نقد و بررسی
نقد زن بدون چهره (Woman Without a Face) | 1947
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ملودرامی در آستانهٔ اضطراب «زن بیچهره» ساختهٔ گوستاف مولاندر، فیلمی سوئدی از ۱۹۴۷ و حاصل همکاری فیلمنامهای مولاندر با اینگمار برگمان است؛ اثری که از دل موقعیتی بهظاهر آشنا ــ ازدواج، دلزدگی و ورود زنی بیگانه ــ به قلمرویی تیرهتر و روانشناختی قدم میگذارد. مارتین، مردی متأهل و پدر، پس از مشاجرهای با فریدا برای آشتی گل میخرد و در گلفروشی با روت آشنا میشود.
جاذبهای ناگهانی میان آن دو شکل میگیرد و رابطهای پرشور آغاز میشود؛ اما فیلم از همان ابتدا میکوشد نشان دهد که این شیفتگی صرفاً ماجرای خیانت نیست، بلکه برخورد دو میل و دو برداشت ناتمام از یکدیگر است. مولاندر داستان را همچون ملودرامی عاشقانه بنا میکند، اما فضای بصری و حالوهوای اجرا به آن کیفیتی ناآرام میبخشد.
فیلم در فاصلهٔ میان شور عاطفی و هراس روانی حرکت میکند: آنچه برای مارتین جذاب و رهاییبخش به نظر میرسد، آرامآرام به تجربهای مبهم و تهدیدکننده بدل میشود. عنوان نیز بیش از آنکه معمایی دربارهٔ چهره باشد، اشارهای به دشواری شناخت دیگری دارد؛ آدمها در این جهان از آنچه به نظر میرسند پیچیدهترند.
« مارتین، مردی متأهل و پدر، پس از مشاجرهای با فریدا برای آشتی گل میخرد و در گلفروشی با روت آشنا میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شور، فرار و مسئولیت رابطهٔ مارتین و روت موتور اصلی روایت است، اما فیلم آن را با پرسشی اخلاقی همراه میکند: آیا شور تازه راهی برای گریز از زندگی روزمره است، یا انتخابی که پیامدهایش را نمیتوان از دیگران جدا کرد؟ مارتین از محیط خانوادگیاش بیرون میزند و رابطهٔ تازه را بهمنزلهٔ گشودن دری به سوی زندگیای متفاوت میبیند.
فیلم در این خیال رمانتیک درنگ میکند، اما آن را بیچونوچرا تأیید نمیکند. هیجان آغازین، در کنار مسئولیت او در قبال فریدا و فرزندشان، تضادی میسازد که از تنشهای عاطفی قصه نیرو میگیرد. بااینحال، مارتین بیشتر در مقام نیروی محرک روایت عمل میکند تا شخصیتی که لایههای درونیاش بهتمامی کاویده شده باشد.
تصمیمهایش گاه بیش از آنکه از شناخت دقیق خودش برآمده باشند، تابع کشش لحظهایاند. همین ویژگی میتواند هم نشانهٔ ضعف شخصیتپردازی باشد و هم تصویری از خودفریبی مردی که میل شخصی را با کشف حقیقت اشتباه میگیرد. فیلم این تناقض را مطرح میکند، اما همیشه فرصت کافی برای واکاوی آن در اختیار مارتین نمیگذارد.
« مارتین از محیط خانوادگیاش بیرون میزند و رابطهٔ تازه را بهمنزلهٔ گشودن دری به سوی زندگیای متفاوت میبیند. »
شخصیتها و اجرا
روت؛ حضور نافذ و رازآلود کانون جاذبهٔ فیلم بیتردید روت است. گون والگرن نقش او را با ظرافتی کنترلشده و حضوری نافذ بازی میکند؛ شخصیتی که در یک لحظه میتواند دلفریب و در لحظهای دیگر دور، گزنده یا نگرانکننده به نظر برسد. والگرن بهجای آنکه روت را صرفاً به تصویری از اغواگری فروبکاهد، در نگاهها، مکثها و تغییرات کوچک لحن، نشانههایی از آشفتگی و رنج پنهان میکند.
همین کیفیت دوگانه سبب میشود تماشاگر، مانند مارتین، نتواند بهآسانی او را در چارچوبی ثابت جای دهد. بااینهمه، روت هم از محدودیتهای فیلمنامه در امان نیست. روایت میخواهد رفتار او را با گذشته و زخمهای روانیاش توضیح دهد، اما پیوند میان آن گذشته و پیچیدگیهای اکنون همیشه به اندازهٔ کافی پرورده نمیشود.
گاه فیلم بهجای آنکه تناقضهای روت را در کنش و تجربهٔ او بپروراند، به توضیحی شتابزده تکیه میکند. نتیجه شخصیتی است که از نظر اجرایی زنده و چندوجهی جلوه میکند، اما از نظر نگارش در بعضی لحظهها به الگوی آشنای زن رازآلود و ویرانگر نزدیک میشود. فریدا و جهان خانه فریدا در برابر روت نمایندهٔ قطبی ساده و بینقص نیست.
