نقد و بررسی
نقد What Dreams May Come | 1998
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیایی که از فقدان آغاز میشود «What Dreams May Come» ساختهٔ وینسنت وارد، در ظاهر سفری فانتزی به جهان پس از مرگ است؛ اما نیروی محرک آن نه شگفتیهای آن جهان، بلکه فقدان و تلاش برای زیستن با چیزی است که دیگر بازنمیگردد. فیلم پس از مرگ کریس نیلسن، او را در جهانی تازه دنبال میکند؛ جهانی که با تخیل و خاطراتش شکل میگیرد.
حضور آنی، همسرش، و فرزندانشان در این قلمرو، پرسش اصلی فیلم را روشن میکند: اگر عشق به دیگری بخشی از هویت ما باشد، با مرگ و اندوه چگونه میتوانیم خود را از نو بشناسیم؟ فیلم از این ایده برای ساختن قصهای دربارهٔ پیوندهای عاطفی بهره میگیرد، اما بهجای آنکه مرگ را صرفاً پایانی قطعی تصویر کند، آن را به آستانهای برای مواجهه با خاطره، دلبستگی و رنج بدل میسازد.
این رویکرد، به اثر حالوهوایی همزمان امیدبخش و اندوهگین میدهد. با اینهمه، همین بلندپروازی عاطفی گاهی فیلم را به سوی تأکیدهای بیشازحد مستقیم میبرد؛ گویی احساس باید نه فقط در موقعیتها، بلکه در هر تصویر و هر جمله نیز اعلام شود. جهان پس از مرگ؛ نقاشی بهمثابه حافظه مهمترین دستاورد فیلم، طراحی بصری جهانی است که کریس در آن بیدار میشود.
این جهان بهشتِ قراردادی و یکدستی نیست؛ شکل آن از ذهن، خاطرات و خیال شخصیتها تأثیر میپذیرد. به همین دلیل، مناظر نه صرفاً پسزمینهای باشکوه، بلکه بازتابی از زندگی درونیاند. رنگها، طبیعت و فضاهای نامتعارف، نوعی منطق رؤیاگون دارند: زیبایی در آنها با ناآرامی و اندوه همنشین است.
« فیلم پس از مرگ کریس نیلسن، او را در جهانی تازه دنبال میکند؛ جهانی که با تخیل و خاطراتش شکل میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تصاویر فیلم، بهویژه هنگامی که مرز میان منظره و اثر هنری محو میشود، نیرویی مستقل پیدا میکنند. جهان رنگارنگ و خیالانگیز آن صرفاً برای نمایش توان فنی ساخته نشده؛ به شخصیتها امکان میدهد محیطی را تجربه کنند که از عاطفهٔ خودشان زاده شده است. این پیوند میان هنر و یادآوری، یکی از ایدههای جذاب فیلم است: آنچه آدمی دوست داشته، پس از فقدان نیز میتواند در شکل دیدن و ساختن جهان حضور داشته باشد.
با این حال، فراوانی تصاویر پرزرقوبرق همیشه به معنای انسجام نیست. گاه فیلم چنان شیفتهٔ جلوههای دیداری خود میشود که حرکت داستان در برابر آنها کند یا پراکنده به نظر میرسد. برخی ایدههای بصری بیشتر شبیه یادداشتهایی از یک رؤیای عجیباند تا اجزای ضروری یک ساختار روایی پیوسته. این گسست، برای تماشاگرانی که بیش از تصویر به پیوند علتومعلولی و تحول شخصیتها اهمیت میدهند، محسوس خواهد بود.
بازیها و مرکز عاطفی داستان رابین ویلیامز در نقش کریس، آرامش و آسیبپذیری را بهخوبی در کنار هم نگه میدارد. او شخصیتی را بازی میکند که با جهانی ناممکن روبهروست، اما واکنشهایش اغلب ساده و انسانی باقی میمانند. ویلیامز بهجای آنکه نقش را با هیجاننمایی یا شگفتیزدگی مداوم پیش ببرد، نوعی متانت به آن میبخشد؛ متانتی که کمک میکند بیننده در میان تصاویر فراواقعی، همچنان به تجربهٔ شخصی کریس متصل بماند.
