نقد و بررسی
نقد پسر زمستانی (Winter Boy) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ بهمثابه گسست از زندگی پیشین «Winter Boy» ساختهٔ Christophe Honoré، پیش از آنکه داستانی دربارهٔ فقدان باشد، روایتی است دربارهٔ فروپاشی ناگهانیِ تصویری که نوجوانی از جهان و جایگاه خود در آن ساخته است. مرگ پدر، لوکاس هفدهساله را از زندگی نسبتاً امنش بیرون میکشد و او را با پرسشهایی روبهرو میکند که پاسخ سادهای ندارند: چگونه باید با غیاب کسی کنار آمد که بخشی از تعریف ما از خانواده بوده؟
و وقتی آن تکیهگاه ناگهان ناپدید میشود، چه چیزی از خودِ پیشین باقی میماند؟ فیلم این پرسشها را نه در قالب معمایی برای حلکردن، بلکه بهصورت تجربهای ممتد و گاه آشفته پیش میبرد. نوجوانی، خشم و بدن بیقرار لوکاس شخصیتِ آرام و قابلپیشبینیِ یک درام سوگ نیست. اندوه او به شکل خشم، تصمیمهای شتابزده و رفتارهایی بروز میکند که هم خودش را به خطر میاندازند و هم اطرافیانش را سردرگم میکنند.
استعارهٔ زندگی او به هیئت حیوانی سرکش، از همینجا معنا مییابد: نوجوانی که نمیداند چگونه دردش را به زبان بیاورد، بدن و رفتار خود را به میدان بیان بدل میکند. فیلم در عین همدلی با او، آشفتگیاش را زیبا یا بیپیامد جلوه نمیدهد؛ لوکاس آسیبپذیر است، اما رفتارهایش میتواند دیگران را نیز زخمی کند.
« و وقتی آن تکیهگاه ناگهان ناپدید میشود، چه چیزی از خودِ پیشین باقی میماند؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همجنسگرایی شخصیت، بخشی از جهان اوست، نه مسئلهای که فیلم بخواهد آن را بهتنهایی توضیح دهد یا به داستانی آموزشی تبدیل کند. تجربهٔ عاطفی و جنسی لوکاس در کنار سوگ و بحران هویت قرار میگیرد و نشان میدهد شناخت خود معمولاً در خلأ رخ نمیدهد؛ در دل روابط، فقدانها و انتخابهای دشوار شکل میگیرد.
خانواده در برابر فقدان رابطهٔ لوکاس با مادرش ایزابل و برادر بزرگترش کوئنتین، یکی از محورهای عاطفی فیلم است. هر یک از اعضای خانواده به شیوهای متفاوت سوگواری میکنند و همین تفاوت، هم امکان نزدیکی را فراهم میآورد و هم زمینهٔ سوءتفاهم را. ایزابل با اندوهی روبهروست که نمیتواند تمام توجهش را به پسرش معطوف کند؛ کوئنتین نیز، با زندگی مستقلی که در پاریس ساخته، نمیتواند بهسادگی نقش پناهگاه یا راهنمای برادرش را بپذیرد.
خانواده در این فیلم جمعی از آدمهای همدرد اما ناهمزمان است: کسانی که یک فقدان مشترک دارند، بیآنکه الزاماً بدانند چگونه آن را با یکدیگر قسمت کنند. از این منظر، سفر لوکاس به پاریس تنها جابهجایی مکانی نیست؛ آزمونی برای پیوندهای خانوادگی است. نزدیکی جغرافیایی، خودبهخود به صمیمیت نمیانجامد.
« خانواده در برابر فقدان رابطهٔ لوکاس با مادرش ایزابل و برادر بزرگترش کوئنتین، یکی از محورهای عاطفی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
فیلم بهجای آنکه خانواده را درمانی فوری برای رنج نشان دهد، بر تلاشهای ناتمام و گاه ناشیانهٔ اعضایش برای کنار هم ماندن تأکید میکند. بازیگری و نیروی حضور بازی Paul Kircher ستون اصلی فیلم است. او لوکاس را نه به شکل نوجوانی صرفاً شورشی، بلکه با آمیزهای از بیپناهی، خودخواهی، میل به نزدیکی و ترس از آن مجسم میکند.
دشواری نقش در این است که شخصیت باید هم برانگیزانندهٔ همدلی باشد و هم گاه تحملناپذیر؛ Kircher این دوگانگی را با حضوری جسمانی و پرتنش منتقل میکند. تماشاگر لازم نیست همهٔ رفتارهای لوکاس را بپذیرد تا فشار روانیای را که بر او سنگینی میکند درک کند. Juliette Binoche در نقش مادر، با حضور سنجیده و عاطفهای مهارشده، به فیلم وزنی آرامتر میدهد.
Vincent Lacoste نیز در نقش برادر، فاصلهٔ میان محبت و درماندگی را خوب نشان میدهد. این بازیها به فیلم کمک میکنند که روابط خانوادگیاش را از سطح گفتوگوهای توضیحی فراتر ببرد؛ سکوتها، مکثها و واکنشهای کوچک گاهی بهاندازهٔ کلمات اهمیت پیدا میکنند. فرم روایی و ریتم Honoré از روایت پرشتاب و زنجیرهای از نقاط عطف روشن فاصله میگیرد.
