نقد و بررسی
نقد سپید دندان (White Fang) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای دربارهٔ طبیعت و دگرگونی «وایتفنگ» محصول ۲۰۱۸، به کارگردانی الکساندر اسپیکارِس و برگرفته از رمان جک لندن، ماجرای گرگسگی را دنبال میکند که از دل طبیعت یوکان وارد جهانی انسانی میشود؛ جهانی که برای او هم پناهگاه است و هم میدان آزمون. کنجکاوی و غریزهٔ بقا، وایتفنگ را از تولگی تا بزرگسالی در مسیرهایی پرمخاطره پیش میبرد و او را با سه صاحب بسیار متفاوت روبهرو میکند: گریبیور، بیوتی اسمیت و ویدون اسکات.
فیلم از این سفر برای طرح پرسشی ساده اما پرطنین بهره میگیرد: رفتار انسانها چگونه موجودی را که میان وحشیبودن و اهلیشدن ایستاده، شکل میدهد؟ روایتِ وایتفنگ، نه روایتِ قهرمانان انسانی یکی از انتخابهای مهم فیلم آن است که کانون عاطفی داستان را به خود وایتفنگ میسپارد. انسانها در زندگی او ظاهر میشوند، بر سرنوشتش اثر میگذارند و گاه مسیرش را عوض میکنند؛ اما این حیوان است که تجربهٔ اصلی را از سر میگذراند.
همین رویکرد، قصه را از ماجرایی صرفاً دربارهٔ انسانهایی که حیوانی را نجات میدهند، دور میکند و به آن کیفیتی غریزیتر میبخشد. ما جهان را نه از دریچهٔ گفتوگوهای توضیحی، بلکه از راه جابهجاییهای وایتفنگ میان ترس، وابستگی، خشونت و اعتماد لمس میکنیم. این زاویهٔ دید بهویژه در بخشهای آغازین کارآمد است؛ جایی که فیلم با سکوت و کنش تصویری، زندگی حیوان را پیش از ورود کامل آدمها به روایت نشان میدهد.
وایتفنگ در این لحظات به شخصیتِ سخنگو و انسانوار بدل نمیشود؛ واکنشهای او از نگاه، حرکت و غریزه فهمیده میشوند. نتیجه، روایتی است که گاهی تأملبرانگیز و شاعرانه میشود، اما همین فاصلهگرفتن از گفتوگوی انسانی میتواند برای مخاطبی که انتظار پیشروی سریعتر یا توضیح روشنتری دارد، کند به نظر برسد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طبیعت؛ نیرویی فراتر از پسزمینه یوکان در این فیلم صرفاً پسزمینهٔ زیبای ماجرا نیست. برف، جنگل و گسترههای سرد، نیرویی زنده و بیاعتنا به خواستههای آدمیاناند؛ جایی که بقا به سازگاری وابسته است و هیچ رابطهای نمیتواند دشواری طبیعت را کاملاً از میان ببرد. مناظر برفی چشمنوازند، اما زیبایی آنها با سختی و تهدید محیط همراه است.
این دوگانگی به فیلم هویتی بصری میبخشد: طبیعت هم آزادی و امکان را وعده میدهد و هم یادآور میشود که در جهان وایتفنگ، زندهماندن هرگز امری تضمینشده نیست. تصویرپردازی در صحنههای بیرونی، مقیاس و شکوه چشمانداز را بهخوبی منتقل میکند. در قابهای باز، وایتفنگ گاه در برابر پهنهای عظیم و سرد کوچک به نظر میرسد؛ در صحنههای نزدیکتر، حرکت و بدن او توجه را به تجربهٔ فردیاش بازمیگرداند.
این رفتوآمد میان عظمت محیط و آسیبپذیری حیوان، از دستاوردهای مهم فیلم است. موسیقی نیز در همراهی با این تصاویر، حالوهوایی ماجراجویانه و گاه اندوهناک میسازد؛ هرچند در بعضی لحظات احساسات را بیش از اندازه آشکار میکند و به مخاطب مجال کمتری برای کشف مستقل عاطفه میدهد. انیمیشن و طراحی؛ زیبایی ناهموار طراحی حیوانات و طبیعت از برجستهترین جنبههای اثر است.
وایتفنگ بهواسطهٔ حرکت و حالت بدنش حضوری باورپذیر مییابد؛ تغییرات او از تولگی تا بلوغ تنها در اندازهٔ جسمانی خلاصه نمیشود، بلکه در شیوهٔ نگاهکردن و واکنش نشاندادنش نیز دیده میشود. این توجه به بدن حیوان، به فیلم امکان میدهد داستان را بدون انسانوارکردن افراطی شخصیت اصلی پیش ببرد.
« طبیعت؛ نیرویی فراتر از پسزمینه یوکان در این فیلم صرفاً پسزمینهٔ زیبای ماجرا نیست. »
شخصیتها و اجرا
در مقابل، طراحی چهرهٔ آدمها ممکن است ناهماهنگ یا غریب به نظر برسد. این تفاوت، گاهی از هماهنگی کلی تصویر میکاهد: حیوانات و چشماندازها با ظرافت و پیوستگی بیشتری جان گرفتهاند، در حالی که انسانها در همان جهان بصری کمی مصنوعی جلوه میکنند. این نابرابری صرفاً مسئلهای تزئینی نیست؛ چون شخصیتهای انسانی باید حامل بخش مهمی از معنای داستان باشند، ظاهر نامأنوس آنها میتواند فاصلهٔ عاطفی مخاطب را افزایش دهد.
