نقد و بررسی
نقد ولورین (Wolverine) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر و ایدهٔ مرکزی نخست باید یک ابهام عنوانی را روشن کرد: فیلمی که داستانش در ژاپن میگذرد و نیروی شفایابی ولورین را به کانون کشمکش بدل میکند، «ولورین» محصول ۲۰۱۳ است، نه ۲۰۱۱. این اثر به کارگردانی James Mangold، ماجرای قهرمانی را پی میگیرد که پس از رویدادهای فیلمهای پیشین مردان ایکس، از جهان آشنای خود فاصله گرفته و با گذشتهای سنگین و میل به انزوا دستوپنجه نرم میکند.
سفر او به ژاپن، در ظاهر زمینهای برای ماجرای تازهای از تعقیب و نبرد فراهم میآورد؛ اما اهمیت اصلیاش در قرار دادن شخصیتی تقریباً شکستناپذیر در موقعیتی است که دیگر نمیتواند به شکستناپذیری خود اعتماد کند. فیلم از پرسشی ساده اما ثمربخش آغاز میکند: اگر قدرتی که سالها تکیهگاه قهرمان بوده از دسترس او خارج شود، چه چیزی از هویت و ارادهاش باقی میماند؟
این پرسش به «ولورین» امکان میدهد از الگوی رایج نمایش تواناییهای خارقالعاده فراتر برود و به تجربهٔ انسانیتری نزدیک شود؛ تجربهٔ کسی که از طول عمر، خشونت و خاطراتش خسته است، اما هنوز نمیداند چگونه از آنها رها شود. قهرمان در تبعید لوگان در آغاز فیلم، مردی تنها و فرسوده است. زندگی او در حاشیهٔ تمدن نه آرامش حقیقی، بلکه شکلی از مجازات خودخواسته به نظر میرسد.
یاد گذشته، بهویژه خاطرهٔ ژان، همچون حضوری ناخواسته به ذهنش بازمیگردد و میان او و امکان زیستن در زمان حال فاصله میاندازد. فیلم در این بخش بهجای آنکه فوراً قهرمان را به میدان نبرد بازگرداند، بر ملال و انقطاع درونی او مکث میکند؛ مکثی که به خشونت شخصیت، زمینهای عاطفی میدهد. این تصویر با ظاهر آشنای ولورین ــ چنگالها، توان جسمانی و واکنشهای غریزی ــ تضاد مؤثری میسازد.
« قهرمان در تبعید لوگان در آغاز فیلم، مردی تنها و فرسوده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او نه صرفاً جنگجویی آمادهٔ حمله، بلکه انسانی است که از تکرار خشونت و از بقای بیپایان خود به ستوه آمده است. سفر به ژاپن این حالت را تشدید میکند: لوگان وارد جامعهای میشود که قواعد، مناسبات خانوادگی و رمزگان فرهنگیاش برای او بیگانهاند. چنین موقعیتی، افزون بر فراهم آوردن فضای دیداری تازه، نقش آینهای روایی دارد؛ قهرمان در محیطی ناآشنا، ناچار میشود نسبت خود را با قدرت، وظیفه و تعلق از نو بسنجد.
آسیبپذیری بهمثابه مضمون مهمترین انتخاب داستانی فیلم، کاهش نقش نیروی شفایابی لوگان است. این تغییر صرفاً وسیلهای برای دشوارتر کردن نبردها نیست؛ دستکم در بهترین لحظات، راهی برای آشکار کردن ترس و تردیدهایی است که قدرت همیشگی او پنهان میکرد. وقتی بدنش دیگر بیدرنگ زخمها را ترمیم نمیکند، هر ضربه معنای تازهای مییابد.
خطر، از سطح تهدیدی بیرونی فراتر میرود و به پرسشی دربارهٔ هویت بدل میشود: آیا ولورین همان قدرتی است که بدنش در اختیار او گذاشته، یا شخصیتی است که در برابر از دست دادن آن قدرت نیز میتواند تصمیم بگیرد و دوام آورد؟ ایدهٔ مواجهه با مرگپذیری، با خستگی دیرپای لوگان پیوندی طبیعی دارد.
