نقد و بررسی
نقد Winchester | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانهای که خود به معما بدل میشود «وینچستر» از همان ایدهای نیرو میگیرد که بهتنهایی میتوانست شالودهی یک فیلم هراسانگیز بهیادماندنی باشد: عمارتی که پیوسته گسترش مییابد، اتاقهایی که به راهروهای نامنتظر راه میبرند و بنایی که ظاهراً نقشهای قطعی ندارد. در جهان فیلم، این ساختوساز پایانناپذیر صرفاً هوسی معماری نیست؛ سارا وینچستر آن را تلاشی برای مقابله با ارواح کسانی میداند که با سلاحهای شرکت خانوادگیاش کشته شدهاند.
همین پیوند میان خانه، سوگ و احساس گناه، ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد. عمارت میتواند هم پناهگاه باشد و هم زندان؛ هم پیکرِ بیرونی ذهن آشفتهی سارا و هم یادمانی برای قربانیانی که حضورشان در جهان زندگان از یاد نرفته است. فیلم با انتخاب سال ۱۹۰۶ و سنخوزهی کالیفرنیا، زمینهای تاریخی برای این افسانه فراهم میآورد و از چهرهی مشهور خانهی وینچستر بهره میگیرد.
اما آنچه بیش از هر چیز کنجکاوی برمیانگیزد، نه صرفاً وجود ارواح، بلکه منطق عجیب معماری خانه است: راهپلههایی که به جایی نمیرسند، درهایی که ممکن است به بنبست باز شوند و اتاقهایی که گویی برای سکونت یا مهار موجوداتی نامرئی ساخته شدهاند. خانه در بهترین لحظات، شخصیت اصلی خاموش فیلم است؛ شخصیتی که هنوز رازهایش را نگفته و با هر پیچ راهرو، امکان تازهای پیش میکشد.
ساختار روایی و ظرفیت ازدسترفته قصه از ورود پزشکی به عمارت وینچستر آغاز میشود؛ مردی که مأمور شده وضعیت روانی سارا را ارزیابی کند. این چارچوب، دستکم در آغاز، تعلیقی دوگانه میسازد: آیا آنچه در خانه رخ میدهد حاصل باورهای خرافی و ذهنی آسیبدیده است، یا واقعاً نیرویی بیرون از فهم متعارف در کار است؟
« همین پیوند میان خانه، سوگ و احساس گناه، ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حضور پزشکی که خود با زخمها و ضعفهایی دستبهگریبان است، میتوانست این پرسش را پیچیدهتر کند و مخاطب را در مرز میان واقعیت و وهم نگه دارد. بااینحال، فیلم بهتدریج از این تعارض بالقوه فاصله میگیرد. بهجای آنکه ابهام را با حوصله بپرورد، رویدادهای فراطبیعی را بهصورت صحنههایی مستقل و گاه ناگهانی عرضه میکند.
در نتیجه، پرسش اصلی داستان چندان مجال رشد نمییابد و شخصیتها بیشتر در خدمت پیشبردن زنجیرهی حوادث قرار میگیرند. روایت میخواهد هم داستانی دربارهی سارا و احساس مسئولیت او باشد، هم فیلمی دربارهی خانهای تسخیرشده و هم تریلری با تهدیدی مشخص؛ اما این لایهها بهندرت چنان به هم گره میخورند که تجربهای یکپارچه بسازند.
بخشهایی از قصه جذاباند، ولی پیوند میان آنها به اندازهی وعدهی اولیه محکم نیست. کارگردانی و ریتم تعلیق مایکل و پیتر اسپیریگ برای ساختن فضای گوتیک به ابزارهای آشنای ژانر تکیه میکنند: تاریکی، سکوتهای کشدار، حرکت در راهروهای خالی و ورود ناگهانی چهره یا صدایی تهدیدآمیز. این انتخابها گاه مؤثرند، بهویژه هنگامی که فیلم اجازه میدهد معماری خانه خودش سرچشمهی اضطراب باشد.
حسِ گمشدن در فضایی که قرار است خانه باشد، بهمراتب ناآرامکنندهتر از حضور آشکار یک روح است؛ زیرا از بیننده میخواهد به خودِ محیط اعتماد نکند. مشکل آن است که فیلم بارها همین امکان را با جامپاسکرهای پرتعداد و کمابیش قابلپیشبینی قطع میکند. ظاهرشدن و ناپدیدشدن ناگهانی ارواح، بهجای آنکه هر بار لایهی تازهای از ترس بسازد، پس از مدتی به الگویی تکراری بدل میشود.
