نقد و بررسی
نقد گرگکریک ۲ (Wolf Creek 2) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به بیابان؛ اینبار با شتاب بیشتر «ولف کریک ۲» دنبالهای است که از همان آغاز قصد ندارد تماشاگر را در انتظار نگه دارد. قصه بهسرعت گردشگران را به دل بیابان استرالیا میبرد و آنان را در مسیر برخورد با میک تیلور، شکارچی انسان و چهرهٔ آشنای مجموعه، قرار میدهد. روتگر، کاتارینا و پل با خیال سفری ماجراجویانه به منطقهای دورافتاده میروند؛ اما طبیعتی که در آغاز وعدهٔ آزادی و کشف میدهد، بهتدریج به فضایی برای گریز و تعقیب بدل میشود.
گرگ مکلین، کارگردان فیلم نخست، اینبار نیز سکان هدایت را در دست دارد و همراه آرون استرنز فیلمنامه را نوشته است. با اینحال، لحن دنباله یکسان با اثر پیشین نیست: «ولف کریک ۲» بیشتر به تعقیبوگریزی تند و پرحادثه گرایش دارد و به جای ساختن اضطراب آهسته و خزنده، پیوسته موقعیتهای تازهای برای شوک و هیجان میآفریند.
این انتخاب، فیلم را پرتحرکتر میکند، اما گاهی از سنگینی و تلخیِ اثر نخست نیز میکاهد. جغرافیای تهدید بیابان در این فیلم فقط پسزمینهای برای خشونت نیست؛ بخشی از سازوکار وحشت است. گسترهٔ خالی، راههای طولانی و فاصله از شهر، امنیت معمول را از شخصیتها میگیرد. در چنین فضایی، هر وسیلهٔ نقلیه یا برخورد گذرا با دیگران میتواند امیدی کوتاه باشد، اما همان امید نیز بهآسانی فرو میریزد.
آدمها در محیطی گرفتارند که نه پناهی در اختیارشان میگذارد و نه شاهدی برای آنچه رخ میدهد. فیلم از تضاد میان چشماندازهای وسیع و آسیبپذیری انسان بهره میگیرد. افق باز ظاهراً راههای فرار بسیاری پیش میگذارد، ولی دوری از آبادی و ناشناختگی مسیرها، آزادی را به توهمی شکننده تبدیل میکند.
« این انتخاب، فیلم را پرتحرکتر میکند، اما گاهی از سنگینی و تلخیِ اثر نخست نیز میکاهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تصویر از بیابان، از مؤثرترین عناصر فیلم است؛ زیرا ترس را نه فقط به حضور قاتل، بلکه به بیپناهی در برابر مکانی بزرگ و بیاعتنا پیوند میزند. هرچه تعقیب ادامه مییابد، طبیعت کمتر شبیه مقصدی تماشایی و بیشتر به نیرویی خاموش و خصمانه جلوه میکند. میک تیلور؛ مرکز ثقل فیلم جان جرت در نقش میک تیلور همچنان نیروی اصلی فیلم است.
او شخصیتی است که رفتار روزمره و لحنی دوستانهنما را با خشونتی ناگهانی کنار هم میگذارد؛ همین تغییرهای تند، حضورش را ناآرامکننده میکند. جرت در اجرای این نقش، از اغراق و نمایش پرهیز نمیکند و میک را نه صرفاً یک قاتل واقعگرا، بلکه چهرهای نمایشی و تا حدی کاریکاتوری میسازد. نتیجه گاه ترسناک است و گاه، به سبب همین اغراق، به طنزی سیاه نزدیک میشود.
این دوگانگی به فیلم شخصیت میدهد، اما مرز باریکی دارد. شوخیهای تلخ و رفتارهای نمایشی میک میتوانند او را به ضدقهرمانی بهیادماندنی بدل کنند، ولی در برخی لحظهها خطر آن هست که خشونت از معنای تهدیدآمیز خود فاصله بگیرد و به نمایش صرف تبدیل شود. فیلم بهوضوح بیش از آنکه به روانشناسی قربانیان بپردازد، مجذوب نیروی صحنهایِ میک است.
این تمرکز برای طرفداران شخصیت جذاب خواهد بود، اما ممکن است از همدلی با کسانی که در معرض خطرند بکاهد. قربانیان و محدودیتهای روایت روتگر و کاتارینا در نقطهٔ آغاز داستان قرار دارند، اما با پیشروی ماجرا، توجه روایت بیشتر به پل و تجربهٔ او از گریز معطوف میشود. این جابهجایی، ساختار فیلم را به شکلی متمرکزتر میکند و مسیر اصلی تعقیب را روشن نگه میدارد؛ بااینحال، شخصیتپردازی گردشگران عمق چندانی پیدا نمیکند.
« هرچه تعقیب ادامه مییابد، طبیعت کمتر شبیه مقصدی تماشایی و بیشتر به نیرویی خاموش و خصمانه جلوه میکند. »
شخصیتها و اجرا
آنان بیش از آنکه زندگی درونی و ویژگیهای مستقل داشته باشند، در جایگاه مسافرانی قرار میگیرند که باید از خطر بگریزند. پل، با بازی رایان کور، در مرکز بخش مهمی از این تعقیب قرار میگیرد. اجرای او به انتقال درماندگی و هراس کمک میکند و واکنشهایش به خطر، به فیلم نیروی عاطفی میدهد؛ ولی خود شخصیت همیشه به اندازهٔ موقعیتهایی که در آن گرفتار میشود پیچیدگی ندارد.
