نقد و بررسی
نقد گرگ (Wolf) | 1994
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت غریزه به جهان متمدن «گرگ» ساختهٔ مایک نیکولز، قصهٔ مردی را پیش میکشد که در میانهٔ بحران شغلی و فرسودگی شخصی، با حادثهای غریب نیرویی تازه مییابد؛ اما این نیرو نه موهبتی بیهزینه، بلکه دریچهای است به سوی بخشی از وجود که سالها زیر آداب اجتماعی و مناسبات حرفهای پنهان مانده است.
فیلم از همان آغاز، افسانهٔ گرگینه را به قلمرو متفاوتی میبرد: بهجای آنکه فقط بر نفرین و وحشت جسمانی تکیه کند، میپرسد چه مقدار از رفتار خشن و غریزی انسان از پیش در دل زندگی روزمره حضور دارد. ویل رندال، ناشری سالخورده و باتجربه، در محیط کاریای گرفتار است که ظاهراً بر شایستگی و سابقه بنا شده، اما در عمل زیر سلطهٔ جاهطلبی، فرصتطلبی و بازی قدرت قرار دارد.
تحقیر حرفهای او، پیش از گازگرفتن گرگ، خود نوعی دگرگونی را آغاز کرده است: ویل درمییابد که فضیلتهایش—صبر، وفاداری و احتیاط—در جهانی بیرحم ممکن است نه نشانهٔ بزرگواری، بلکه نقطهضعف تلقی شوند. از اینرو، تغییر جسمی و حسی او را میتوان امتداد بحرانی دانست که از پیش در زندگیاش ریشه دوانده بود.
گرگینه بهمثابه استعارهٔ قدرت جذابترین ایدهٔ فیلم، پیوند میان اسطورهٔ گرگینه و رقابت در محیط کار است. ویل با تیزشدن حواس و افزایش جسارت، در برابر کسانی میایستد که پیشتر او را به حاشیه رانده بودند. «گرگ» از این راه، مضمون آشنای دگرگونی هیولایی را به تمثیلی از بازپسگیری قدرت تبدیل میکند: شخصی که زیر فشار ساختارهای سازمانی به موجودی مطیع و کماثر بدل شده، ناگهان توانایی مییابد قواعد بازی را به چالش بکشد.
« از اینرو، تغییر جسمی و حسی او را میتوان امتداد بحرانی دانست که از پیش در زندگیاش ریشه دوانده بود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این استعاره در صحنههای کاری بیش از لحظات وحشتآفرین به ثمر میرسد. قدرت تازهٔ ویل، در اتاقهای جلسه و گفتوگوهای حرفهای، هم خندهدار است و هم نگرانکننده؛ زیرا فیلم نشان میدهد مرز میان اعتمادبهنفس و سلطهجویی چندان روشن نیست. ویل دیگر صرفاً قربانی بیعدالتی نیست. هرچه بیشتر به غریزهاش تکیه میکند، امکان آن نیز بیشتر میشود که همان منطق خشنی را بازتولید کند که پیشتر به او آسیب زده بود.
بازیها و کشمکش شخصیتها جک نیکلسون نقش ویل را با ترکیبی از خستگی، شوخطبعی خشک و سرزندگی ناگهانی پیش میبرد. او تغییر شخصیت را نه با یک چرخش ناگهانی، بلکه با دگرگونی تدریجی در نگاه، طرز ایستادن و نحوهٔ حضور در جمع نشان میدهد. جذابیت بازیاش در این است که ویل، حتی پس از افزایش تواناییهایش، کاملاً به قهرمانی بینقص تبدیل نمیشود؛ غرور و آسیبپذیریاش همچنان در هم تنیدهاند.
نیکلسون میتواند در یک لحظه هم طعنهزن و مسلط باشد و هم مردی که از آنچه درونش بیدار شده هراس دارد. میشل فایفر به لورا آلدن استقلال و سرسختی میبخشد و رابطهاش با ویل را از سطح یک همراهی عاشقانهٔ ساده فراتر میبرد. لورا بهسبب موقعیت خانوادگی و جایگاه اجتماعیاش خود نیز با نوعی محدودیت روبهروست؛ بنابراین نزدیکی این دو، تا اندازهای بر شناخت متقابلشان از طردشدگی و میل به رهایی استوار میشود.
