نقد و بررسی
نقد افسانه زمستان (Winter's Tale) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان افسانه و ملودرام «Winter’s Tale» ساختهٔ آکیوا گلدزمن، فیلمی عاشقانه و خیالپردازانه است که از همان آغاز میخواهد جهان خود را نه بر پایهٔ واقعگرایی، بلکه بر منطق افسانه بنا کند: نیویورکی برفی و رازآلود، دزدی جوان به نام پیتر لیک، وارثی بیمار به نام بورلی پن و نیروهایی که عشق را به نبردی فراسوی زمان و مرگ پیوند میزنند.
فیلم از رمانی به همین نام نوشتهٔ مارک هلپرین اقتباس شده و در پی آفرینش داستانی است که در آن سرنوشت، معجزه و پیوند میان آدمیان نقشی بهاندازهٔ رخدادهای روزمره دارند. این انتخاب، هم مهمترین امتیاز اثر است و هم سرچشمهٔ دشواریهایش. فیلم میخواهد بزرگ، شاعرانه و رازآمیز باشد؛ اما هرچه بر دامنهٔ اسطورهای خود میافزاید، بیشتر به روایتی وابسته میشود که باید پیوندهای عاطفی و قواعد درونیاش را با دقت بنا کند.
نتیجه اثری است که گاه همچون قصهای زمستانی و دلنشین پیش چشم میآید و گاه در میان انبوه نشانهها و توضیحهای مبهم، رشتهٔ روایت را از دست میدهد. نیویورک بهمثابه شهر افسانه یکی از گیراترین جنبههای فیلم، تصویرپردازی آن از نیویورک است. شهر در اینجا فقط پسزمینهٔ حوادث نیست؛ حضوری خیالانگیز دارد، گویی خیابانها، عمارتها و برفهایش حامل خاطره و راز هستند.
فضای تاریخی آغاز داستان، با نورپردازی نرم و حالوهوای زمستانی، از همان ابتدا فاصلهای میان جهان فیلم و روزمرگی تماشاگر میسازد. این فاصله به اثر امکان میدهد که عناصر نامعمول و ماورایی را وارد قصه کند، بیآنکه از آغاز ادعای واقعگرایی داشته باشد. طراحی بصری فیلم بهویژه در لحظاتی که شهر خلوت و پوشیده از برف است، کیفیتی رؤیایی پیدا میکند.
« این انتخاب، هم مهمترین امتیاز اثر است و هم سرچشمهٔ دشواریهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گویی نیویورک از دل قصهای مصور بیرون آمده باشد؛ مکانی که در آن عشق، خطر و معجزه میتوانند بیآنکه از جهان داستان بیرون بزنند، کنار یکدیگر قرار گیرند. بااینحال، زیبایی تصویر همیشه به انسجام روایی کمک نمیکند. گاهی فیلم چنان شیفتهٔ جلوهٔ شاعرانهٔ خود میشود که بهجای پرورش معنا، به انباشتن نشانههای رازآلود بسنده میکند.
عشقی که باید جهان را نجات دهد محور عاطفی داستان، پیوند پیتر و بورلی است؛ رابطهای که با دیداری نامنتظر آغاز میشود و خیلی زود از قالب یک آشنایی معمولی فراتر میرود. عشق در این فیلم صرفاً احساسی شخصی نیست، بلکه نیرویی اخلاقی و تقریباً کیهانی به شمار میآید: نیرویی که میتواند انسان را از خشونت و نومیدی دور کند و به زندگیاش معنایی تازه ببخشد.
فیلم این تصور را با شور فراوان پیش میبرد و از تماشاگر میخواهد عشق را نه تجربهای روزمره، بلکه نوعی معجزه ببیند. در بهترین لحظات، این نگاه به فیلم لطافت میبخشد. رابطهٔ دو شخصیت، با وجود کوتاهی فرصتهایشان، حامل گرمایی است که فضای سرد داستان را متعادل میکند. جسیکا براون فایندلی در نقش بورلی حضوری لطیف و صمیمی دارد؛ بازی او به شخصیتی که ممکن است در سطح نوشتهشده صرفاً نمادی از پاکی و امید باقی بماند، رنگ انسانیتری میدهد.
