نقد و بررسی
نقد Wish Man | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان زندگی فروپاشیده و امیدی کوچک «Wish Man» در بنیاد خود قصهای دربارهی بازگشت به زندگی است؛ نه بازگشتی ناگهانی و بیهزینه، بلکه حرکتی تدریجی از زخمهای قدیمی به سوی معنایی تازه. فیلم، فرانک شنکویتز را در مقام مأمور پلیس موتورسوار معرفی میکند؛ مردی که گذشتهی دشوار و جدایی دردناک از پدر، هنوز بر نگاهش به جهان سایه انداخته است.
سپس تصادفی مرگبار، اتهام خشونت پلیسی و فروپاشی زندگی شخصیاش، او را به نقطهای میرسانند که دیگر تکیهگاههای پیشینش کارآمد نیستند. آشنایی با مایکل، پسربچهای بیمار، راهی غیرمنتظره برای بازسازی خویشتن پیش پای او میگذارد. جذابیت این طرح در آن است که امید را از دل یک واقعهی کوچک و انسانی بیرون میکشد.
فیلم نمیخواهد دگرگونی فرانک را صرفاً نتیجهی یک موفقیت شغلی یا پیروزی بیرونی نشان دهد؛ نیروی محرک داستان، رابطهای است که به هر دو شخصیت امکان میدهد چیزی را در دیگری ببینند که خودشان از دست دادهاند. این ایده ظرفیت عاطفی بالایی دارد و میتواند در تماشاگر این حس را بیدار کند که گاهی یک توجه ساده، آغاز تغییری بزرگتر است.
قصهی واقعی و دشواری روایت سینمایی «Wish Man» از زندگی فرانک شنکویتز الهام میگیرد و مسیر شکلگیری بنیاد آرزو را بهانهی روایت قرار میدهد. با این حال، فیلم بیش از آنکه گزارشی منظم از تولد یک نهاد خیریه باشد، درگیر بحرانهای فردی فرانک است: گذشتهی خانوادگی، آسیبهای شغلی، اتهامها و روابط عاطفی.
« آشنایی با مایکل، پسربچهای بیمار، راهی غیرمنتظره برای بازسازی خویشتن پیش پای او میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، از یک سو به قصه بُعد شخصی میدهد و اجازه نمیدهد بنیاد صرفاً موضوعی انتزاعی باقی بماند؛ از سوی دیگر، تمرکز فیلم را پراکنده میکند. تماشاگر ممکن است در مقاطعی بپرسد کدام خط داستانی قرار است مرکز ثقل اثر باشد. فیلم میان ملودرام خانوادگی، درام پلیسی، روایت عاشقانه و داستانی الهامبخش دربارهی کودکی بیمار در رفتوآمد است.
هر کدام از این مسیرها بالقوه توانایی آن را دارند که فیلمی مستقل را پیش ببرند، اما کنار هم قرارگرفتنشان همیشه به وحدت نمیرسد. گاه رویدادی با شتاب جای رویداد دیگر را میگیرد و فرصت کافی برای تهنشینشدن عاطفه یا روشنشدن پیامدهای تصمیمها فراهم نمیشود. نتیجه، اثری است که مضمون مرکزی روشنی دارد، اما برای رسیدن به آن راهی پرپیچوخمتر از نیاز خود برمیگزیند.
رابطهی فرانک و مایکل؛ قلب تپندهی اثر بخشهایی که پیوند فرانک و مایکل را دنبال میکنند، از صمیمانهترین لحظههای فیلماند. مایکل برای فرانک فقط کودکی نیازمند کمک نیست؛ او آینهای است که مردی زخمی میتواند در آن، امکان مهربانی و مسئولیتپذیری را دوباره ببیند. در سوی دیگر، فرانک نیز برای مایکل چهرهای قابل اتکاست؛ کسی که به جای ترحم از فاصله، با او رابطهای واقعی برقرار میکند.