آنچه پیشتر موهبت مینمود، اکنون میتواند باری سنگین جلوه کند؛ و آنچه ضعف تصور میشد، امکان تجربهای انسانیتر را پیش پای او بگذارد. فیلم در این تقابل ظرفیت دراماتیک چشمگیری مییابد، بهخصوص هنگامی که قهرمان بهجای تکیه بر نیروی بدنی، ناچار است از هوش، غریزه و ارادهٔ خود بهره بگیرد.
« او نه صرفاً جنگجویی آمادهٔ حمله، بلکه انسانی است که از تکرار خشونت و از بقای بیپایان خود به ستوه آمده است. »
شخصیتها و اجرا
با این همه، مضمون در تمام مسیر به یک اندازه پرورده نمیشود. گاه روایت فرصتِ تأمل دربارهٔ این دگرگونی را به سود پیشبرد تعقیبها و درگیریها از دست میدهد. بازیگری و شخصیتهای مکمل Hugh Jackman بار دیگر نقش لوگان را با آمیزهای از خشمی مهارشده، خستگی و اندوه پیش میبرد. امتیاز بازی او در آن است که قهرمان را به هیاهوی عضلانی یا ژستهای قهرمانانه محدود نمیکند.
در چهره و سکوتهایش، نشانی از انسانی دیده میشود که از گذشته گریخته، اما نمیتواند آن را پشت سر بگذارد. این کیفیت، بهویژه در بخشهای آرامتر فیلم، به شخصیت عمق میدهد و کمک میکند تماشاگر با جنبهٔ آسیبپذیر او ارتباط برقرار کند. در کنار او، Yukio حضوری پرتحرک و متمایز دارد و نسبتش با لوگان از همراهی صرف فراتر میرود.
Mariko نیز در مرکز کشمکشی خانوادگی و سیاسی قرار میگیرد که میتوانست فرصت مناسبی برای شکلگیری شخصیتی مستقل و پیچیده باشد. با این حال، برخی از شخصیتهای مکمل بیشتر به کارکردهای روایی خود محدود میمانند تا آنکه زندگی و انگیزههایشان بهتمامی مجال بروز پیدا کند. روابط خانوادگی و رقابت بر سر قدرت، مواد خام جذابی برای درام فراهم میکنند، اما فیلم در همهٔ موارد برای کاوش در لایههای روانی آنها مکث نمیکند.
ازاینرو، جهان پیرامون لوگان گاه غنی و پرجزئیات به نظر میرسد و گاه وسیلهای برای عبور او از یک رویارویی به رویارویی بعدی. میزانسن، فضا و طراحی نبردها یکی از دستاوردهای بصری فیلم، پیوند دادن ویژگیهای جسمانی ولورین با محیطهای متنوع ژاپن است. شهر شلوغ و پرتنش، فضاهای سنتی، برف و مسیرهای پرخطر، هر یک امکان متفاوتی برای نمایش کنش فراهم میآورند.
« با این همه، مضمون در تمام مسیر به یک اندازه پرورده نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طراحی نبردها زمانی بیشترین اثر را دارد که از تواناییهای خاص قهرمان و محدودیتهای تازهاش همزمان استفاده کند؛ یعنی خشونت صرفاً به نمایش قدرت بدل نشود، بلکه نشان دهد لوگان چگونه در محیطی ناآشنا خود را با خطر تطبیق میدهد. صحنهٔ نبرد روی قطار سریعالسیر نمونهٔ برجستهای از این رویکرد است.
سرعت، ارتفاع و تنگنای فضا، تعلیقی ملموس میآفرینند و حرکت قهرمان را به آزمونی فیزیکی بدل میکنند. در چنین لحظاتی، فیلم بهجای اتکا به ویرانی عظیم یا جلوههای پرزرقوبرق، از محدودیت فضا برای ساختن هیجان بهره میگیرد. این انتخاب با تمرکز شخصیتر اثر سازگار است. بااینحال، همهٔ صحنههای اکشن از همین وضوح و ابتکار برخوردار نیستند؛ برخی در چارچوب آشنای رویاروییهای ابرقهرمانی باقی میمانند و کمتر به شخصیتپردازی یا مضمون مرکزی خدمت میکنند.
