نقد و بررسی
نقد باد وحشی است (Wild Is the Wind) | 1957
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
باد، مزرعه و ازدواجی که از گذشته آغاز میشود «Wild Is the Wind» فیلمی است دربارهٔ عشق، اما نه عشقی که از میل متقابل و شناخت دو نفره آغاز شود؛ بلکه پیوندی است که از دل سوگ، خاطره و تلاش برای جایگزینکردن فقدان شکل میگیرد. جینو، دامداری بیوه در نوادا، پس از مرگ همسرش با خواهر او، جویا، ازدواج میکند و او را از ایتالیا به مزرعهاش میآورد.
همین پیشفرض، از همان ابتدا رابطهای نامتوازن میسازد: جینو با زنی روبهروست که حضورش مدام یادآور همسر ازدسترفته است، و جویا وارد زندگیای میشود که پیش از ورود او، جایگاهش را برای دیگری تعریف کردهاند. فیلم در پی معمایی پیچیده یا روایتی پرحادثه نیست؛ نیروی محرک آن، اصطکاک روزمرهٔ دو آدم است که زیر یک سقف زندگی میکنند، اما هر یک در جهانی عاطفی جداگانه به سر میبرد.
این محدودیت روایی گاه به سود اثر تمام میشود: داستان بر تغییرات کوچکِ نگاه، لحن و رفتار متمرکز میماند. گاه نیز دست فیلم را میبندد و باعث میشود برخی روابط و انگیزهها بیش از آنکه پرورده شوند، صرفاً برای پیشبرد کشمکش به کار آیند. زندگی مشترک بهمثابه میدان مقایسه جینو نمیتواند گذشته را از اکنون جدا کند.
جویا برای او همسر تازهای است، اما همزمان سایهای از زنی که مرده؛ گویی ازدواج جدید فرصتی برای بازسازی پیوند پیشین است، نه ساختن رابطهای مستقل. از همین رو، خواستهها و انتظارات او بیش از آنکه متوجه جویا بهعنوان فردی یگانه باشد، متوجه تصویری آرمانی و غایب است. جویا نیز بهتدریج درمییابد که در خانهٔ تازه، نه فقط با غربت و بیگانگی، بلکه با معیارهایی ناعادلانه مواجه است: باید خود باشد، اما در عین حال به زنی شبیه شود که هرگز نمیتواند جای او را بگیرد.
« این محدودیت روایی گاه به سود اثر تمام میشود: داستان بر تغییرات کوچکِ نگاه، لحن و رفتار متمرکز میماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این کشمکش به فیلم بُعدی فراتر از یک بحران زناشویی میدهد. اثر میپرسد آیا محبت، اگر با مالکیت و خاطره درآمیزد، هنوز میتواند رابطهای زنده بسازد؟ جینو به همسرش نیاز دارد، اما نیاز او در آغاز از شناخت و پذیرش جویا نمیآید. در مقابل، میل جویا به دیدهشدن و انتخابکردن، او را به سوی بیرون از ازدواج میکشاند.
فیلم در این زمینه گاه با ظرافت، و گاه با تأکیدهای ملودراماتیک، نشان میدهد که بیتوجهی چگونه به رنجش و رنجش چگونه به فاصله بدل میشود. آنا مانیانی؛ حضوری که قاب را دگرگون میکند آنا مانیانی مهمترین نیروی زندهٔ فیلم است. بازی او از جنس تزیین نقش نیست؛ جویا را با مجموعهای از واکنشهای جسمانی، سکوتها، حرکتهای ناگهانی و تغییرات خلقی میسازد.
شخصیت او سرشار از انرژی است، اما این سرزندگی ساده و بیدغدغه نیست. زیر آن، آسیبپذیری زنی دیده میشود که از سرزمینی آشنا جدا شده و در محیطی تازه، نه زبان و نه جایگاه عاطفی تثبیتشدهای دارد. مانیانی این بیپناهی را به درماندگی منفعلانه تقلیل نمیدهد؛ جویا اعتراض میکند، شوخی میکند، میخندد و میرنجَد، و همین تنوع واکنشها او را از یک قربانی صرف فراتر میبرد.
بازی او گاهی عمداً از حد اعتدال عبور میکند. صدا و حرکات مانیانی چنان پرقدرتاند که انگار هر احساس باید پیش از فروکشکردن به انفجار برسد. این شیوه برای بعضی تماشاگران ممکن است اغراقآمیز به نظر برسد، اما در بهترین لحظاتش، شدت بازی نقش مکملی برای دنیایی است که جویا در آن مجال آرامگرفتن ندارد.
« این کشمکش به فیلم بُعدی فراتر از یک بحران زناشویی میدهد. »
شخصیتها و اجرا
حضورش گویی نظم خشک مزرعه را برهم میزند و به آن اضطرابی انسانی میبخشد. آنتونی کوئین و تنش میان صلابت و آسیبپذیری آنتونی کوئین جینو را مردی سختخو، صاحباختیار و عادتکرده به فرماندادن تصویر میکند؛ بااینحال، زیر این صلابت، اندوهی حلنشده و ترسی از دستدادن دوباره پنهان است. کوئین بهخوبی نشان میدهد که جینو نه صرفاً مردی حسود یا خودخواه، بلکه انسانی است که راه مواجهه با سوگ را نمیداند.