« بازیگری و نیروی حضور بازی Paul Kircher ستون اصلی فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بخشهایی از فیلم عمداً در حالت تعلیق و سرگردانی میمانند؛ گویی تماشاگر باید زمانی را با لوکاس بگذراند که در آن هیچ تصمیمی بهسرعت به نتیجه نمیرسد. این انتخاب با موضوع اثر سازگار است: سوگ روندی مرتب و قابلاندازهگیری نیست و گاهی روزها را به تکرار، بیحسی یا آشوب بدل میکند. بااینحال، همین وفاداری به مکث و پرسهزنی همیشه به سود فیلم تمام نمیشود.
مدتزمان نسبتاً طولانی و ریتم کند، در برخی مقاطع حس فرسودگی ایجاد میکند؛ صحنههایی که قرار است حالوهوای روانی شخصیت را امتداد دهند، گاهی اطلاعات یا دگرگونی تازهای به تجربهٔ تماشاگر نمیافزایند. فیلم در بهترین لحظات، از این کندی برای ساختن فضایی تأملبرانگیز بهره میگیرد؛ در لحظات ضعیفتر، میان سکون و تکرار مرز روشنی نمیگذارد.
احساسات بیواسطه و لغزش به تصنع یکی از ویژگیهای دوپهلو درام، بیپروایی آن در نمایش احساسات است. فیلم از عاطفهٔ شدید، نزاع خانوادگی و گفتوگوهای صریح نمیگریزد و همین صراحت گاه به آن نیرویی تکاندهنده میبخشد. اما در برخی صحنهها، شدت بیان چنان برجسته میشود که بهجای آنکه از دل موقعیت بجوشد، ساخته و پرداخته به نظر میرسد.
« بااینحال، همین وفاداری به مکث و پرسهزنی همیشه به سود فیلم تمام نمیشود. »
قوتها و کاستیها
این مسئله بهویژه در گفتوگوهایی که به سیاست و جدلهای اجتماعی میپردازند محسوس است: موضوعات مهم مطرح میشوند، اما گاهی شخصیتها بیشتر حامل موضعاند تا آدمهایی که بهطور طبیعی در حال گفتوگو هستند. این لغزش به تصنع، با شیوهٔ کلی فیلم در نمایش بحران نیز ارتباط دارد. Honoré بهدنبال تصویرکردن اندوهی کنترلشده و آراسته نیست؛ آشفتگی را آشکار میکند.
ولی آشکاربودن احساس همیشه به معنای اثرگذاری بیشتر نیست. هرگاه صحنهها بیش از اندازه بر شدت خود تأکید میکنند، تماشاگر ممکن است بهجای ورود به تجربهٔ شخصیت، متوجه سازوکار دراماتیک آن شود. پاریس و فضای روانی فیلم پاریس در «Winter Boy» صرفاً پسزمینهای زیبا یا مقصدی برای گریز نیست.
شهر با فاصلهها، خانهها و روابط تازهاش، امکان شکلگیری موقتِ زندگی دیگری را پیش روی لوکاس میگذارد؛ اما این امکان، آسودگی فوری به همراه ندارد. او از فضای آشنای خانه دور میشود، بیآنکه بتواند از خود و اندوهش فاصله بگیرد. جابهجایی، بیش از آنکه راهحل باشد، موقعیتی تازه برای روبهروشدن با همان بحران است.
« این لغزش به تصنع، با شیوهٔ کلی فیلم در نمایش بحران نیز ارتباط دارد. »
جمعبندی
عنوان انگلیسی فیلم نیز در کنار عنوان فرانسویاش، «Le Lycéen»، حالوهوایی استعاری میسازد: نوجوانی در فصلی سرد، در وضعیتی که رشد و امید ممکن است، اما هنوز زیر سایهٔ فقدان قرار دارد. فیلم از این استعاره برای وعدهدادنِ رهایی ناگهانی استفاده نمیکند؛ بیشتر بر دشواریِ گذار از یک وضعیت عاطفی به وضعیت دیگر مکث میکند.
جمعبندی «Winter Boy» درامی صمیمی و پرتنش دربارهٔ سوگ نوجوانانه، خودشناسی و پیوندهای خانوادگی است که نیروی اصلیاش را از بازی پرقدرت Paul Kircher و نگاه بیپردهاش به آشفتگی عاطفی میگیرد. فیلم درک میکند که فقدان تنها خاطرهای دردناک نیست؛ نیرویی است که روابط، رفتارها و تصور آدمی از آینده را زیرورو میکند.
در برابر این دستاورد، ریتم کند، برخی لحظات تکراری و گفتوگوهایی که گاه بیش از اندازه صریح یا ساختگی میشوند، از انسجام اثر میکاهند. با وجود این کاستیها، فیلم بهسبب توجهش به سوگِ بینظم و دشواریِ بازسازی پیوندها، اثری ماندگار و تأملبرانگیز است؛ نه داستانی دربارهٔ محو شدن اندوه، بلکه تصویری از کوشش برای ادامهدادن در حضور آن.



ثبت دیدگاه