نقد و بررسی
نقد ما همیشه در قلعه زندگی میکردیم (We Have Always Lived in the Castle) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانهای که به پناهگاه و زندان بدل میشود اقتباس استیسی پاسون از رمان شرلی جکسون، پیش از آنکه قصهای دربارهٔ وحشت باشد، مطالعهای دربارهٔ انزواست: انزوایی که هم از بیرون تحمیل میشود و هم درون آدمها ریشه میدواند. مریکَت و کنستانس بلکوود، همراه با دایی بیمارشان جولیان، در عمارتی بر فراز شهر زندگی میکنند؛ خانهای که گذشتهٔ تلخش در همهچیز رسوب کرده و حالا همچون مرزی میان آنان و جهان بیرون عمل میکند.
ورود چارلز، پسرعمویی با حضوری تازه و نیتی نامطمئن، این سکون پراضطراب را برهم میزند. فیلم با تکیه بر همین موقعیت محدود، وعدهٔ یک معمای خانوادگی را میدهد، اما نیروی اصلیاش نه در حل معما، بلکه در اتمسفر و رابطههای شکنندهٔ شخصیتهاست. برای تماشاگرانی که انتظار وحشتی پرحادثه یا تعلیقی پیوسته دارند، این انتخاب ممکن است کمرمق به نظر برسد.
فیلم بیشتر میخواهد حسِ زیستن در خانهای را منتقل کند که گذشته از دیوارهایش بیرون نمیرود. معماری گوتیک و حصارهای نامرئی خانه در این فیلم صرفاً پسزمینه نیست؛ شخصیتی خاموش است که مناسبات ساکنانش را شکل میدهد. بزرگی عمارت و دورافتادگیاش، در کنار سکوت و نظم آیینی زندگی روزمره، حس امنیتی میسازد که از همان ابتدا اندکی مشکوک به نظر میرسد.
خانه برای خواهران پناهگاه است، اما پناهگاهی که راه خروج از آن آسان نیست. هرچه بیرونِ خانه خصمانهتر جلوه میکند، فضای درون آن نیز بستهتر و هراسانگیزتر میشود. این تقابل، وجه گوتیک اثر را تقویت میکند: عمارت بر بلندی قرار دارد، شهر زیر پایش گسترده شده و میان این دو، فاصلهای هم جغرافیایی و هم روانی وجود دارد.
« ورود چارلز، پسرعمویی با حضوری تازه و نیتی نامطمئن، این سکون پراضطراب را برهم میزند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طراحی صحنه و قاببندی، این جدایی را بهخوبی به حس تبدیل میکنند. بااینحال، فیلم گاهی چنان به زیبایی سرد و رازآلود فضا تکیه میکند که حرکت دراماتیک زیر سایهٔ آن قرار میگیرد. خانه چشمگیر است، اما همیشه به اندازهٔ کافی به کانونی برای تشدید تعلیق بدل نمیشود. مریکَت؛ راویِ مضطرب و مرکزِ لغزان روایت مریکَت، با بازی تایسا فارمیگا، مهمترین مجرای ورود به جهان فیلم است؛ اما مجرایی مطمئن و بیطرف نیست.
او جهان را از دریچهٔ ترسها، عادتها و برداشتهای شخصی خود میبیند. در رفتارهایش هم آسیبپذیری هست و هم میل شدید به کنترل؛ هم دلبستگی به خواهرش و هم بیاعتمادی به هر نیرویی که نظم خانه را تهدید کند. همین دوگانگی باعث میشود شخصیت او از یک «دختر عجیب» ساده فراتر برود و به مرکز ناپایدار روایت تبدیل شود.
فارمیگا نقش را با تنشی جسمانی و نگاههایی نگران بازی میکند؛ گویی مریکَت همواره پیش از آنکه خطر آشکار شود، آن را حس کرده است. اجرای او به فیلم نیرویی میدهد که در بعضی بخشهای کمتحرک، روایت بهتنهایی قادر به ایجادش نیست. بااینحال، چون فیلم به درون ذهن مریکَت راه روشنی نمیگشاید، انگیزهها و واکنشهای او ممکن است برای برخی تماشاگران مبهم بماند.
این ابهام گاه مولد راز است و گاه مانعی برای درگیرشدن عاطفی با شخصیت. خواهران بلکوود و شکنندگی صمیمیت رابطهٔ مریکَت و کنستانس قلب عاطفی فیلم است. یکی بیش از هر چیز در پی مراقبت و حفظ مرزهای خانه است؛ دیگری آرامتر و پذیراتر به نظر میرسد، اما این آرامش را نباید با آسودگی اشتباه گرفت.
« طراحی صحنه و قاببندی، این جدایی را بهخوبی به حس تبدیل میکنند. »
شخصیتها و اجرا
صمیمیت میان آن دو از جنس رابطهای معمولی نیست: در آن محبت، وابستگی و نوعی نیاز متقابل به چشم میخورد. همین نزدیکی، در برابر خصومت شهر و ورود چارلز، به نیروی محافظتی بدل میشود؛ نیرویی که هم زیباست و هم نگرانکننده. الکساندرا داداریو برای کنستانس حالتی لطیف و دور از دسترس میآفریند.
