نقد و بررسی
نقد وقتی چراغهای خیابان روشن میشوند (When the Streetlights Go On) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری آرام در آستانهٔ تاریکی «When the Streetlights Go On» از تصویری ساده اما ناآرام آغاز میشود: حومهای آمریکایی در پاییز ۱۹۹۵، جایی که خانهها و خیابانهای آشنا ظاهراً امنیت و آرامش را وعده میدهند، اما قتل دو نفر این نظم روزمره را برهم میزند. در مرکز ماجرا چارلی چمبرز، دانشآموزی است که برای روزنامهٔ مدرسه گزارش مینویسد و در پی سرنخها میرود؛ بااینحال، سریال از همان ابتدا روشن میکند که پروندهٔ جنایی تنها یکی از مسیرهای روایت است.
اثر درامی جنایی و داستانی دربارهٔ نوجوانان و مواجههٔ آنان با سوگ و بزرگشدن است که در قالب ده قسمت کوتاه روایت میشود. عنوان سریال نیز بیش از آنکه صرفاً نشانی از ساعت غروب باشد، حالتی استعاری دارد. روشنشدن چراغهای خیابان مرزی میان کودکی و بلوغ، امنیت و خطر، و ظاهر آشنا و حقیقت پنهان ترسیم میکند.
این تضاد، مهمترین نیروی فضاساز اثر است: خشونت به جهانی دوردست و بیگانه تعلق ندارد؛ درست در دل محیطی رخ میدهد که ساکنانش گمان میکنند میشناسند. سریال در این معنا، از معمای قتل برای کندوکاو در شکنندگی تصور ما از زندگی آرام بهره میگیرد. معمایی که به درام بلوغ راه میبرد حادثهٔ جنایی قلاب روایی مؤثری است.
قتلها پرسشهایی فوری پیش میکشند: چه کسی مرتکب جرم شده، چه چیزی از نظرها پنهان مانده و گزارش چارلی چه نقشی در آشکارشدن واقعیت خواهد داشت؟ حضور او بهعنوان دانشآموزی کنجکاو و روزنامهنگار، راهی طبیعی برای گردآوری سرنخها فراهم میکند؛ او نه بازپرس حرفهای است و نه قهرمانی دانای کل، بلکه نوجوانی است که میکوشد از راه نوشتن، در میان آشفتگی اطرافش نظمی پیدا کند.
« عنوان سریال نیز بیش از آنکه صرفاً نشانی از ساعت غروب باشد، حالتی استعاری دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، سریال بهتدریج از الگوی معمایی صرف فاصله میگیرد. توجه آن بیش از آنکه پیوسته بر روند تحقیقات متمرکز بماند، به روابط میان نوجوانان، پیوندهای عاطفی و واکنشهای متفاوت آنان به اندوه و بحران معطوف میشود. این تغییر تمرکز میتواند برای مخاطبی که انتظار داستانی جنایی پرشتاب دارد، ناامیدکننده باشد؛ اما از زاویهای دیگر، بخشی از منطق اثر است.
قتل در اینجا صرفاً مسئلهای برای حلکردن نیست، بلکه رخدادی است که زندگی روزمرهٔ گروهی از جوانان را تغییر میدهد و آنان را ناچار میکند با ترس، میل، فقدان و مسئولیت روبهرو شوند. روایت حتی با گذر از بحران نخست، پرسش از اثر ماندگار خشونت را رها نمیکند. نوجوانی؛ میان میل و آسیبپذیری یکی از محورهای اصلی سریال، تناقضهای تجربهٔ نوجوانی است.
شخصیتها در حال ساختن تصویری از خود هستند، اما همزمان زیر فشار روابط خانوادگی، قضاوت همسالان و واقعهای هولناک قرار دارند. دلبستگیها و تنشهای عاطفیشان ممکن است از بیرون کوچک یا ناپخته به نظر برسد؛ اما اثر میکوشد نشان دهد این تجربهها برای خود نوجوانان سنگین و تعیینکنندهاند.
