نقد و بررسی
نقد چه چیزی گیلبرت گریپ را آزار میدهد (What's Eating Gilbert Grape) | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زندگی در حلقهای بسته «What's Eating Gilbert Grape» در ظاهر درباره جوانی است که در شهری کوچک، میان کار روزانه و مسئولیتهای خانوادگی گرفتار شده؛ اما نیروی اصلی فیلم از پرسشی عمیقتر میآید: وقتی زندگی دیگران به تو وابسته است، سهم خودت از زندگی را چگونه مطالبه میکنی؟ گیلبرت گریپ نه قهرمانی استثنایی است و نه شورشی بزرگ؛ جوانی معمولی است که روزهایش را با مراقبت از خانواده، کار در فروشگاه و تحمل توقعات اطرافیان میگذراند.
همین معمولیبودن، گرفتاری او را باورپذیر میکند. فشار زندگی در فیلم نه با حادثهای عظیم، بلکه با تکرار وظایف کوچک و فرساینده شکل میگیرد. شهر کوچک محل وقوع داستان نیز صرفاً پسزمینه نیست. اندورا فضایی است که آدمها در آن یکدیگر را میشناسند، عادتها تثبیت شدهاند و راه خروج از روزمرگی چندان روشن نیست.
ورود آدمها و نشانههای جهان بیرون، تفاوت میان زندگی گیلبرت و امکانهای ناشناخته را برجسته میکند، بیآنکه فیلم ناگهان به قصهای پرحادثه بدل شود. این محیط، هم حس صمیمیت دارد و هم نوعی خفگی آرام؛ گویی همهچیز آشناست، اما همین آشنایی راه نفس را میبندد. گیلبرت؛ مراقبت بهجای انتخاب شخصیت گیلبرت در مرزی دشوار حرکت میکند: از یک سو به خانوادهاش دلبسته است و از سوی دیگر زیر بار مسئولیتهایی مانده که فرصت چندانی برای خواستههای شخصیاش باقی نمیگذارند.
فیلم او را نه بهسادگی قربانی نشان میدهد و نه فرشتهای فداکار میسازد. گیلبرت گاهی خسته، گاهی کمحوصله و گاهی گرفتار رابطههایی است که بیشتر پناهی موقت به نظر میرسند تا انتخابی آزادانه. همین تناقضها شخصیت را انسانی میکنند؛ عشق به خانواده لزوماً خستگی را از میان نمیبرد و فداکاری نیز همیشه با رضایت همراه نیست.
« همین معمولیبودن، گرفتاری او را باورپذیر میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
عنوان فیلم، با اشاره به آنچه گیلبرت را از درون میخورد، نوعی پرسشگری را از همان ابتدا پیش میکشد. فرسودگی او فقط نتیجه کار زیاد نیست؛ حاصل سالهایی است که در آن نیازهای خود را به تعویق انداخته و پذیرفته که دیگران از او انتظار مراقبت داشته باشند. فیلم این وضعیت را با تکرار موقعیتهای روزمره میسازد و بهتدریج نشان میدهد که گیلبرت در زندگی خود بیشتر نقش پاسخگو را دارد تا تصمیمگیرنده.
این تأکید گاه بیش از اندازه آشکار میشود، اما برای فهم بنبست درونی او اهمیت دارد. آرنی و بازی لئوناردو دیکاپریو یکی از برجستهترین جنبههای فیلم، بازی لئوناردو دیکاپریو در نقش آرنی است. نقشآفرینی او پرجزئیات و سرشار از انرژی است: حرکت بدن، تغییر لحن و واکنشهای لحظهای شخصیت، همگی به ساختن حضوری باورپذیر کمک میکنند.
