نقد و بررسی
نقد کاش اینجا بودم (Wish I Was Here) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از ناتوانی در زیستنِ اکنون «Wish I Was Here» در ظاهر درباره پدری است که ناگهان مسئول آموزش خانگی فرزندانش میشود؛ اما مسئلهٔ اصلی فیلم، دشواری حضور در زندگیای است که همین حالا جریان دارد. آیدان بلوم، بازیگری که در آرزوی نقشی بزرگ و زندگیای متفاوت مانده، از واقعیت روزمره فاصله میگیرد و به خیال قهرمانانهٔ کودکی پناه میبرد.
بیماری پدر، فشار مالی خانواده و نیازهای فرزندان این پناهگاه را کمکم ناپایدار میکند و او را وامیدارد با مسئولیتهایی روبهرو شود که مدتها به حاشیه رانده بود. عنوان فیلم نیز به همین فاصله اشاره دارد: آدم ممکن است از نظر جسمانی در خانه و کنار عزیزانش باشد، اما ذهنش در گذشته، آینده یا تصویر آرمانی خویش سرگردان بماند.
این مضمون ظرفیت عاطفی فراوانی دارد، هرچند فیلم همیشه آن را با ظرافت و ایجاز پیش نمیبرد. گاه به جای آنکه بگذارد تماشاگر معنای لحظه را کشف کند، خودِ فیلم آن را توضیح میدهد و بر تأکید احساسی میافزاید. آیدان؛ قهرمانِ خیال و مردِ مسئولیتگریز آیدان شخصیتی است که هم میتوان فهمیدش و هم از او دلخور شد.
ناکامی حرفهای و احساس توقف در زندگی، او را به مردی بدل کرده که رؤیایش را همچنان جدیتر از نیازهای اطرافیان میگیرد. خیالپردازی فضایی و تصویر شوالیهٔ آیندهنگر، تنها شوخی بصری نیست؛ دریچهای است به ذهن کسی که هنوز در جستوجوی نسخهای افسانهای از خویش است، نسخهای که قرار است روزی به زندگی واقعی معنا بدهد.
« این مضمون ظرفیت عاطفی فراوانی دارد، هرچند فیلم همیشه آن را با ظرافت و ایجاز پیش نمیبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلم همیشه به اندازهٔ کافی با خودخواهی آیدان سختگیر نیست. او گاهی چنان در اندوه شخصی و آرزوهای برآوردهنشدهاش فرومیرود که سهم همسر و فرزندانش از این وضعیت کمرنگ میشود. تماشاگر ممکن است از او انتظار داشته باشد پیش از آنکه جهان او را به حرکت وادارد، خودش مسئولیت انتخابهایش را بپذیرد.
این فاصله میان رفتار آیدان و همدلیای که فیلم از مخاطب طلب میکند، یکی از تنشهای مهم اثر است. خانواده؛ پیوندی گرم و نابرابر گرمای فیلم بیش از هر چیز از روابط خانوادگیاش میآید. آموزش خانگی، موقعیتی برای نزدیکشدن پدر و فرزندان فراهم میکند، اما این نزدیکی نه با درسهایی منظم و بینقص، بلکه با گفتوگوها، اصطکاکها و لحظههای غیرمنتظره شکل میگیرد.
