشاگری نهفته است. رنگپردازی جسورانه، لحظات خیالپردازانه و همراهی موسیقی با تصویر، به آن هویتی متمایز میبخشند؛ در کنار این امتیازها، روایت گاه پراکنده، ریتم نامتوازن و شخصیتپردازی محدود، مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیتهای بصری به درامی کاملاً منسجم تبدیل شوند.
فیلم در تصویرکردن فاصلهٔ میان میل به ارتباط و پناهگرفتن در انزوا اثرگذار است، اما دربارهٔ شخصیتهایش کمتر از آنچه میتوانست کاوش میکند. نتیجه، اثری ناهموار اما بهیادماندنی است: نه داستانی کاملاً قوامیافته، بلکه پرترهای بصری از ذهنی محصور که جهان را از شکافی در دیوار تماشا میکند.
« ضعف اصلی نه صرفاً کندی، بلکه ناهماهنگی میان آزادی بصری فیلم و میزان تحول دراماتیک آن است. »
ثبت دیدگاه