نقد و بررسی
نقد دختر سفیدپوست (White Girl) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تابستانی که آزادی را به خطر بدل میکند فیلم «دختر سفید» ساختهٔ الیزابت وود، از همان آغاز تماشاگر را در فضایی میاندازد که آزادی و بیقیدی در آن بههم آمیختهاند. لیا، دانشجوی جوانی که تابستان را در نیویورک میگذراند، در پی تجربهکردن است: شبزندهداری، رابطههای تازه و فرار از روزمرگی.
اما فیلم این میل را نه نشانهٔ رهاییِ بیهزینه، بلکه نیرویی لغزان نشان میدهد؛ نیرویی که مرز میان کنجکاوی و بیپروایی را بهسرعت محو میکند. وود از روایت قهرمانانهٔ «بلوغ» فاصله میگیرد. لیا در مسیر خود به دانایی آرام و منظم نمیرسد؛ بیشتر با شتاب پیش میرود، اشتباه میکند و اغلب پیامدهای انتخابهایش را دیرتر از آنچه باید درمییابد.
از همین رو، فیلم نه داستان سادهٔ دختری معصوم است که در دام میافتد و نه قصهٔ یک شخصیت شرور که سزاوار مجازات باشد. آنچه روی پرده شکل میگیرد، تصویری ناآرام از جوانی است که آزادی تازهیافتهاش را با مصونیت از عاقبت کارها اشتباه میگیرد. نیویورکِ عرقکرده و بیقرار نیویورک در این فیلم پسزمینهای خنثی نیست؛ بافتی زنده و گاه خفهکننده است که ریتم رفتار شخصیتها را تعیین میکند.
گرمای تابستان، آپارتمانهای فشرده، خیابانهای شلوغ و رفتوآمدهای شبانه، فضایی میسازند که در آن خلوت و آسودگی بهسختی پیدا میشود. شهر انگار مدام شخصیتها را به بیرون میراند: به مهمانی، خیابان، کافه و موقعیت بعدی. همین حرکت پیوسته، احساس بیقراری را تشدید میکند. تصویرپردازی خام و نزدیک فیلم نیز این فضا را ملموس میسازد.
« وود از روایت قهرمانانهٔ «بلوغ» فاصله میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دوربین کمتر میکوشد رخدادها را از فاصلهای امن و زیباشناسانه مرتب کند؛ در عوض، تماشاگر را به مجاورت بدنها، ازدحام و آشفتگی میکشاند. نتیجه، نیویورکی است که نه کارتپستالی است و نه صرفاً پرزرقوبرق: شهری گرم، چسبناک و پر از امکانهایی که هر کدام میتوانند به دردسر تازهای راه ببرند.
این انتخاب بصری، از نقاط قوت فیلم است، هرچند گاهی شدتِ حسآفرینی بر ظرافت روانشناختی غلبه میکند. لیا؛ جسارت، آسیبپذیری و خودفریبی مورگان سیلور در نقش لیا، شخصیتی را میسازد که فهمیدنش ساده نیست. او جسور و پرانرژی است، اما این جسارت همیشه از اعتمادبهنفس واقعی نمیآید؛ گاهی پوششی برای نیاز به تأیید، هیجانطلبی یا ناتوانی در مکثکردن است.
لیا دوست دارد چنین به نظر برسد که بر اوضاع مسلط است، حتی وقتی آشکارا کنترل از دستش خارج شده. همین شکاف میان ادعای تسلط و واقعیتِ آشفتگی، نقشآفرینی سیلور را زنده و باورپذیر میکند. بازیگر از قضاوتکردن شخصیت خود فاصله میگیرد. او نه لیا را به قربانیای بیاختیار فرو میکاهد و نه از او چهرهای نفرتانگیز میسازد.
رفتارهایش ممکن است تماشاگر را خشمگین یا کلافه کند، اما در دل همان رفتارها نشانههایی از تنهایی و ناپختگی دیده میشود. این تناقض، شخصیت را انسانیتر میکند و مانع آن میشود که فیلم صرفاً به موعظهای دربارهٔ انتخابهای بد تبدیل شود. کشش عاطفی و رابطهای که رمانتیک نمیشود رابطهٔ لیا و بلو از کششی فوری آغاز میشود؛ اما فیلم بهجای آنکه این سرعت را با نشانههای کلیشهای عشق بزرگ توجیه کند، آن را بخشی از شتاب و بیقراری فضای داستان میسازد.
« این انتخاب بصری، از نقاط قوت فیلم است، هرچند گاهی شدتِ حسآفرینی بر ظرافت روانشناختی غلبه میکند. »
شخصیتها و اجرا
هر دو در آغاز تصویری از دیگری را میبینند که با نیازها و خواستههای خودشان سازگار است. بنابراین، پیوندشان از ابتدا آمیزهای است از میل، منفعت، کنجکاوی و خیالپردازی؛ نه رابطهای آرمانی که ناگهان با مانعی بیرونی روبهرو شود. فیلم در این زمینه هوشمندانه از رمانتیککردن دلبستگیِ ویرانگر پرهیز میکند.
شدت احساس بهخودیخود دلیلِ عمق یا سلامت رابطه نیست و فداکاری نیز همیشه نشانهٔ عشق نیست. هرچه لیا بیشتر میکوشد رابطه را حفظ کند، روشنتر میشود که گاه بیش از آنکه به شناخت طرف مقابل نزدیک شود، در پی حفظ تصویری است که از خودش ساخته است. بااینحال، رابطه میتوانست در برخی لحظهها مکث بیشتری داشته باشد تا دگرگونی آن از کشش به بحران، از نظر عاطفی لایهمندتر شود.