« بااینحال، فیلم بهتدریج از این تعارض بالقوه فاصله میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
تعلیق زمانی اثرگذار است که انتظار، تردید و تخیل مخاطب فرصت فعالیت داشته باشند؛ اما «وینچستر» غالباً میکوشد با شوک لحظهای جای آن فرایند را بگیرد. برای گروهی از تماشاگران این شیوه سرگرمکننده است، اما برای کسانی که از وحشت روانشناختی و اتمسفر آرامتر انتظار دارند، احتمالاً کماثر و حتی فرساینده خواهد بود.
ریتم فیلم نیز از همین دوگانگی آسیب میبیند. بخشهایی از آن با مکث و کندی پیش میروند، بیآنکه این مکثها به شناخت عمیقتر شخصیتها یا تشدید تعلیق بینجامند؛ سپس صحنههای پرتحرک و ناگهانی از راه میرسند و رشتهی همان فضا را میگسلند. حاصل، ضرباهنگی نابرابر است که گاهی بیش از آنکه آرامآرام مخاطب را در عمارت گرفتار کند، او را میان انتظار طولانی و شوکهای کوتاه معلق میگذارد.
عمارت وینچستر؛ جلوهای ماندگار بزرگترین امتیاز فیلم، بیتردید ایدهی خانه و کیفیت بصری آن است. ساختوساز پیوستهی عمارت، در کنار راهروهای پیچیده و اتاقهای نامتعارف، به فیلم هویتی میدهد که از بسیاری آثار معمول خانهی تسخیرشده متمایزش میکند. صدای چکشها و حضور کارگران در دل خانه، یادآور آن است که بنا هنوز کامل نشده؛ انگار گذشته نیز همچنان در حال ساخت است و ساکنان نمیتوانند از آن بیرون بیایند.
این صدا میتواند هم نشانهی کار روزمره باشد و هم ضربآهنگی شوم که بر فضای روایت سایه میاندازد. با وجود این، فیلم همیشه از ظرفیت این فضا به بهترین شکل استفاده نمیکند. خانه باید مخاطب را در مقیاس و پیچیدگی خود محاصره کند، اما گاهی حس میشود عظمت آن بیش از آنکه در تجربهی دیداری و حرکتی شخصیتها جا بیفتد، در حد ایده باقی مانده است.
« ریتم فیلم نیز از همین دوگانگی آسیب میبیند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بخشهایی از عمارت چشمگیرند، ولی فیلم کمتر اجازه میدهد تماشاگر واقعاً در نقشهی گمراهکنندهی آن زندگی کند. اگر مسیرهای خانه بهتدریج شناخته و سپس نقض میشدند، یا اگر هر اتاق کارکردی دراماتیک و عاطفی مییافت، عمارت میتوانست از پسزمینهای زیبا به نیرویی فعال در روایت بدل شود. بازیگری و شخصیتها هلن میرن در نقش سارا وینچستر، وقار و اندوهی مهارشده به فیلم میآورد.
او شخصیت را به کاریکاتوری از زنِ مرموز و خرافاتی فرو نمیکاهد؛ در نگاه و مکثهایش میتوان هم باور راسخ را دید و هم خستگی کسی را که سالها با فقدانی سنگین زندگی کرده است. حضور او به سارا شأن و پیچیدگی میبخشد، حتی زمانی که فیلمنامه برای گسترش انگیزهها و تناقضهایش فرصت کافی فراهم نمیکند.
میرن بیش از آنکه به کمک نوشتهها متکی باشد، با کنترل صدا و حرکات، حسی از اقتدار و آسیبپذیری را همزمان منتقل میکند. جیسون کلارک نیز در نقش پزشک، حضوری محکم دارد و برای شخصیتِ شکاکی که آرامآرام با چیزی فراتر از توضیحهای معمول روبهرو میشود، وزن مناسبی فراهم میکند. کشمکش میان نگاه حرفهای او و تجربهی شخصیاش میتوانست محور پرکششتری برای فیلم باشد، اما روایت آن را تا اندازهای ساده میکند.
سارا اسنوک در نقش خواهرزادهی سارا نیز به فضای خانه بُعد خانوادگی میدهد، هرچند شخصیت او کمتر از آنچه ظرفیتش را دارد بسط مییابد. در مجموع، بازیگران اصلی از مصالح روایی موجود بهتر عمل میکنند؛ اما کیفیت بازیها نمیتواند جای خالی گفتوگوهای قویتر و شخصیتپردازی کاملتر را پر کند.