از این رو، تماشاگر گاهی بیشتر نگران سازوکار تعقیب و کنش بعدی میک است تا سرنوشت یا انتخابهای شخصی قربانیان. چنین نابرابریای از نقاط ضعف متن به شمار میرود. ریتم و طراحی تعقیبوگریز بزرگترین امتیاز «ولف کریک ۲» حرکت بیوقفهٔ آن است. فیلم زود وارد ماجرا میشود و بهجای آنکه مدت زیادی را صرف مقدمهچینی کند، پیدرپی شرایط را تغییر میدهد.
همین شتاب، کشش روایی میسازد و تماشاگر را در وضعیت انتظار نگه میدارد: آیا شخصیتها راهی برای فرار پیدا میکنند؟ آیا کمک از راه میرسد؟ و آیا فاصلهای که گرفتهاند واقعاً امن است؟ تعقیبها از ترکیب حرکت، سکوتهای کوتاه و خشونت ناگهانی نیرو میگیرند. فیلم بهخوبی میفهمد که هیجان فقط در برخورد مستقیم شکل نمیگیرد؛ گاهی انتظارِ رسیدن خطر یا گمکردن مسیر، بیش از خودِ خشونت تنش میآفریند.
در عین حال، همین ساختارِ پیدرپی میتواند به تکرار بینجامد: گریز، گرفتارشدن و مواجههٔ تازه، الگویی است که اگر تفاوت کافی میان موقعیتها ایجاد نشود، اثرگذاریاش کاهش مییابد. بخشی از داستان از این خطر مصون نمیماند و قابلپیشبینی به نظر میرسد. خشونت، شوک و طنز سیاه خشونت فیلم آشکار، صریح و گاه طولانی است.
« پل، با بازی رایان کور، در مرکز بخش مهمی از این تعقیب قرار میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صحنههای شکنجه و آسیب جسمانی قرار نیست صرفاً نشانهای گذرا از خطر باشند؛ فیلم تماشاگر را وادار میکند با جزئیات آزار روبهرو شود. این انتخاب برای مخاطبی که وحشت جسمانی و شوک ناگهانی را میپسندد، بخشی از جذابیت اثر است. برای دیگران، شدت و تداوم آن میتواند خستهکننده یا پسزننده باشد، بهویژه وقتی خشونت بیش از آنکه در خدمت تحول شخصیت یا مضمون قرار گیرد، به جاذبهٔ اصلی صحنه بدل شود.
طنز سیاه نیز بر واکنش مخاطب اثر میگذارد. فیلم گاه از تضاد میان لحن سبک و موقعیتی هولناک، خندهای عصبی بیرون میکشد. این رویکرد، میک را به شخصیتی عجیب و پیشبینیناپذیر تبدیل میکند و به دنباله هویتی متفاوت میدهد؛ اما همزمان، ممکن است از شدت وحشت بکاهد. برخی لحظهها چنان بر اغراق تکیه دارند که دیگر با منطق واقعگرایانهٔ فضای بیابان سازگار نیستند.
فیلم میان ترس، انزجار و شوخی حرکت میکند، بیآنکه همیشه بتواند این لحنها را کاملاً یکدست کند. فرم و حالوهوای سینمایی از نظر بصری، فیلم در استفاده از بیابان و جادههای دورافتاده موفق است. فضای باز، بهجای آنکه تصویری آرامشبخش بسازد، احساس تنهایی و ناامنی را تشدید میکند. حرکت میان جاده، فضای خالی و مکانهای محصور، تفاوت میان خطر آشکار و تهدید پنهان را برجسته میسازد.
تدوین سریع نیز با شتاب روایت هماهنگ است و اجازه نمیدهد تعقیبها از نفس بیفتند، هرچند در لحظههایی مجال اندیشیدن یا ماندن در پیامدهای خشونت را محدود میکند. اثر در مجموع بیش از آنکه وحشتی روانشناختی و چندلایه باشد، فیلمی مبتنی بر موقعیت و اثرگذاری فوری است. طراحی صحنهها، بازی جرت و انتخابهای ریتمیک، تجربهای پرتنش میسازند؛ اما فیلم کمتر میکوشد پرسشهای تازهای دربارهٔ قربانی، شر یا بستر اجتماعی خشونت مطرح کند.
« این انتخاب برای مخاطبی که وحشت جسمانی و شوک ناگهانی را میپسندد، بخشی از جذابیت اثر است. »
قوتها و کاستیها
به همین دلیل، پس از پایان تماشا ممکن است تصویر چند صحنه و شخصیت میک در ذهن بماند، درحالیکه معنای کلی روایت کمتر رسوب کند. جمعبندی «ولف کریک ۲» دنبالهای پرشتاب، خشن و متکی بر تعقیبوگریز است که با اتکا به جان جرت و حضور پررنگ میک تیلور، لحظههای پرتنشی میآفریند. بیابان استرالیا همچنان منبع مهمی برای احساس انزوا و خطر است و ریتم سریع فیلم اجازه نمیدهد ماجرا برای مدت طولانی از حرکت بازبماند.
در برابر این امتیازها، شخصیتپردازی محدود قربانیان، تکرار برخی الگوهای داستانی و خشونتی که گاه از کارکرد دراماتیک خود فراتر میرود، از انسجام اثر میکاهند. این فیلم برای مخاطبی که از وحشت صریح، تعقیبهای ممتد و ضدقهرمانی اغراقشده لذت میبرد، تجربهای سرگرمکننده و شوکهکننده خواهد بود؛ اما کسانی که از فیلم نخست، ترسی آرامتر و واقعگرایانهتر انتظار دارند، ممکن است با این دنباله احساس فاصله کنند.
«ولف کریک ۲» بیش از آنکه وحشت را در ذهن تماشاگر بپروراند، آن را در برابر چشم او به نمایش میگذارد؛ انتخابی که هم سرچشمهٔ هیجان فیلم است و هم علت اصلی محدودیتهایش.



ثبت دیدگاه