آنان هنوز واژگان و ابزارهای لازم را برای فهم موقعیت ندارند، و همین فاصله میان شدت احساس و ناتوانی در بیان آن، به فضای ملتهب داستان کمک میکند. بکی مونرو، با بازی سوفی تاچر، در این میان حضوری برجسته دارد. بازی تاچر به شخصیتش نوعی درونگرایی و آسیبپذیری میبخشد که مانع فروکاستن او به نقش سادهٔ «دختر درگیر ماجرا» میشود.
« بااینحال، سریال بهتدریج از الگوی معمایی صرف فاصله میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
بکی در فضایی زندگی میکند که سوگ و نگاه دیگران بر انتخابهایش سنگینی میکنند، اما شخصیتش را نمیتوان تنها با این فشارها تعریف کرد. قدرت نقشآفرینی تاچر در آن است که میان سرسختی ظاهری و آشفتگی درونی فاصلهای قابلباور ایجاد میکند. در کنار او، چارلی بهواسطهٔ بازی چوزن جیکوبز، بیشتر همچون ناظری درگیر جلوه میکند؛ کسی که ثبت وقایع برایش هم ابزار کنجکاوی است و هم شیوهای برای نزدیکشدن به آدمهایی که شاید در گفتوگوی مستقیم از دسترسش دور بمانند.
حومهٔ دههٔ نود بهمثابه فضای روایی فضاسازی نوستالژیک سریال، به بازسازی ظاهری یک دوره محدود نمیشود. جزئیات روزمرهٔ دههٔ نود، از محیط مدرسه و ارتباطات میان نوجوانان تا موسیقی و سبک زیست، به داستان حسی از گذشتهمندی میدهند. این گذشته، البته، الزاماً پناهگاهی گرم و بیخطر نیست. فاصلهٔ زمانی به روایت امکان میدهد خاطره را با تأمل درهم بیامیزد: آنچه نوجوانان در لحظه تجربه میکنند، بعدها برای چارلی بزرگسال معنایی دیگر پیدا میکند.
همین رفتوآمد میان تجربهٔ خام و یادآوریِ پسینی، داستان را از یک پروندهٔ جنایی ساده فراتر میبرد. حومه نیز در اینجا شخصیتی خاموش اما اثرگذار است. خیابانها، خانهها و فضاهای اجتماعی چنان آشنا و منظماند که خشونت رخداده در دلشان بهمراتب تکاندهندهتر به نظر میرسد. سریال بر این فاصله تکیه میکند: ظاهر محیط آرام است، اما آرامش آن بهسادگی فرو میریزد.
گاهی این تأکید بر شکاف میان نما و واقعیت به تصویرهای آشنای ژانر نزدیک میشود؛ بااینهمه، وقتی اثر از کلیشه فاصله میگیرد و بر احساس ناامنی پنهان در زندگی روزمره مکث میکند، فضایش تأثیرگذارتر میشود. ریتم کوتاه و فرصتهای ازدسترفته ساختار قسمتهای کوتاه، روایت را به پیشبردن پیوستهٔ اطلاعات و نگهداشتن کنجکاوی مخاطب سوق میدهد.
« قدرت نقشآفرینی تاچر در آن است که میان سرسختی ظاهری و آشفتگی درونی فاصلهای قابلباور ایجاد میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هر بخش فرصتی است برای گشودن پرسشی تازه یا تغییر زاویهٔ نگاه به شخصیتها. این شکل انتشار با فضای سریال سازگار است، اما پیامدهایی هم دارد: برخی روابط مجال کافی برای تحول پیدا نمیکنند و بعضی نقاط عطف ناگهانیتر از آنچه درامی با این میزان جاهطلبی نیاز دارد به نظر میرسند. گاه حس میشود اثر میخواهد همزمان معمایی پرکشش، پرترهای روانشناختی از نوجوانان و تأملی دربارهٔ گذر زمان باشد، بیآنکه برای همهٔ این لایهها به یک اندازه فرصت بگذارد.