مشکل آنجاست که درد شخصی او به محدودکردن دیگری میانجامد: او میخواهد رابطه را حفظ کند، بیآنکه ابتدا جویا را بهتمامی ببیند. تقابل کوئین و مانیانی از نقاط قوت فیلم است. اولی بیشتر از راه فشار، اقتدار و فوران خشم عمل میکند؛ دومی با بیقراری و تغییرات ناگهانی عاطفی. این دو بازیگر از نظر شدت اجرایی به یکدیگر نزدیکاند و همین نزدیکی، صحنههای مشترک را پرتنش میسازد.
البته این هماهنگی همیشه به تعادل نمیرسد: گاهی هر دو اجرا چنان پرحجم میشوند که ظرافتهای روانی زیر صدای بلند احساسات کمرنگ میماند. با این همه، برخورد آنها به ازدواجی جان میدهد که در غیر این صورت ممکن بود تنها مجموعهای از موقعیتهای قراردادی باشد. چشمانداز نوادا؛ طبیعتی که هم آزاد است و هم خاموش مزرعهٔ نوادا در فیلم صرفاً پسزمینهای برای رویدادها نیست.
گسترهٔ باز، دامها و فضای روستایی، زندگیای را نشان میدهند که تابع کار، عادت و مالکیت است. در چنین محیطی، آزادی ظاهریِ دشتها با محدودیتهای خانگی و عاطفی در تضاد قرار میگیرد. جویا به سرزمینی پهناور آمده، اما وسعت چشمانداز لزوماً به معنای وسعت انتخابهای او نیست. این تناقض، به مکان بُعدی استعاری میبخشد بیآنکه فیلم آن را همیشه با موفقیت به درون شخصیتها پیوند دهد.
« حضورش گویی نظم خشک مزرعه را برهم میزند و به آن اضطرابی انسانی میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
باد، که در عنوان و حالوهوای اثر حضوری مهم دارد، میتواند نشانهای از نیرویی باشد که مهارشدنی نیست: میل، خشم، حسادت و اندوه، همگی مانند نیرویی متغیر در زندگی این شخصیتها میوزند. با این حال، فیلم گاهی بیش از اندازه به چنین نشانههایی تکیه میکند و میکوشد احساسات را با تصویر یا موقعیتی نمادین توضیح دهد.
در نتیجه، بعضی لحظات بهجای آنکه از دل رفتار شخصیتها بجوشند، کمی ساختهوپرداخته به نظر میرسند. فضای فیلم شاعرانه است، اما همیشه به یک اندازه ارگانیک نیست. ملودرام؛ نقطهٔ قوت و لغزشگاه «Wild Is the Wind» با منطق ملودرام پیش میرود: احساسات آشکارند، رنجها پنهان نمیمانند و تعارضها بهسرعت به سطح میآیند.
چنین لحنی به فیلم امکان میدهد بحران زناشویی را با حرارت و بیپردهگی روایت کند؛ هیچکس در آن کاملاً آرام یا بیتفاوت نیست. اما همین انتخاب، زمینهٔ اغراق را هم فراهم میکند. بعضی رویاروییها بیش از آنکه به مکاشفهای تازه بینجامند، شدتِ پیشین را تکرار میکنند؛ گویی فیلم نگران است مبادا تماشاگر از وجود اندوه یا خشم شخصیتها غافل بماند.
ضعف دیگر، محدودبودن پرداخت برخی شخصیتهای پیرامونی است. کسانی که در شکلگیری روابط نقش دارند، گاهی بیش از آنکه زندگی مستقل داشته باشند، کارکردی در کشمکش اصلی پیدا میکنند. همچنین مسیر عاطفی بعضی تصمیمها شتابزده به نظر میرسد و فیلم همیشه فرصت کافی برای نشاندادن تحول تدریجی آنها فراهم نمیکند.
« در نتیجه، بعضی لحظات بهجای آنکه از دل رفتار شخصیتها بجوشند، کمی ساختهوپرداخته به نظر میرسند. »
قوتها و کاستیها
این کاستیها از جذابیت اثر نمیکاهند، اما فاصلهای میان قدرت بازیها و استحکام روایت ایجاد میکنند. جمعبندی «Wild Is the Wind» در بهترین لحظاتش تصویری دردناک از ازدواجی است که پیش از شناخت، زیر بار خاطره و انتظار شکل گرفته است. فیلم با تکیه بر بازی پرشور آنا مانیانی و آنتونی کوئین، سوگ و میل به تعلق را به رویاروییهایی زنده و پرحرارت تبدیل میکند؛ فضای روستایی و بادخیز آن نیز به داستان حالوهوایی شاعرانه میبخشد.
در برابر این دستاوردها، لحن ملودراماتیک گاه به فریاد و اغراق نزدیک میشود، و برخی کشمکشها یا شخصیتهای فرعی مجال کافی برای پرداخت نمییابند. بااینحال، اثر همچنان بهسبب پرسش مرکزیاش در ذهن میماند: آیا میتوان از کسی خواست جای خالی دیگری را پر کند و در همان حال انتظار داشت خودش باشد؟
فیلم پاسخی ساده عرضه نمیکند؛ اهمیتش در این است که نشان میدهد عشق، اگر به یادگارِ گذشته بدل شود، میتواند هم پناه باشد و هم قفس.
« این کاستیها از جذابیت اثر نمیکاهند، اما فاصلهای میان قدرت بازیها و استحکام روایت ایجاد میکنند. »
ثبت دیدگاه