او توانایی دارد شکنندگی بورلی را با سرزندگی و شوخطبعی درآمیزد و مانع شود که شخصیت کاملاً به تصویری آرمانی و دور از دسترس تبدیل شود. بااینهمه، شور عاشقانهٔ فیلم گاه از تجربهٔ ملموس شخصیتها پیشی میگیرد. رابطه خیلی زود به مفهومی بزرگ و مقدس تبدیل میشود و کمتر فرصت مییابد از مسیر لحظههای کوچک، اختلافها و شناخت تدریجی عمق بگیرد.
« بااینحال، زیبایی تصویر همیشه به انسجام روایی کمک نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
از همین رو، تماشاگر ممکن است اهمیت عشقی را که فیلم اعلام میکند بپذیرد، بیآنکه همیشه همان شدت را در خود رابطه احساس کند. روایت در برابر انبوه رخدادها ساختار داستانی «Winter’s Tale» از جابهجاییهای زمانی و تغییر مسیرهای ناگهانی بهره میگیرد. این شیوه، در اصل، میتواند با مضمون سرنوشت و تداوم پیوندها سازگار باشد؛ قصهای که میخواهد نشان دهد زندگی آدمیان در چارچوب یک لحظه یا یک نسل محدود نمیماند.
اما اجرای این ایده همیشه روشن نیست. فیلم گاه از یک موقعیت به موقعیتی دیگر میجهد، پیش از آنکه پیامد عاطفی یا روایی رخداد قبلی برای تماشاگر جا افتاده باشد. این شتاب، بهویژه هنگامی مسئلهساز میشود که داستان از یک عاشقانهٔ تاریخی به روایتی گستردهتر دربارهٔ نیروهای خیر و شر تغییر جهت میدهد.
پیتر و بورلی دیگر تنها دو انسان گرفتار عشق و بیماری نیستند؛ اطرافشان شبکهای از نیروها، نشانهها و مأموریتهای رازآلود شکل میگیرد. بااینحال، فیلم برای پیوند دادن این لایهها همیشه زمینهٔ کافی فراهم نمیکند. برخی تغییرها بهجای آنکه غافلگیرکننده اما طبیعی باشند، ناگهانی و توضیحناپذیر جلوه میکنند.
مشکل در پیچیدگی بهخودیخود نیست؛ قصههای افسانهای میتوانند پیچیده و چندلایه باشند. مسئله آن است که قواعد این جهان بهاندازهٔ کافی شفاف نمیشوند تا تماشاگر بتواند میان رمز، استعاره و آشفتگی تمایز بگذارد. در نتیجه، گاه بهجای آنکه پرسشهای فیلم کنجکاویبرانگیز باشند، حس گمگشتگی پدید میآورند.
« بااینحال، فیلم برای پیوند دادن این لایهها همیشه زمینهٔ کافی فراهم نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فانتزی و منطق درونی فیلم از اسب سپید رازآلود تا حضور نیروهای ماورایی، نشانههایی را وارد جهان خود میکند که قرار است بُعدی اسطورهای به داستان ببخشند. چنین عناصری زمانی اثرگذار میشوند که نهتنها از نظر بصری جذاب باشند، بلکه در نظام معنایی قصه جای مشخصی پیدا کنند. در اینجا بعضی از آنها با قدرتی نمادین ظاهر میشوند؛ گویی صورت بیرونی امید، حمایت یا نیرویی پنهاناند که پیتر را به سوی انتخابی دشوار میرانند.
اما همهٔ عناصر فانتزی به یک اندازه جا نمیافتند. گاهی فیلم به نشانهای شگفتانگیز تکیه میکند، بیآنکه روشن کند چرا این نشانه در همین لحظه پدیدار شده یا چه نسبتی با انگیزههای شخصیتها دارد. به این ترتیب، جادو از امکانی برای گشودن معنای تازه به ابزاری برای پیش بردن قصه تبدیل میشود.
هرچه جهان داستان قواعد مبهمتری داشته باشد، لحظههای معجزهآسا نیز کمتر قدرت عاطفی پیدا میکنند؛ زیرا تماشاگر نمیداند باید آنها را استعاره بداند یا واقعیتی درون جهان فیلم. بازیگران و شخصیتهای کمپرداخته کالین فارل در نقش پیتر، ترکیبی از آسیبپذیری و سرسختی ارائه میدهد. او برای شخصیتی که از گذشتهای خشن میآید و در پی معنایی تازه برای زندگی است، تناسب دارد؛ بااینحال، خود نقش فرصت چندانی برای تحول تدریجی و پیچیده شدن پیدا نمیکند.