این ارتباط وقتی اثرگذار میشود که فیلم اجازه میدهد دو شخصیت در کنار یکدیگر باشند، نه فقط آنکه دربارهی امید و بخشش سخنرانی کنند. با این همه، گاهی بار عاطفی صحنهها بیش از آنکه از رفتار و جزئیات رابطه برخیزد، بر دوش موقعیتهای از پیش احساسبرانگیز قرار میگیرد. بیماری کودک و بحرانهای فرانک بهخودیخود مضمونهایی پرقدرتاند؛ اما قدرتشان هنگامی کامل میشود که فیلمنامه فرصت مکث، سکوت و پیچیدگی بدهد.
« تماشاگر ممکن است در مقاطعی بپرسد کدام خط داستانی قرار است مرکز ثقل اثر باشد. »
شخصیتها و اجرا
در لحظههایی که فیلم به این ظرافت نزدیک میشود، پیوند دو شخصیت باورپذیر و بهیادماندنی است؛ در لحظههای دیگر، احساسات گویی با شتاب به تماشاگر اعلام میشوند، نه آنکه آرامآرام در او شکل بگیرند. بازیها و شخصیتپردازی اندرو استیل در نقش فرانک باید شخصیتی را پیش ببرد که میان خشم، آسیبپذیری و میل به جبران در نوسان است.
بازی او در بخشهایی که رنج درونی شخصیت زیر رفتار سخت و خشن پنهان میماند، مناسبتر به نظر میرسد؛ اما یکدستی اجرا در همهی صحنهها حفظ نمیشود. برخی لحظهها بهویژه زمانی که فیلم به گفتوگوهای توضیحی یا انفجاری تکیه میکند، حالتی تصنعی پیدا میکنند و فاصلهی میان بازیگر و شخصیت آشکار میشود.
بازیگران مکمل نیز در فضاسازی جهان فیلم نقش دارند، اما فیلمنامه برای همهی آنها مجال کافی جهت شکلدادن به شخصیتهایی مستقل فراهم نمیکند. شماری از چهرهها بیشتر به کارکرد رواییشان محدود میمانند: مانعی برای فرانک، پناهگاهی برای او یا وسیلهای برای رساندن داستان به مرحلهی بعد. همین محدودیت باعث میشود بعضی خطهای فرعی جذابیت اولیه داشته باشند، اما در ادامه یا کمپرورده شوند یا ناگهان کنار بروند.
حتی وقتی بازیها در صحنههایی لق میزنند، عاطفهی صادقانهی نهفته در موقعیتها گاه اجازه نمیدهد فیلم کاملاً سرد و بیاثر شود. دیالوگها و لحن ملودراماتیک یکی از لغزشهای محسوس «Wish Man» در دیالوگنویسی است. بعضی گفتوگوها طبیعی و روان پیش نمیروند؛ شخصیتها گاه جملههایی میگویند که بیش از آنکه برخاسته از لحظه و منش خودشان باشد، انگار برای توضیح پیام فیلم نوشته شده است.
« دیالوگها و لحن ملودراماتیک یکی از لغزشهای محسوس «Wish Man» در دیالوگنویسی است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این مسئله بهویژه در صحنههایی که باید بار عاطفی زیادی حمل کنند، خود را نشان میدهد: کلمات به جای آنکه احساس را عمیقتر کنند، گاهی آن را بیش از حد آشکار و مستقیم میسازند. لحن فیلم نیز میان واقعگرایی و ملودرام در نوسان است. موضوعاتی مانند بیماری، خشونت پلیسی، اعتیاد، جدایی خانوادگی و آشتی، هر یک نیازمند دقت و لحن متناسباند.
کنار هم قرارگرفتنشان میتواند روایتی غنی بسازد، اما اگر ریتم و دیالوگها کنترل نشوند، اثر رنگوبوی فیلم تلویزیونی میگیرد؛ ساده، صریح و مشتاق آنکه هر معنا را بیدرنگ به زبان آورد. این لحن برای برخی مخاطبان بخشی از جذابیت صمیمانهی فیلم خواهد بود، اما برای کسانی که انتظار پرداخت ظریفتر دارند، مانعی جدی است.