« بخشهایی از عمارت چشمگیرند، ولی فیلم کمتر اجازه میدهد تماشاگر واقعاً در نقشهی گمراهکنندهی آن زندگی کند. »
قوتها و کاستیها
صدا، موسیقی و لهجهها موسیقی و طراحی صدا از عناصر مهم ساخت فضای فیلماند. موسیقی، بدون آنکه همیشه به یادماندنی یا مستقل از تصویر باشد، به سرمای عاطفی و حس خطر کمک میکند. صدای چکشها، سکوت راهروها و جزئیات صوتی خانه نیز گاه از خودِ ارواح مؤثرترند؛ زیرا ذهن تماشاگر را وادار میکنند فضای خارج از قاب را تصور کند.
در چنین فیلمی، صدا میتواند نقشهی نامرئی عمارت باشد و با هر ضربه یا خشخش، حضور چیزی ناشناخته را یادآوری کند. در مقابل، لهجهها و شیوهی بیان برخی شخصیتها گاهی از باورپذیری فضا میکاهند. وقتی فیلم بر دورهای تاریخی و مکانی مشخص تکیه دارد، گفتار بازیگران بخشی از جهانسازی است؛ هر لغزش در آن میتواند مخاطب را از داستان بیرون بکشد.
این مسئله در کنار دیالوگهایی که همیشه از ظرافت یا ایجاز لازم برخوردار نیستند، شکاف میان کیفیت اجرا و توان فیلمنامه را آشکارتر میکند. ترس، تم و مخاطب «وینچستر» بیش از آنکه دربارهی ترس از یک خانهی تسخیرشده باشد، بالقوه میتواند دربارهی میراث خشونت و مسئولیت اخلاقی باشد: آیا وارث ثروتی که از تولید سلاح به دست آمده، میتواند خود را از پیامدهای آن جدا بداند؟
آیا ساختن اتاقهایی برای مردگان تلاشی برای جبران است یا راهی برای مهار عذاب وجدان؟ این پرسشها به فیلم عمقی میدهند که از سازوکارهای معمول وحشت فراتر میرود. عمارت در این خوانش، بنایی برآمده از سوگ و احساس گناه است؛ مکانی که گذشته را نه پنهان، بلکه در دیوارها و اتاقهایش نگه میدارد.
« صدا، موسیقی و لهجهها موسیقی و طراحی صدا از عناصر مهم ساخت فضای فیلماند. »
جمعبندی
بااینحال، فیلم این مضمونها را به اندازهای پیگیرانه دنبال نمیکند که به مرکز تجربه بدل شوند. گاه نشانههای معنادار ظاهر میشوند، اما روایت زود به تهدیدهای بیرونی و ترساندنهای ناگهانی بازمیگردد. همین امر توضیح میدهد چرا واکنش مخاطبان میتواند دوگانه باشد: برخی از ایدهی خانه و حالوهوای گوتیک لذت میبرند، در حالی که برخی دیگر آن را کند، کمترس یا کممایه مییابند.
این فیلم بیشتر برای تماشاگرانی جذاب است که از عمارتهای رازآلود، افسانههای مبتنی بر تاریخ و بازیگری توانا استقبال میکنند؛ نه لزوماً برای کسانی که به دنبال وحشتی شدید و پیوستهاند. جمعبندی «وینچستر» با یکی از غنیترین ایدههای ممکن برای یک فیلم خانهی تسخیرشده آغاز میشود: عمارتی که با هر اتاق تازه، هم پیچیدهتر میشود و هم به گذشتهای خونین پاسخ میدهد.
فضای وهمآلود، موسیقی و بازیهای هلن میرن و جیسون کلارک به اثر کیفیتی فراتر از یک تجربهی کاملاً بیرمق میبخشند. اما فیلم در تبدیل این ظرفیتها به روایتی منسجم و تأثیرگذار کامیاب نیست. ریتم نابرابر، جامپاسکرهای تکراری، شخصیتپردازی محدود و استفادهی ناکافی از معماری خانه، مانع میشوند که ترس و مضمون در هم تنیده شوند.
با این همه، اثر را نمیتوان صرفاً مجموعهای از کلیشهها دانست. تصویر خانهای که برای ار
« بااینحال، فیلم این مضمونها را به اندازهای پیگیرانه دنبال نمیکند که به مرکز تجربه بدل شوند. »



ثبت دیدگاه