جیمز اسپیدر نیز در نقش استوارت سوینتون، با خونسردی و چربزبانی، چهرهٔ مناسبی از جاهطلبیِ آراسته به ادب میسازد. تقابل او و ویل صرفاً نبرد دو کارمند نیست؛ رویارویی دو شیوهٔ متفاوت برای کسب قدرت است. لحن میان هجو، وحشت و عاشقانه «گرگ» میکوشد چند جنس سینمایی را در کنار هم بنشاند: هجویهای دربارهٔ رقابت سازمانی، داستانی عاشقانه، و روایتی از وحشت جسمانی و غریزی.
« این استعاره در صحنههای کاری بیش از لحظات وحشتآفرین به ثمر میرسد. »
شخصیتها و اجرا
این ترکیب در بخشهایی به فیلم تازگی میدهد، اما همیشه به وحدت نمیرسد. لحظاتی که فیلم به مناسبات کاری و تحقیرهای حرفهای میپردازد، دقتی کنایهآمیز دارند؛ حالآنکه در بخشهای دیگر، روایت به الگوهای آشنای ملودرام و وحشت نزدیک میشود. ناهمواری لحن بهویژه زمانی محسوس است که محور اجتماعی داستان عقب مینشیند و کشمکش گرگینهای جای آن را میگیرد.
دگرگونی ویل، در آغاز، راهی برای کاوش در معنای قدرت و سرکوب است؛ اما با پیشروی داستان، فیلم گاه بیش از آنکه پیامدهای این دگرگونی را تحلیل کند، به تنش و خطر بیرونی متکی میشود. از همین رو، بخشهایی از فیلم آرام و تأملیاند و بخشهایی دیگر ناگهان به سوی هیجان ژانری میروند. این گسست برای برخی تماشاگران بخشی از جذابیت اثر است، اما برای برخی دیگر مانع شکلگیری تجربهای منسجم میشود.
فضا، تصویر و موسیقی فضاسازی فیلم از تضاد میان شهر و طبیعت نیرو میگیرد. نیویورکِ ناشران و مدیران، با فضاهای اداری و قواعد نانوشتهاش، جهانی ساختهشده و کنترلشده به نظر میرسد؛ در برابر آن، جنگل و جادههای بیرون شهر قلمرویی است که نظم انسانی در آن قدرت چندانی ندارد. این تقابل، بدون آنکه به توضیحی صریح نیاز داشته باشد، کشمکش میان انضباط اجتماعی و نیروی غریزه را ملموس میکند.
فیلم در ساختن تعلیق بیشتر به انتظار، صدا و حالوهوا متکی است تا نمایش مداوم وحشت. موسیقی انیو موریکونه به صحنهها حالتی رازآلود میدهد و در کنار قاببندیهای Giuseppe Rotunno، به اثر کیفیتی گوتیک و اندکی مالیخولیایی میبخشد. با این همه، جلوههای گرگینه ممکن است برای تماشاگر امروز چندان خیرهکننده نباشد.
« این ترکیب در بخشهایی به فیلم تازگی میدهد، اما همیشه به وحدت نمیرسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بیشتر از آنکه قصد داشته باشد نمایش فنیِ مفصلی از تبدیل انسان به حیوان ارائه کند، بر نشانههای تدریجی این دگرگونی تکیه دارد؛ رویکردی که با تأکید روانشناختی داستان سازگار است، اما برای مخاطبی که از فیلم هیولایی انتظار نمایش بصری پرقدرت دارد، کمرمق جلوه میکند. ریتم و فرصتهای ازدسترفته ریتم «گرگ» آگاهانه شتابزده نیست.