ریتم و انسجام روایت روایت در بخشهایی از فیلم از ریتمی ناهماهنگ رنج میبرد. آغاز اثر، با تأکید بر انزوای لوگان و اندوه او، وعدهٔ درامی آرامتر و دروننگرتر میدهد؛ سپس قصه با شتاب وارد شبکهای از کشمکشهای خانوادگی، تعقیب و نبرد میشود. این جابهجایی بهخودیخود ایراد نیست، اما گذار میان دو لحن همیشه نرم و قانعکننده از کار درنمیآید.
گاهی مکثهای عاطفی درست زمانی فرا میرسند که روایت به حرکت نیاز دارد و گاهی، برعکس، ایدهای دراماتیک پیش از آنکه مجال رسوخ پیدا کند، جای خود را به رویداد بعدی میدهد. چند گره داستانی نیز آنچنان که باید غافلگیرکننده نیستند. تماشاگر آشنا با قواعد فیلمهای ابرقهرمانی ممکن است برخی جهتگیریها را زودتر حدس بزند و همین امر از نیروی تعلیق بکاهد.
« صحنهٔ نبرد روی قطار سریعالسیر نمونهٔ برجستهای از این رویکرد است. »
قوتها و کاستیها
افزون بر این، بعضی ایدههای پرظرفیت ــ از نسبت لوگان با میراث طولانی عمرش تا پیچیدگی پیوندهای خانوادگی پیرامون او ــ بیش از آنکه بهطور کامل گسترش یابند، در خدمت حرکت قصه قرار میگیرند. نتیجه، اثری است که گاه به درامی شخصی و تلخ نزدیک میشود و گاه دوباره به مسیر متعارف سرگرمی ابرقهرمانی بازمیگردد.
لحن و جایگاه در مجموعه «ولورین» بهواسطهٔ فضای تلخ و شخصیت منزوی قهرمان، هویتی متمایز در مجموعهٔ مردان ایکس پیدا میکند. فیلم بهجای آنکه گروه بزرگی از قهرمانان را در مرکز قرار دهد، توجه خود را بر یک شخصیت متمرکز میکند و از سفر او برای کاوش در فقدان، فرسودگی و مسئولیت بهره میگیرد.
این تمرکز به اثر انسجام عاطفی میبخشد، هرچند قصه در ادامه کاملاً از قواعد آشنای ژانر فاصله نمیگیرد. آنچه فیلم را دیدنی میکند، نه صرفاً حضور چنگالها و نبردهای پرتنش، بلکه تلاش آن برای پیوند دادن این عناصر با مسئلهای شخصی است. ولورین در اینجا با دشمنان بیرونی روبهرو میشود، اما کشمکش اصلیاش درون خود او جریان دارد: با خاطراتی که رهایش نمیکنند و با پرسشی دربارهٔ اینکه زندگی جاودانه، اگر از معنا و پیوند تهی شود، چه ارزشی خواهد داشت.
فیلم در پاسخگویی به این پرسش یکدست نیست، اما همین تلاش، به آن جدیتی میبخشد که از یک ماجرای ابرقهرمانی صرف فراتر میرود. جمعبندی «ولورین» اثری استوار بر ایدهای نیرومند و اجرایی نابرابر. قرار دادن قهرمانی که به نیروی شفایابی خود خو گرفته، در موقعیتی آسیبپذیر، امکان تازهای برای فهم شخصیت او فراهم میآورد.
« این تمرکز به اثر انسجام عاطفی میبخشد، هرچند قصه در ادامه کاملاً از قواعد آشنای ژانر فاصله نمیگیرد. »
جمعبندی
بازی کنترلشدهٔ Hugh Jackman، فضای بیگانهٔ ژاپن و چند طراحی اکشن بهیادماندنی، بهترین وجوه فیلم را شکل میدهند؛ در مقابل، نوسان ریتم، پرداخت ناکامل برخی شخصیتهای مکمل و قابلحدس بودن بخشی از مسیر داستان، از تأثیر نهایی آن میکاهند. با وجود این کاستیها، فیلم در لحظاتی که از نمایش قدرت فاصله میگیرد و به خستگی و تردید لوگان نزدیک میشود، به جذابترین شکل خود میرسد.
حاصل، ماجرایی تلخ و شخصی است که بیش از آنکه دربارهٔ چگونگی شکست دادن دشمنان باشد، دربارهٔ معنای ادامه دادن پس از فقدان سخن میگوید.



ثبت دیدگاه