آرنی در این اجرا به وسیلهای صرف برای پیشبرد اندوه داستان تبدیل نمیشود؛ شخصیتی مستقل با شوقها، عادتها و شیوه خاص خود برای ارتباط با محیط است. این تمایز مهم است، زیرا فیلم همزمان میخواهد دشواری مراقبت از آرنی را نشان دهد و از فروکاستن او به «بار» خانواده پرهیز کند. در مقابل، فیلم گاهی از شدت شخصیتپردازی آرنی برای تولید موقعیتهای طنزآمیز یا عاطفی بهره میگیرد و ممکن است مرز میان مشاهده همدلانه و نمایشدادن تفاوت او را کمی ناپایدار کند.
بااینحال، رابطه او با گیلبرت از زندهترین محورهای فیلم است. پیوند این دو بر پایه گفتوگوهای بزرگ و توضیحهای روانشناختی ساخته نشده؛ در رفتارهای روزانه، مراقبت، شوخی، نگرانی و لحظههای کوتاه نزدیکی شکل میگیرد. به همین سبب، عاطفه میانشان اغلب اثرگذارتر از صحنههایی است که مستقیماً از تماشاگر انتظار اندوه دارند.
« عنوان فیلم، با اشاره به آنچه گیلبرت را از درون میخورد، نوعی پرسشگری را از همان ابتدا پیش میکشد. »
شخصیتها و اجرا
خانوادهای گرم، پیچیده و فرسوده خانواده گریپ تصویری یکدست از محبت یا رنج نیست. اعضای آن هم به یکدیگر نیاز دارند و هم از محدودیتهای این وابستگی خسته میشوند. مادر خانواده، به سبب اضافهوزن شدید، از خانه بیرون نمیرود و حضور او در خانه به مسئلهای خصوصی و نیز اجتماعی بدل شده است.
فیلم از وضعیت او برای سنجش نگاه دیگران استفاده میکند: نگاه کنجکاو، قضاوتگر و گاه بیرحم شهر، در برابر صمیمیتی قرار میگیرد که میان اعضای خانواده جریان دارد. بااینحال، اثر همیشه از دام نگاه نمایشی نمیگریزد و گاهی بر وجه شوکآور موقعیت بیش از پیچیدگی عاطفی آن تکیه میکند. خواهران گیلبرت و دیگر اعضای خانواده نیز بهجای آنکه صرفاً حاشیهای باشند، بخشی از بافت روزمره خانه را میسازند.
وظایف، دلخوریها و لحظههای همدلی در کنار هم قرار میگیرند و خانواده را به مجموعهای از آدمهای واقعی بدل میکنند، نه نمادی ساده از «فداکاری». فیلم در اینجا قوت مهمی دارد: گرمای خانه را از راه بینقصبودن اعضا نمیسازد؛ گرما از ماندن کنار یکدیگر، حتی وقتی هر کس به شیوه خود خسته یا ناتوان است، پدید میآید.
بکی و امکانِ دگرگونی آشنایی گیلبرت با بکی تغییری آرام در فضای روایت ایجاد میکند. بکی آزاداندیشتر از محیط پیرامون او به نظر میرسد و حضورش نوعی فاصله میان زندگیِ همیشگی گیلبرت و امکانهای دیگر میگشاید. اهمیت بکی در آن نیست که پاسخی آماده برای مشکلات او داشته باشد؛ بیشتر این است که گیلبرت را وامیدارد خود را از زاویهای تازه ببیند.
« خانوادهای گرم، پیچیده و فرسوده خانواده گریپ تصویری یکدست از محبت یا رنج نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او یادآور این امکان است که آدم میتواند زندگی خود را نه فقط از منظر وظایفی که به عهده گرفته، بلکه از منظر خواستههایی که کنار گذاشته نیز ارزیابی کند. با وجود این، رابطه میان آن دو گاهی بیش از اندازه کارکردی میشود: بکی میتواند نیرویی برای بیرونکشیدن گیلبرت از سکون به نظر برسد، نه شخصیتی که همه پیچیدگیهای مستقل خودش را بهتمامی پیدا میکند.