ریتم، تدوین و پراکندگی روایت فیلم با مواد داستانی فراوانی روبهروست، اما در سازماندادن آنها همیشه موفق نیست. قصه از بحرانی به بحران دیگر میجهد و گاهی پیش از آنکه یک خط داستانی به نتیجهی عاطفی خود برسد، راهی تازه را آغاز میکند. همین شتاب، بهخصوص در بخشهایی که رابطهها یا پیامدهای اتفاقها باید عمق بگیرند، حس جمعشدن عجولانهای ایجاد میکند.
تماشاگر میتواند رخدادها را دنبال کند، اما نه همیشه فرصت مییابد وزن هر رخداد را احساس کند. در مقابل، پراکندگی فیلم کاملاً بیثمر هم نیست. بعضی داستانهای فرعی، بهسبب داشتن تعارض یا فضای ویژهی خود، گاه از خط اصلی گیراتر میشوند. این جذابیت فرعی، هم نشانهی ظرفیت مواد روایی فیلم است و هم یادآوری میکند که تمرکز بیشتری میتوانست به اثر انسجام ببخشد.
« لحن فیلم نیز میان واقعگرایی و ملودرام در نوسان است. »
قوتها و کاستیها
فیلم اگر به جای افزودن پیدرپی موقعیتها، چند رابطه و انتخاب کلیدی را با حوصلهی بیشتری میپروراند، احتمالاً تأثیر عاطفی نیرومندتری بر جای میگذاشت. حضور خوان و لحظهی عاطفی حضور خوان در بخش پایانی، از آن لحظههایی است که میتواند برای مخاطب غافلگیرکننده و دلنشین باشد. ارزش این حضور فقط در عنصر غافلگیری نیست؛ اهمیتش از آنجا میآید که فیلم در این نقطه به پیوند میان گذشته و اکنون بازمیگردد و یادآور میشود که معنای بخشیدن و کمککردن، فقط به عمل فردی محدود نمیماند.
برای تماشاگرانی که با مسیر فرانک همراه شدهاند، این لحظه میتواند همچون مکثی عاطفی عمل کند؛ فرصتی برای دیدن اثر ماندگار یک برخورد انسانی. با این حال، فیلم گاهی چنان مشتاق رسیدن به لحظهی تأثیرگذار است که زمینهچینی و پیوندهای رواییاش به اندازهی کافی نرم و تدریجی نیستند. حضور خوان از حیث عاطفی کار میکند، اما بخشی از قدرتش از نیروی خودِ موقعیت میآید، نه از ظرافت پیوندهای رواییای که فیلم تا آن نقطه ساخته است.
همین تفاوت، خلاصهای از قوت و ضعف اثر به دست میدهد: قلبی گرم و نیتمندی روشن، در کنار ساختاری که همیشه به همان اندازه پخته نیست. جمعبندی «Wish Man» فیلمی است با ایدهای انسانی و نیرویی عاطفی که گاه از محدودیتهای ساختاریاش فراتر میرود. قصهی فرانک شنکویتز و مایکل یادآور میشود که تأثیر یک کار کوچک میتواند از لحظهی انجام آن بسیار دورتر برود؛ نه بهعنوان شعاری انتزاعی، بلکه بهمثابه امکانی برای بازسازی رابطهها و یافتن معنایی تازه در زندگی.
رابطهی مرکزی فیلم، برخی لحظههای بهیادماندنی و حضور دلنشین خوان، دستاوردهای اصلی آناند. در سوی دیگر، پراکندگی روایت، جمعبندی شتابزدهی چند خط داستانی، دیالوگهای گاه ناجور و بازیهای نابرابر، مانع از آن میشوند که فیلم به اثری کاملاً منسجم و ماندگار بدل شود. «Wish Man» برای مخاطبی که با فیلمهای الهامبخش و ملودرامهای صریح ارتباط میگیرد، میتواند تجربهای گرم و امیدبخش باشد؛ اما تماشاگرانی که انسجام روایی و ظرافت در شخصیتپردازی را در اولویت میگذارند، احتمالاً بیش از آنکه مجذوب اجرای فیلم شوند، با داستانی که میخواهد تعریف کند همدل خواهند شد.
« جمعبندی «Wish Man» فیلمی است با ایدهای انسانی و نیرویی عاطفی که گاه از محدودیتهای ساختاریاش فراتر میرود. »
ثبت دیدگاه