آیدان میکوشد جهان را به شیوهٔ خودش برای کودکان توضیح دهد؛ در عوض، حضور آنها نیز او را با جنبههایی از خود روبهرو میکند که از دیدنش طفره رفته است. رابطهٔ او با سارا، همسرش، سویهٔ کمتر متوازن این خانواده را آشکار میکند. سارا در بسیاری از لحظات پشتیبان رؤیاهای آیدان است و بار واقعیت را به دوش میکشد؛ همین امر هم به شخصیت او عمق میدهد و هم پرسشی انتقادی پیش میکشد: آیا فیلم بهاندازهٔ کافی به خواستهها و فرسودگی او مجال میدهد، یا او را عمدتاً در مقام تکیهگاه مردی مینشاند که هنوز تکلیفش با زندگی روشن نیست؟
این پرسش، از محدودیتهای فیلمنامه میآید، اما به شخصیت سارا نیز بُعدی انسانی میبخشد. پدر، پسر و مواجهه با پایانپذیری رابطهٔ آیدان با پدرش، گِیب، محور عاطفی سنگینتری به روایت میدهد. بیماری او نه فقط تهدیدی برای آیندهٔ خانواده، بلکه فرصتی برای بازنگری در گذشته و پیوندی است که میان پدر و پسر شکل گرفته است.
« بااینحال، فیلم همیشه به اندازهٔ کافی با خودخواهی آیدان سختگیر نیست. »
شخصیتها و اجرا
در این بخش، فیلم به موضوعی دشوار نزدیک میشود: چگونه باید با کسی که دوستش داریم، وقتی زمان مشترک محدودتر از آن چیزی است که میپنداشتیم، روبهرو شویم؟ بازی مندی پاتینکین به این رابطه وقار و آرامشی میبخشد که از شعارزدگی برخی لحظات فیلم فاصله دارد. او شخصیت گِیب را صرفاً به نشانهای از مرگ یا وسیلهای برای تحول آیدان تقلیل نمیدهد؛ حضورش ملموس و مستقل است.
همین بازی، صحنههای خانوادگی را از اندوهی صرفاً طراحیشده دور میکند و به آنها وزن میدهد. در مقابل، فیلم گاه از این مضمون بهرهای بیش از حد مستقیم میگیرد و احساس را پیشاپیش برای تماشاگر صورتبندی میکند. بازیها و شخصیتهای مکمل زک برف در نقش آیدان، میان شوخی و درماندگی در نوسان است.
این نوسان با شخصیت مردی که میخواهد خود را سبکسر و بیخیال نشان دهد، اما از بحرانهایش گریزی ندارد، تناسب دارد؛ بااینحال، بخشهای کمیک گاهی بیش از اندازه بر اغراق تکیه میکنند. کیت هادسن در نقش سارا، با بازیای کمادعا، به شخصیتش خستگی و عاطفه میبخشد و بهویژه در لحظاتی که فیلم فرصت مکث به او میدهد، حضوری اثرگذار دارد.
جوی کینگ نیز در نقش گریس از امتیازهای برجستهٔ فیلم است. او از سادهلوحی یا معصومیت تصنعی فاصله میگیرد و به دخترکی جان میدهد که هم خانوادهاش را میبیند و هم میتواند با صداقت کودکانه دربارهٔ آن قضاوت کند. بازی پیرس گگنون نیز به فضای خانوادگی لطافت میافزاید. مجموع این اجراها کمک میکند روابط فیلم، حتی وقتی نوشتهاش به سوی کلیشه میرود، همچنان حسِ زندگی داشته باشند.
« بازی مندی پاتینکین به این رابطه وقار و آرامشی میبخشد که از شعارزدگی برخی لحظات فیلم فاصله دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خیال، موسیقی و زبان بصری فانتزیهای آیدان، با لباس فضایی و تصویر قهرمانانهٔ شوالیه، واقعگرایی روایت را مختل میکنند؛ اما کارکردشان بیش از آنکه داستان را به سوی ماجراجویی ببرد، نمایش شیوهٔ فرار آیدان از اکنون است. این لحظهها میتوانند جهانبینی شخصیت را ملموس کنند و به فیلم کیفیتی خیالانگیز بدهند.
بااینحال، پیوند میان خیال و درام همیشه یکدست نیست. بعضی بازگشتها به خاطرات کودکی، بهجای آنکه لایهای تازه بگشایند، بیش از نیاز طول میکشند یا حالوهوایی متظاهرانه پیدا میکنند. موسیقی در شکلدادن به فضای اثر نقش مهمی دارد. انتخابهای موسیقایی، لطافت و اندوه روایت را تقویت میکنند و در لحظههای صمیمی، پلی میان شخصیتها و تماشاگر میسازند.