از همینجا یکی از ضعفهای اصلی پدیدار میشود: معما پس از آغاز قدرتمندش کمرنگ میشود، اما در سوی دیگر، درام روابط نوجوانانه همیشه آنقدر پیچیده و تازه نیست که جای خالی آن را پر کند. برخی موقعیتها و شخصیتها به الگوهایی آشنا نزدیک میشوند و لحن جدی سریال گاهی بیش از اندازه بر خود تأکید میکند.
این جدیت زمانی به سود اثر است که با سکوت، نگاه یا کنشهای کوچک همراه شود؛ اما در بخشهایی، بهجای آنکه ابهام و اندوه را عمیقتر کند، رنگی تصنعی میگیرد. پایانبندی نیز، بدون آنکه لازم باشد جزئیاتش را بازگو کنیم، برای برخی تماشاگران از شتاب و کمبودِ اثرگذاری رنج میبرد. لحن، بازیها و پیوند میان سوگ و زمان بازی گروهی، بهویژه حضور تاچر، از مهمترین دلایلی است که سریال حتی هنگام لغزشهای روایی زنده میماند.
بازیها در مجموع میکوشند شخصیتها را از تیپهای صرف فراتر ببرند و نشان دهند هرکدام به شیوهای متفاوت با بحرانی مشترک مواجه میشوند. کوئین لطیفه در نقش کارآگاه گراسو نمایندهٔ سویهٔ رسمی و تحقیقی داستان است؛ درحالیکه چارلی با نگاه نوجوانانهاش به همان ماجرا نزدیک میشود. این دو مسیر بالقوه میتوانند تقابلی پربار میان تجربه و ناآگاهی، قانون و روایت شخصی بسازند، هرچند سریال همیشه این امکان را تا نهایت نمیپرورد.
« هر بخش فرصتی است برای گشودن پرسشی تازه یا تغییر زاویهٔ نگاه به شخصیتها. »
قوتها و کاستیها
در لایهٔ زمانی نیز اثر پرسشی جالب مطرح میکند: چه چیزی از نوجوانی باقی میماند، وقتی سالها از یک واقعه گذشته است؟ چارلی بزرگسال به گذشته میاندیشد و همین یادآوری، ماجرا را از گزارش لحظهبهلحظهٔ یک پرونده جدا میکند. در این نگاه، گذر زمان نه درمانی قطعی است و نه پاککنندهٔ خاطرات؛ بیشتر فاصلهای میسازد که آدمی در آن میتواند معنای رویدادها را دوباره بسنجد.
ایده از نظر عاطفی غنی است، هرچند اجرای آن گاهی بهجای گشودن لایهای تازه، تنها حالوهوای تأملی سریال را پررنگ میکند. جمعبندی «When the Streetlights Go On» اثری است که وعدهٔ معمایی جنایی را با داستان بلوغ، سوگ و حافظه پیوند میزند. جذابیت آغازین پرونده، فضای پاییزی و نوستالژیک دههٔ نود، و بازی پرحس سوفی تاچر از نقاط قوت آناند.
در مقابل، کمرنگشدن تدریجی معما، نابرابری ریتم و شتاب برخی گرهگشاییها مانع میشود همهٔ ایدههایش به نتیجهای همسنگ برسند. سریال بیش از آنکه تماشاگر را با ظرافتهای حل یک پرونده به یاد بماند، با فضای ناآرام حومه و این اندیشه باقی میماند که خشونت میتواند زیر سطح آشناترین زندگیها پنهان باشد.
برای مخاطبی که در کنار تعلیق، به درامی دربارهٔ نوجوانی و اثر ماندگار گذشته علاقه دارد، تماشایی است؛ اما انتظار یک معمای جنایی منسجم و بیوقفه را بهتمامی برآورده نمیکند.
« چارلی بزرگسال به گذشته میاندیشد و همین یادآوری، ماجرا را از گزارش لحظهبهلحظهٔ یک پرونده جدا میکند. »
ثبت دیدگاه