بااینحال، سبک بصری فیلم از الگوی پرزرقوبرق و آشنای انیمیشنهای جریان اصلی فاصله میگیرد و همین تفاوت، برای بسیاری از تماشاگران تجربهای تازه و دیدنی فراهم میکند. سه صاحب و سه صورت از قدرت سه رابطهٔ اصلی وایتفنگ با انسانها، ستون اخلاقی فیلم را میسازند. گریبیور او را در پیوند با زندگی قبیلهای و کارِ سورتمه قرار میدهد؛ رابطهای که در آن مراقبت و نیاز عملی به هم آمیختهاند.
بیوتی اسمیت، سویهٔ خشن و بهرهکشانهٔ قدرت انسانی را نمایندگی میکند و وایتفنگ را به ابزاری برای خواستههای خود تقلیل میدهد. ویدون اسکات در نقطهای دیگر میایستد: مهربانی و صبر او امکان شکلگیری رابطهای بر پایهٔ اعتماد را فراهم میآورد. فیلم این سه چهره را بهروشنی از یکدیگر جدا میکند، اما گاه در پرداخت آدمها به الگوهای اخلاقی ساده نزدیک میشود.
بیوتی اسمیت بیش از آنکه شخصیتی پیچیده باشد، چهرهٔ بیرحمی است؛ اسکات نیز عمدتاً با خصلت مهربانش شناخته میشود. چنین تقابلی برای روایت خانوادگی و قابلدسترسماندن فیلم مفید است، ولی از ظرافت روانشناختی میکاهد. در نتیجه، نیروی احساسی داستان بیشتر از تجربهٔ وایتفنگ میآید تا از دگرگونی درونی شخصیتهای انسانی.
« در مقابل، طراحی چهرهٔ آدمها ممکن است ناهماهنگ یا غریب به نظر برسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم و ساختار؛ سفرِ پرحادثه با گامهای نابرابر زندگی وایتفنگ بهطور طبیعی از چند مرحله و دگرگونی تشکیل شده است؛ اما انتقال میان این بخشها همیشه یکدست نیست. روایت در جاهایی حالتی تکهتکه پیدا میکند و برخی رخدادها بیشتر شبیه ایستگاههایی در مسیر زندگی او هستند تا اجزای کاملاً پیوستهٔ یک قوس دراماتیک.
این ساختار با خصلت episodic داستان و منبع ادبی آن سازگار است، ولی در قالب فیلم بلند گاه پیوند عاطفی میان بخشها را سست میکند. از سوی دیگر، ریتم آرام فیلم همیشه به معنای تأمل ثمربخش نیست. سکوت و مکث در بخشهای طبیعت میتواند فضا بسازد، اما هنگامی که با گسستهای روایی همراه میشود، بعضی لحظات کشدار احساس میشوند.
برای مخاطب کمسنتر نیز روایت ممکن است بیش از اندازه آرام باشد؛ بهخصوص وقتی ماجراها وعدهٔ هیجان میدهند، اما فیلم آنها را با احتیاط و ملایمت پیش میبرد. این انتخاب، آثار خشونت را کاهش میدهد و لحن خانوادگیتری میسازد، ولی در عوض از شدت و تلخی موقعیتها میکاهد. لحن خانوادگی و مرزهای ملایمت «وایتفنگ» در مواجهه با خشونت، محتاطانه عمل میکند.
مضمونهایی چون سلطه، رنج حیوان و بیرحمی در داستان حضور دارند، اما فیلم آنها را چنان تعدیل میکند که تجربهٔ تماشا برای خانوادهها قابلتحملتر بماند. این انتخاب الزاماً نقطهضعف نیست؛ فیلم میخواهد قصهای دربارهٔ امکان دلسوزی و شکلگیری اعتماد روایت کند، نه آنکه تلخی را به هدف اصلی بدل سازد.
« از سوی دیگر، ریتم آرام فیلم همیشه به معنای تأمل ثمربخش نیست. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، ملایمت گاهی با بیخطرشدن اشتباه گرفته میشود. هنگامی که جهان داستان خشونتی را القا میکند اما تصویر از روی پیامدهای آن میگذرد، میان وزن عاطفی موضوع و شدت نمایش فاصله میافتد. از این رو، فیلم برای مخاطب بزرگسال ممکن است بیش از حد نرم و کودکپسند به نظر برسد، در حالی که برای کودکان کمسنتر نیز برخی مضمونهایش همچنان سنگیناند.
این دوگانگی در تعیین لحن، یکی از نقاطی است که اثر نمیتواند کاملاً از آن عبور کند. جمعبندی «وایتفنگ» بیش از آنکه روایتی بینقص و یکپارچه باشد، تجربهای دیداری و عاطفی با لحظههایی بهیادماندنی است. مناظر یوکان، موسیقی، طراحی طبیعت و توجه به حرکت حیوانات، فیلم را به اثری تماشایی بدل میکنند؛ سفر وایتفنگ نیز با طرح تقابل میان خشونت و دلسوزی، هستهای دلگرمکننده دارد.
در برابر این امتیازها، ریتم کند، پیوندهای نابرابر میان بخشهای روایت، شخصیتپردازی سادهٔ آدمها و طراحی چهرههای ناهماهنگ از تأثیر نهایی میکاهند. فیلم در بهترین لحظاتش اجازه میدهد طبیعت و رفتار وایتفنگ بهجای توضیحهای فراوان سخن بگویند؛ و در لحظاتی دیگر، سادگی و احتیاط بیش از حد، ماجرا را از نیرویی که میتوانست داشته باشد محروم میکند.
حاصل، اقتباسی خوشمنظر و صمیمی است که شاید همهٔ ظرفیت دراماتیک داستان را به کار نگیرد، اما تصویری مؤثر از موجودی ارائه میدهد که میان سرشت وحشی و امکان اعتماد، راه خود را میجوید.
« بااینهمه، ملایمت گاهی با بیخطرشدن اشتباه گرفته میشود. »
ثبت دیدگاه