اما همانگونه که تصویر و فیلمنامه گاهی بر احساس اصرار میورزند، موسیقی نیز ممکن است معنای صحنه را بیش از اندازه برجسته کند. نتیجه، اثری است که لحظاتی صادقانه و آرام دارد، اما گاه به جای اعتماد به سکوت و نگاه، احساس را با نشانههای آشکار هدایت میکند. ریتم و مسئلهٔ لحن فیلم در مرز میان کمدی خانوادگی، درام دربارهٔ بیماری و تأملی دربارهٔ معنای زندگی حرکت میکند.
این ترکیب، هم سرچشمهٔ جذابیت آن است و هم دلیل نوسانهایش. لحظهای شوخطبعانه ممکن است به صحنهای اندوهناک برسد و خیالپردازی آیدان ناگهان در کنار واقعیتی تلخ قرار گیرد. چنین آمیزهای، اگر بهخوبی مهار شود، میتواند تصویری پیچیده از زندگی بسازد؛ اما در اینجا گذارها همیشه روان نیستند و بعضی بخشها بیشتر کنار هم قرار گرفتهاند تا آنکه در یک مسیر روایی کاملاً منسجم ادغام شوند.
« این لحظهها میتوانند جهانبینی شخصیت را ملموس کنند و به فیلم کیفیتی خیالانگیز بدهند. »
قوتها و کاستیها
مسئله فقط تغییر لحن نیست؛ گاهی فیلم بیش از اندازه مشتاق است پیام خود را به زبان بیاورد. رشد، خانواده، ایمان و مرگ موضوعاتیاند که ظرفیت تأمل دارند، اما تأکید مستقیم بر آنها از ظرافت اثر میکاهد. از سوی دیگر، همین صراحت برای برخی تماشاگران میتواند بخشی از جذابیت فیلم باشد: فیلم احساساتش را پنهان نمیکند و از عاطفیبودن شرم ندارد.
اختلاف واکنشها به همین انتخاب بازمیگردد؛ عدهای صمیمیتش را میپذیرند و عدهای آن را خودشیفته یا دستکاریکننده مییابند. جمعبندی «Wish I Was Here» فیلمی دربارهٔ پیدا کردن معنای بزرگ و قطعی زندگی نیست؛ دربارهٔ دشواری دیدن همان زندگیای است که پیش روی ما قرار دارد. در بهترین لحظاتش، با تکیه بر بازیهای گرم، رابطهٔ پدر و فرزند و حضور آرام گِیب، صمیمیتی واقعی میسازد و نشان میدهد رشد همیشه از تصمیمهای قهرمانانه آغاز نمیشود؛ گاهی از پذیرفتن مسئولیتهای کوچک و حاضر بودن در کنار دیگران شروع میشود.
اما آیدان شخصیتی نیست که همهجا سزاوار همدلی باشد، و فیلم نیز همیشه در نقد خودخواهی او به اندازهٔ کافی پیش نمیرود. نوسان روایت، کشآمدن برخی خاطرات و اصرار بر پیامهای عاطفی، مانع از آن میشوند که اثر به تمامی به ظرافتی برسد که موضوعش طلب میکند. بااینهمه، فیلم بهسبب بازیهای مکمل نیرومند، موسیقی دلنشین و نگاه انسانیاش به خانواده، اثری بهیادماندنی در لحظات پراکندهٔ خود باقی میماند: فیلمی صادق در احساس، اما نه همیشه سنجیده در بیان آن.
« مسئله فقط تغییر لحن نیست؛ گاهی فیلم بیش از اندازه مشتاق است پیام خود را به زبان بیاورد. »



ثبت دیدگاه