مصرف مواد و مرز میان جسارت و تکرار «دختر سفید» از نمایش مصرف مواد و خوشگذرانی نمیگریزد و این بیپردهبودن با نگاه خام فیلم سازگار است. موقعیتها قرار نیست به ماجراجوییهای جذاب و بیپیامد بدل شوند؛ در پسِ شور لحظهای، فرسودگی و خطر نیز حضور دارد. فیلم گاه تماشاگر را در همان چرخهای قرار میدهد که شخصیتها گرفتار آناند: هیجان، افراط، آشفتگی و میل به تکرار.
اما همین انتخاب در بخشهایی به نقطهضعف تبدیل میشود. تکرار لحظههای مستی و بیپروایی همیشه اطلاعات تازهای دربارهٔ لیا یا رابطهاش نمیدهد. گاهی شدت صحنه جای تحلیل را میگیرد و فیلم بهجای آنکه انگیزههای شخصیت را عمیقتر بکاود، بر تأثیر حسی موقعیت تکیه میکند. از این رو، بیپرواییِ فرمیِ وود همزمان نیروی اثر و محدودیت آن است: فیلم در ساختن آشفتگی تواناست، اما همیشه به همان اندازه در فهماندن ریشههای درونی آن موفق نیست.
« هر دو در آغاز تصویری از دیگری را میبینند که با نیازها و خواستههای خودشان سازگار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
امتیاز اجتماعی و نابرابری یکی از لایههای مهم فیلم، تفاوت در میزان آسیبپذیری شخصیتها در برابر پیامدهای انتخابهایشان است. عنوان اثر نیز از همین منظر معنایی فراتر از توصیف ظاهری پیدا میکند: هویت نژادی و جایگاه اجتماعی میتوانند بر نحوهٔ دیدهشدن، اعتمادگرفتن یا برخورد با قدرت اثر بگذارند.
فیلم بهروشنی میخواهد نشان دهد که تجربهٔ خطر برای همه یکسان نیست و برخی افراد به پشتوانهٔ امتیازهایی که خود کمتر به آنها توجه دارند، تصور میکنند میتوانند از موقعیتهای دشوار عبور کنند. بااینهمه، این مضمون همیشه به اندازهٔ ظرفیتش پرورده نمیشود. گاه ایدهٔ امتیاز اجتماعی در رفتارها و پیامدها حاضر است، اما فیلم فرصت کافی نمیدهد تا تناقضهای آن را از چند زاویه بسنجد.
در نتیجه، بعضی تماشاگران ممکن است این لایه را صریح و مؤثر بیابند و برخی دیگر احساس کنند که اثر آن را نیمهکاره رها کرده است. این ناتمامی، بهویژه وقتی روایت میان شوک و نقد اجتماعی در رفتوآمد است، از انسجام فکری فیلم میکاهد. روایت، ریتم و لغزشهای باورپذیری روایت با سرعتی هماهنگ با تابستانِ بیقرار خود پیش میرود.
رخدادها پشت سر هم میآیند و فرصت چندانی برای استراحت باقی نمیگذارند؛ این شتاب، حس سقوط تدریجی را تقویت میکند. بااینحال، در برخی بزنگاهها تصمیمهای لیا آنقدر ناگهانی به نظر میرسند که پیوند میان انگیزه و عمل سست میشود. شتاب میتواند بخشی از شخصیتپردازی باشد، اما وقتی فیلم پیامدهای روانی آن را بهاندازهٔ کافی نمیگستراند، رفتار شخصیت بیشتر به تمهیدی برای پیشبرد داستان میماند تا انتخابی که از درون او برآمده باشد.
« بااینهمه، این مضمون همیشه به اندازهٔ ظرفیتش پرورده نمیشود. »
قوتها و کاستیها
کارگردانی وود جسور و بیپرده است و از توضیحهای اخلاقی مستقیم پرهیز میکند؛ این فاصلهگرفتن از داوری، به فیلم امکان میدهد تماشاگر را درگیر قضاوتهای خودش کند. در مقابل، بعضی موقعیتها بیش از آنکه معنای تازهای بیفزایند، ظاهراً برای برانگیختن واکنش طراحی شدهاند. فیلم در بهترین لحظههایش از دل افراط به شناخت میرسد؛ در لحظههای کماثرتر، تنها شدتِ تجربه را بازتولید میکند.
جمعبندی «دختر سفید» اثری ناآرام و عمداً ناخوشایند است که تابستان نیویورک را به فضایی برای آزمودن آزادی، میل و خودفریبی بدل میکند. بازی مورگان سیلور، فضاسازی ملموس و پرهیز از رمانتیککردن رابطهای آسیبزا، به فیلم نیرویی چشمگیر میبخشند. در برابر، تکرار صحنههای خوشگذرانی، شتاب برخی تصمیمها و پرداخت نهچندان کاملِ لایهٔ اجتماعی، مانع از آن میشود که همهٔ ظرفیتهایش به یک اندازه شکوفا شوند.
پایانبندی کوتاه و تلخ، فیلم را از هیاهوی شبانه به سوی مواجهه با پیامدها میبرد، اما جمعبندی آنچه بر شخصیتها گذشته، کاملاً قانعکننده و تمامشده احساس نمیشود. این کاستی با حالوهوای ناتمام و آشوبزدهٔ اثر تناسب دارد، ولی در عین حال پرسشهایی را بیپاسخ میگذارد. حاصل، فیلمی است که بیشتر از آنکه حکم نهایی صادر کند، تماشاگر را وادار میسازد به مرز باریک میان آزادی و بیمسئولیتی، و به بهایی که هر یک از شخصیتها برای عبور از آن میپردازند، بیندیشد.
« در مقابل، بعضی موقعیتها بیش از آنکه معنای تازهای بیفزایند، ظاهراً برای برانگیختن واکنش طراحی شدهاند. »



ثبت دیدگاه