فیلم برای جا انداختن موقعیت ویل، نشاندادن روابط کاری و شکلگیری تدریجی دگرگونیاش زمان صرف میکند. این مکثها در بخشهایی به شخصیتپردازی کمک میکنند، اما گاه به درازگویی میانجامند. میان رخدادهای اصلی، صحنههایی وجود دارند که تنش را چندان پیش نمیبرند و در نتیجه، کشش روایت افت میکند.
طول فیلم نیز این احساس را تشدید میکند: داستانی که ایدهٔ مرکزیاش ظرفیت زیادی دارد، همیشه با همان انرژی اولیه ادامه نمییابد. مهمتر از کندی، فرصتی است که فیلم در پیگیری کامل استعارهٔ خود از دست میدهد. اگر جدال بر سر جایگاه شغلی و سازوکارهای قدرت، تا پایان در مرکز توجه باقی میماند، «گرگ» میتوانست تصویری پیچیدهتر از این پرسش بسازد که آیا برای بقا در محیطی بیرحم باید به خشونت همان محیط آلوده شد.
در عوض، روایت در ادامه بیشتر به سوی رویاروییهای ژانری میرود. این انتخاب الزاماً بیاثر نیست، اما بخشی از ظرفیت فکری فیلم را محدود میکند و پایانبندی را به مسیری آشناتر سوق میدهد. جایگاه فیلم در ژانر «گرگ» فیلمی نیست که همهٔ وعدههایش را با شدت یکسان برآورده کند. از یک سو، چهرههای شناختهشده، فضای پرهزینه و موسیقی موریکونه انتظار اثری پرتحرک و پرحادثه را پدید میآورند؛ از سوی دیگر، نیکولز با لحنی کنترلشده و تأملی، بیشتر به فرسایش شخصیت و سازوکارهای اجتماعی علاقه نشان میدهد.
« ریتم و فرصتهای ازدسترفته ریتم «گرگ» آگاهانه شتابزده نیست. »
قوتها و کاستیها
حاصل، فیلمی میانمرزی است: نه وحشتی تمامعیار، نه عاشقانهای کاملاً قانعکننده و نه هجویهای که تا پایان جسارت اولیهاش را حفظ کند. بااینحال، همین ناتمامی بخشی از هویت اثر است. «گرگ» در لحظههای موفقش، افسانهٔ گرگینه را از فضای روستایی و نفرینهای کلاسیک بیرون میآورد و به دفترهای شیک، رقابت حرفهای و بحران میانسالی میبرد.
ایدهٔ انسانی و طنز تلخش از جلوههای ویژهاش ماندگارترند؛ و بازی نیکلسون، بهویژه در نشاندادن لذت و هراس نهفته در قدرت تازهٔ ویل، فیلم را از یک قصهٔ معمولی دربارهٔ هیولاشدن فراتر میبرد. جمعبندی «گرگ» اثری نابرابر، اما دارای هستهای درخشان است. پیوند میان دگرگونی گرگینهای و مناسبات بیرحمانهٔ دنیای کار، به فیلم دیدگاهی متفاوت میدهد؛ بازیهای نیکلسون، فایفر و اسپیدر نیز به کشمکشهای انسانی آن جان میبخشند.
در برابر این امتیازها، ریتم نامتوازن، تغییر لحن و اتکای گاهوبیگاه به مسیرهای آشنای ژانر، مانع انسجام کامل اثر میشوند. ارزش فیلم را باید بیش از آنکه در ترس یا جلوههای نمایشی جستوجو کرد، در پرسشی دید که دربارهٔ انسان متمدن مطرح میکند: آیا غریزه نیرویی بیگانه است که ناگهان از بیرون بر ما تحمیل میشود، یا بخشی از وجود ماست که شرایط نامناسب آن را از پنهانگاه بیرون میکشد؟
«گرگ» پاسخ قاطعی نمیدهد، اما همین پرسش را در قالب داستانی سرگرمکننده و گاه ناآرامکننده زنده نگه میدارد.
« بااینحال، همین ناتمامی بخشی از هویت اثر است. »
ثبت دیدگاه