آنابلا شورا در نقش آنی نیز با ظرافتی تلخ، شخصیتی را تصویر میکند که رنجش در طول روایت شکلهای گوناگون مییابد. رابطهٔ این دو، ستون عاطفی فیلم است، هرچند گاهی فیلمنامه بیش از آنکه اجازه دهد احساس از رفتار و سکوت شخصیتها پدیدار شود، آن را با گفتوگوها و تأکیدهای آشکار توضیح میدهد.
« تصاویر فیلم، بهویژه هنگامی که مرز میان منظره و اثر هنری محو میشود، نیرویی مستقل پیدا میکنند. »
شخصیتها و اجرا
کوبا گودینگ جونیور نیز با حضوری پرتحرکتر، تعادلی در برابر فضای سوگوار و سنگین اثر ایجاد میکند. مجموعهٔ بازیها، بهویژه بازی ویلیامز، دلیل مهمی است که فیلم با وجود لغزشهایش از نظر عاطفی قابلدنبالکردن میماند. سوگ، عشق و حدود نجاتدادن زیرساخت داستان، پرسشی دشوار دربارهٔ عشق مطرح میکند: آیا وفاداری به دیگری یعنی هرگز از او دست نکشیدن، یا گاهی باید پذیرفت که رنج او را نمیتوان از بیرون درمان کرد؟
تصمیم کریس برای نادیدهگرفتن هشدارها و پیگیری سرنوشت آنی، عشق را به نیرویی کنشگر تبدیل میکند؛ عشقی که حاضر است خطر کند، اما ممکن است مرز میان همراهی و ناتوانی در رهاکردن را نیز مخدوش سازد. فیلم در این زمینه ظرفیت تأمل دارد، زیرا سوگ را مسئلهای صرفاً شخصی و درونی نمیبیند؛ آن را نیرویی میداند که رابطهها را دگرگون میکند و برداشت آدمها از خود و جهان را بههم میریزد.
با این حال، اثر گاهی بهجای ماندن در ابهام اخلاقی این پرسشها، راهحلهایی عاطفی و قطعی پیش میکشد. در نتیجه، بخشی از پیچیدگی مسئلهٔ رنج و رهایی در قالب ملودرام فشرده میشود. همچنین تمرکز شدید بر خانوادهٔ نیلسن، هرچند از نظر روایی قابلفهم است، پرسشی دربارهٔ جهان گستردهتری که فیلم میسازد بهوجود میآورد.
اگر جهان پس از مرگ به شکلی شخصی و ذهنی تجربه میشود، چرا رنج بعضی شخصیتها چنین مرکزیت مییابد و تنهایی دیگران در حاشیه میماند؟ فیلم برای این تفاوت پاسخ کاملاً قانعکنندهای فراهم نمیکند. این نکته الزاماً قصه را بیاعتبار نمیکند، اما دامنهٔ نگاه آن را محدودتر از ادعاهای جهانشمولش نشان میدهد.
« کوبا گودینگ جونیور نیز با حضوری پرتحرکتر، تعادلی در برابر فضای سوگوار و سنگین اثر ایجاد میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ملودرام و لحظههای ناهموار احساسات در «What Dreams May Come» هم سرچشمهٔ قدرتاند و هم منشأ آسیبپذیری. فیلم میخواهد عشق، سوگ و امید را در بزرگترین مقیاس ممکن نشان دهد؛ همین مقیاس به تصاویرش شکوه میدهد، اما بعضی لحظهها را بیش از اندازه حسابشده و پرفشار میکند. تماشاگر ممکن است بهجای آنکه خود به احساس برسد، متوجه شود فیلم چگونه برای برانگیختن آن تلاش میکند.