پیتر اغلب در برابر رویدادهای بزرگ واکنش نشان میدهد، اما کمتر مجال مییابد تا تردیدها و تناقضهایش با جزئیات آشکار شوند. در سوی دیگر، راسل کرو در نقش پرلی سوز، سایهای تهدیدآمیز بر فضای فیلم میاندازد. حضور او به داستان نیروی تقابلی میدهد، اما رابطهٔ میان شرارت، انگیزه و گذشتهٔ شخصیت همیشه با عمق کافی پرداخت نمیشود.
« اما همهٔ عناصر فانتزی به یک اندازه جا نمیافتند. »
قوتها و کاستیها
شخصیتهای فرعی نیز با وجود حضور بازیگران شناختهشده، بیشتر در خدمت پیشبرد یا توضیح جهان داستان قرار میگیرند تا آنکه زندگی مستقل و کامل خود را بیابند. حاصل، فیلمی است که از چهرههای جذاب بهره میبرد، اما همواره نمیتواند آنها را به شخصیتهایی بهیادماندنی و چندوجهی تبدیل کند. زبان احساس و دیالوگ دیالوگهای «Winter’s Tale» آشکارا در پی بیان مضمونهای بزرگاند: عشق، سرنوشت، امید، خیر و شر.
این تأکید گاهی به فیلم لحنی آیینی و شاعرانه میدهد و با جهان افسانهای آن سازگار است. اما وقتی شخصیتها پیدرپی مضمون قصه را به زبان میآورند، سخن گفتنشان از تجربهٔ زنده فاصله میگیرد. جملهها بهجای آنکه از ویژگیهای فردی و موقعیتهای خاص برخیزند، گاه شبیه گزارههایی کلی دربارهٔ معنای زندگی به گوش میرسند.
احساسات نیز اغلب با شدتی بالا عرضه میشوند؛ فیلم کمتر به سکوت، مکث یا اشارههای ظریف اعتماد میکند. این صراحت ممکن است برای تماشاگرانی که از ملودرامهای پرشور لذت میبرند دلنشین باشد، اما برای گروهی دیگر حالت تصنعی پیدا میکند. اگر رابطهٔ عاشقانه فرصت بیشتری برای رشد آرام داشت، این تأکیدهای کلامی احتمالاً اثرگذارتر میشدند؛ زیرا تماشاگر پیش از شنیدن سخنان بزرگ، پیوند میان شخصیتها را در رفتار و انتخابهایشان تجربه میکرد.
جمعبندی «Winter’s Tale» فیلمی است با تخیلی بلندپروازانه و قلبی آشکارا رمانتیک. فضای زمستانی و افسانهای آن، بازی گرم جسیکا براون فایندلی و ایدهٔ عشق بهمثابه نیرویی فراتر از زمان، لحظاتی دلنشین و گاه واقعاً خیالانگیز میآفرینند. اثر میخواهد از قصهٔ دزدی که عاشق میشود، به تأملی دربارهٔ معجزهٔ زندگی و امکان یافتن معنا در جهانی آکنده از تاریکی برسد.
« این تأکید گاهی به فیلم لحنی آیینی و شاعرانه میدهد و با جهان افسانهای آن سازگار است. »
جمعبندی
بااینحال، میان بلندپروازی و پرداخت فاصلهای محسوس باقی میماند. پرشهای روایی، قواعد مبهم فانتزی، شخصیتپردازی محدود و دیالوگهای بیش از اندازه احساساتی، مانع میشوند که همهٔ ایدههای فیلم به تجربهای یکپارچه بدل شوند. «Winter’s Tale» بیش از آنکه در روایت دقیق و منسجم خود موفق باشد، در فضای رؤیایی و نیروی آرمانگرایانهاش جذابیت دارد؛ قصهای که گاه بهسبب آشفتگیاش از دست میرود، اما هنوز میکوشد باور به عشق و امکان معجزه را زنده نگه دارد.
« بااینحال، میان بلندپروازی و پرداخت فاصلهای محسوس باقی میماند. »
ثبت دیدگاه