« روت؛ حضور نافذ و رازآلود کانون جاذبهٔ فیلم بیتردید روت است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ازدواج او با مارتین و زندگی مشترکشان زمینهای برای فهم بحران زناشویی فراهم میکند، اما فیلم بیش از آنکه تجربهٔ فریدا را از درون دنبال کند، او را در نسبت با تصمیمهای مارتین قرار میدهد. این عدم توازن، اثر را از نظر احساسی پیچیدهتر میکند: خانه نه صرفاً پناهگاهی امن است و نه فقط زندانی کسالتبار؛ فضایی است که در آن عادت، مسئولیت و رنجش به هم گره خوردهاند.
با وجود این، مرکز ثقل روایت چنان به سوی مارتین و روت کشیده میشود که جهان فریدا گاه به حاشیه میرود. فیلم ظرفیت پرداختن به این پرسش را دارد که خیانت چگونه از منظر کسی تجربه میشود که در آن سوی رابطه ایستاده است، اما بیشتر انرژی خود را صرف رابطهٔ پنهانی و دگرگونیهای آن میکند. از این رو، تماشاگر ممکن است بیش از آنکه با همهٔ طرفهای درگیر همدلی کند، درگیر معمای روت و واکنشهای مارتین بماند.
تصویر، سایه و حرکت زبان تصویری فیلم از مؤثرترین ابزارهای آن است. نورپردازی سایهروشن، چهرهها را گاه از دل تاریکی بیرون میکشد و گاه در ابهام فرومیبرد؛ انتخابی که با موضوع شناخت ناقص و پنهانکاری همنواست. فضاها بهندرت کاملاً آرام به نظر میرسند. حتی صحنههای گفتوگو نیز زیر سطح ظاهری خود نوعی بیقراری دارند، گویی تصویر پیشاپیش از بحرانی خبر میدهد که شخصیتها هنوز حاضر نیستند آن را به زبان بیاورند.
« با وجود این، مرکز ثقل روایت چنان به سوی مارتین و روت کشیده میشود که جهان فریدا گاه به حاشیه میرود. »
قوتها و کاستیها
حرکتهای دوربین نیز به این ناآرامی میافزایند. جابهجایی میان نماهای باز و نزدیک، و توجه به فاصلهٔ بدنها و چهرهها، رابطه را از یک ماجرای صرفاً روایی به تجربهای حسی تبدیل میکند. در اینجا دوربین تنها ثبتکنندهٔ گفتوگو نیست؛ گاهی به نظر میرسد به دنبال معنایی میگردد که از کلام میگریزد.
این شیوه به فیلم انرژی میدهد و در لحظههایی که فیلمنامه بیش از اندازه توضیحی میشود، کیفیتی زنده و دیداری میآفریند. ریتم و نوسانهای فیلمنامه ساختار فیلم بر کشف تدریجی بنا شده است: تصویر اولیهٔ رابطه تغییر میکند و اطلاعات تازه، برداشت شخصیتها از یکدیگر را دگرگون میسازد. این روش، تعلیقی روانشناختی پدید میآورد و به تماشاگر امکان میدهد میان آنچه دیده و آنچه حدس میزند فاصله بیندازد.
روایت میخواهد درام را نه فقط با رویدادها، بلکه با شکاف میان ظاهر و حقیقت پیش ببرد. اما همین گرایش به تنش، گاه به اغراق میانجامد. بعضی واکنشها و پیچشهای احساسی بیش از اندازه پرآبوتاباند و به جای آنکه طبیعی از شخصیتها برآیند، کارکردی نمایشی پیدا میکنند. فیلم میان واقعگرایی رابطهای و ملودرام پرحرارت در نوسان است؛ این نوسان گاهی به آن نیرویی دلپذیر میبخشد، اما گاهی نیز پیوستگی عاطفی را مختل میکند.
« حرکتهای دوربین نیز به این ناآرامی میافزایند. »
جمعبندی
بهویژه وقتی علتهای روانشناختی رفتار روت سریع بیان میشوند، فیلم فرصت لازم را برای تبدیل توضیح به تجربه از دست میدهد. جمعبندی «زن بیچهره» اثری است که نیروی اصلیاش از برخورد بازی نافذ گون والگرن با فضاسازی بصری ناآرام مولاندر میآید. فیلم رابطهای پرشور را به عرصهای برای آزمودن میل، خودفریبی و دشواری شناخت دیگری تبدیل میکند و با سایهها و حرکتهای دوربین، حس تهدید را درون ملودرام مینشاند.
در مقابل، مارتین در قیاس با روت کمعمقتر میماند، سهم فریدا محدودتر از ظرفیت دراماتیک اوست و برخی توضیحهای روانشناختی شتابزدهاند. با این همه، ناهمواریهای اثر از جذابیت آن نمیکاهد؛ حتی گاه بخشی از کیفیت ناپایدار و عصبی فیلم را میسازد. این فیلم بیش از آنکه پاسخی قطعی دربارهٔ عشق یا خیانت عرضه کند، تماشاگر را با پرسشی ناخوشایند تنها میگذارد: در دل یک دلباختگی، چه اندازه از دیگری را واقعاً میبینیم و چه اندازه را با خیال خود جایگزین میکنیم؟
« با این همه، ناهمواریهای اثر از جذابیت آن نمیکاهد؛ حتی گاه بخشی از کیفیت ناپایدار و عصبی فیلم را میسازد. »



ثبت دیدگاه