این تفاوت، فاصلهٔ میان تراژدی اثرگذار و ملودرام تصنعی را تعیین میکند. برخی جزئیات شخصیتپردازی و تجسم نیز از این ناهمواریها در امان نیستند. جابهجاییها و صورتهای نمادین جهان فیلم همیشه به یک اندازه روشن یا حساسیتمند نیستند؛ بعضی انتخابها، از جمله بازنمایی دختر در هیئت یک مهماندار آسیایی، بهجای آنکه معنایی عمیق بیافرینند، غریب و نامتناسب جلوه میکنند.
چنین لحظههایی یادآور آناند که تخیل بصری فیلم، با وجود قدرت چشمگیرش، همیشه با دقت یکسانی به پیامدهای فرهنگی و عاطفی تصویرهای خود نمیاندیشد. کارگردانی و پیوند فرم با مضمون وینسنت وارد فیلم را همچون سفری میان قلمروهای ذهنی و عاطفی میسازد. گذار از زندگی روزمره به جهان پس از مرگ، فرصتی فراهم میکند تا فرم فیلم نیز تغییر کند: فضاها آزادتر، رنگها جسورانهتر و منطق تصویرها رؤیاییتر میشود.
این پیوند میان شکل و مضمون، مهمترین دلیل ماندگاری اثر است. مرگ در اینجا فقط موضوع داستان نیست؛ عاملی است که شیوهٔ دیدن جهان را دگرگون میکند. با این همه، فیلم در توازن میان روایت و نمایش همیشه موفق نیست. در بخشهایی، تصویرها چنان بر تجربه مسلط میشوند که شخصیتها به راهنمای تماشاگر در موزهای از مناظر خیالانگیز بدل میگردند.
« ملودرام و لحظههای ناهموار احساسات در «What Dreams May Come» هم سرچشمهٔ قدرتاند و هم منشأ آسیبپذیری. »
قوتها و کاستیها
در بخشهایی دیگر، تأکید بر درام خانوادگی، فرصت کاوش بیشتر در قواعد و تناقضهای جهان ساختهشده را محدود میکند. این دو گرایش در کنار هم اثری پدید میآورند که از حیث تصویر جسورتر و منسجمتر از حیث روایت است؛ شکافی که هم منشأ جذابیت آن است و هم علت نابرابریاش. جمعبندی «What Dreams May Come» فیلمی است که بیش از آنکه با منطق داستانی بینقص به یاد بماند، با جهان دیداری منحصربهفرد و عاطفهٔ آشکارش اثر میگذارد.
بازیهای باورپذیر، طراحی خیالانگیز جهان پس از مرگ و پیوند میان هنر، خاطره و سوگ، به آن هویتی متمایز میبخشند. در مقابل، ملودرامپردازی پررنگ، بعضی انتخابهای تصویری نامتناسب و محدودماندن نگاه به رنج یک خانواده، مانع از آن میشوند که همهٔ ایدههای فیلم به یک کلیت یکپارچه برسند. با وجود این نابرابریها، اثر همچنان پرسشی انسانی را در مرکز خود نگه میدارد: در برابر فقدان، عشق چه چیزی را میتواند حفظ کند و در برابر چه چیزی ناتوان میماند؟
پاسخ فیلم گاه بیش از حد صریح و گاه خیالانگیز است، اما همین آمیزهٔ امید و اندوه، آن را به تجربهای بهیادماندنی بدل میکند؛ فیلمی که ممکن است در روایت محل اختلاف باشد، اما تصویرهایش مدتها پس از پایان تماشا در ذهن باقی میمانند.
« در بخشهایی دیگر، تأکید بر درام خانوادگی، فرصت کاوش بیشتر در قواعد و تناقضهای جهان ساختهشده را محدود میکند. »



ثبت دیدگاه