این کاستی از تأثیر رابطه نمیکاهد، اما آن را از بهترین بخشهای شخصیتپردازی فیلم پایینتر میآورد. ارزش حضور بکی بیشتر در تغییر ضرباهنگ عاطفی داستان است؛ وقتی کنار گیلبرت قرار میگیرد، امکانِ انتخاب به موضوعی ملموستر بدل میشود، بیآنکه قصه به وعدهای ساده و آسان فروکاسته شود. شهر، ریتم و زبان سینمایی کارگردانی لاسه هالستروم بر مشاهده و جزئیات روزمره تکیه دارد.
فیلم میکوشد حس شهری را بسازد که اتفاقهای کوچک در آن بهاندازه رویدادهای بزرگ معنا دارند: رفتوآمدها، محل کار، خانه و نگاه مردم. این انتخاب با موضوع اثر هماهنگ است؛ گیلبرت در جهانی زندگی میکند که تغییر در آن نه ناگهانی، بلکه دشوار و تدریجی است. فضاپردازی به یادماندنی است و به فیلم هویتی میدهد که صرفاً به مضمون خانوادگیاش وابسته نیست.
روایت، بیش از آنکه بر تعلیق بیرونی متکی باشد، از انباشت تجربههای روزانه نیرو میگیرد. اما همین روش، نقطه ضعف فیلم نیز هست. در بخشهایی، ریتم کند میشود و بعضی موقعیتها یا مضمونها بیش از نیاز تکرار میشوند؛ فیلم چند بار بر گرفتارماندن گیلبرت تأکید میکند، حال آنکه تماشاگر زودتر از آن متوجه فشار زندگی او شده است.
« این کاستی از تأثیر رابطه نمیکاهد، اما آن را از بهترین بخشهای شخصیتپردازی فیلم پایینتر میآورد. »
قوتها و کاستیها
موسیقی متن نیز گاهی احساسات صحنه را پیشاپیش تعیین میکند. در نتیجه، لحظههایی که میتوانستند با سکوت، بازی بازیگران یا فضای تصویر اثر بگذارند، با تأکیدی موسیقایی همراه میشوند که اندکی از ظرافتشان میکاهد. این لغزشها به کلیت اثر آسیب جدی نمیزنند، اما فاصله آن را با روایتی کاملاً خویشتندار نشان میدهند.
جمعبندی «What's Eating Gilbert Grape» فیلمی است درباره مراقبت، فرسودگی و دشواری بهرسمیتشناختن خواستههای شخصی در دل تعهدهای خانوادگی. بزرگترین قوتش، رابطههای باورپذیر و بازی پرجزئیات دیکاپریو است؛ بازیای که آرنی را به حضوری زنده و مستقل بدل میکند. فیلم همچنین در ساختن فضای شهر کوچک و نشاندادن گرمای آمیخته به خستگی خانواده موفق است.
در سوی دیگر، کندی ریتم، تکرار برخی مضمونها و موسیقیِ گاه بیشازحد راهنما از کاستیهای روشن آناند. بااینهمه، ارزش فیلم بیش از آنکه در طرحی پرپیچوخم باشد، در توجهش به زندگیهایی است که از بیرون معمولی و از درون سنگیناند. اثر با پایانبندی یا حادثهای که لازم باشد از پیش دربارهاش سخن گفته شود تعریف نمیشود؛ نیروی عاطفیاش در مسیری است که شخصیتها طی میکنند و در پرسشی که درباره مسئولیت و آزادی باقی میگذارد.
حاصل، درامی صمیمی و ماندگار است که گاه احساسات را بیش از اندازه توضیح میدهد، اما در بهترین لحظههایش به تماشاگر مجال میدهد خودِ عاطفه را کشف کند.
« موسیقی متن نیز گاهی احساسات صحنه را پیشاپیش تعیین میکند. »
ثبت دیدگاه