حضور او در کنار بازی پرتنش فارمیگا، تضادی مؤثر به وجود میآورد و فضای خانه را میان آرامش ظاهری و اضطراب پنهان نگه میدارد. جولیان، با بازی کریسپین گلاور، ضلع دیگری از این فضای خانوادگی است: مردی بیمار و وسواسمند که خاطرهٔ فاجعه را در روایتهای خود زنده نگه میدارد. او گاه از شخصیتپردازی مستقل فاصله میگیرد و بیشتر به نشانهای از حافظهٔ گرفتار خانواده بدل میشود، اما حضورش به سنگینی گذشته میافزاید.
چارلز و تهدیدی که تمامقد شکل نمیگیرد چارلز با ورود خود، نظم محدود خانواده را به چالش میکشد و فیلم از خلال او مسئلهٔ نفوذ و تصاحب را پیش میکشد: چه کسی حق دارد در خانه بماند، در دارایی خانواده سهم داشته باشد یا برای زندگی دیگران تصمیم بگیرد؟ او فقط یک مهمان تازه نیست؛ نیرویی است که معنای امنیت را برای مریکَت دگرگون میکند.
در این سطح، آمدنش بهانهای میشود تا تنشهای پنهان خانه از حالت سکون خارج شوند. سباستین استن به شخصیت جذابیتی بیرونی میدهد، اما بازی او همیشه نمیتواند دوگانگی لازم را تثبیت کند. چارلز باید هم دلنشین و هم نگرانکننده باشد، هم به جمع خانواده نزدیک شود و هم حضورش را چون تهدیدی بالقوه حفظ کند.
« صمیمیت میان آن دو از جنس رابطهای معمولی نیست: در آن محبت، وابستگی و نوعی نیاز متقابل به چشم میخورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در بعضی صحنهها این تعادل را مییابد، اما در بخشهایی از مسیر، شخصیت به اندازهٔ کافی پیچیده و مرموز به نظر نمیرسد. در نتیجه، بخشهایی که باید با حضور او به اوج کشش برسند، طولانیتر از ظرفیت دراماتیکشان احساس میشوند. شهر، شایعه و خشونت جمعی شهر پایین تپه، در برابر خلوت خانه، صرفاً مکانی برای خرید و رفتوآمد نیست؛ بازتابی از نگاه جمعی است که خانواده را طرد میکند.
برخورد مردم با مریکَت نشان میدهد که انزوا فقط انتخاب خواهران نیست. جامعه نیز با تمسخر و بدگمانی، فاصله را بیشتر میکند و به آنان میفهماند که جایی در نظم پذیرفتهشده ندارند. فیلم از این تقابل برای طرح پرسشی اجتماعی بهره میگیرد: مرز میان داوری اخلاقی و خشونت جمعی کجاست؟ این وجه از اثر، از عناصر رازآلود آن پربارتر است.
فیلم گاهی بیش از آنکه با رخدادهای ترسناک مخاطب را بلرزاند، با نگاه خیرهٔ مردم و فشار تدریجی نفرت معذب میکند. فضای شهر یادآور این است که تهدید همیشه از تاریکی یا امور فراطبیعی نمیآید؛ گاهی از گروهی میآید که خود را صاحب حقِ داوری میداند. در این زمینه، فیلم تلخی و خشونت اجتماعی را با زبان گوتیک خود پیوند میزند، هرچند این مضمون میتوانست با عمق بیشتری بسط یابد.
تعلیق، ریتم و فاصلهٔ اقتباس با رمان فیلم به رمان شرلی جکسون وفادار است، اما وفاداری به رویدادها لزوماً به معنای انتقال کامل نیروی ادبی اثر نیست. بخش مهمی از جذابیت داستان به ذهنیت شخصیتها و کیفیت نامطمئن روایت وابسته است؛ ویژگیهایی که در سینما، بدون دسترسی مستقیم به درون شخصیت، دشوارتر منتقل میشوند.
« در نتیجه، بخشهایی که باید با حضور او به اوج کشش برسند، طولانیتر از ظرفیت دراماتیکشان احساس میشوند. »
قوتها و کاستیها
پاسون بهجای پرکردن فیلم با توضیح، بر تصویر و حالوهوا تکیه میکند، اما حاصل همیشه به ابهامی ثمربخش نمیرسد. در بعضی لحظهها، تماشاگر با پرسشهایی روبهروست که فیلم عمداً پاسخ نمیدهد؛ در لحظههایی دیگر، پیوند میان صحنهها و انگیزهها بهاندازهٔ کافی روشن نیست. ریتم نیز از همین انتخاب آسیب میبیند.
مکثها برای ایجاد حس خفگی و انتظار مناسباند، اما وقتی تنش درونی صحنهها افزایش نمییابد، سکون به کشآمدگی تبدیل میشود. فیلم در مجموع بیش از آنکه وحشتآفرینی مستقیم کند، بر اضطراب روانی و راز خانوادگی حساب میکند؛ بنابراین کمبود ترسهای ناگهانی بهخودیخود ضعف نیست. مسئله این است که تعلیق آرام آن همیشه قدرت لازم را برای نگهداشتن توجه مخاطب ندارد.
جمعبندی «ما همیشه در قلعه زندگی کردهایم» اثری گوتیک و نامتعارف است که بیش از پاسخدادن به معماهایش، به خلوت شخصیتها و فضای خانه علاقه نشان میدهد. طراحی فضای رازآلود، بازی اثرگذار تایسا فارمیگا و پیوند پرتنش دو خواهر از نقاط قوت فیلماند. در مقابل، روایت گاه مبهم میشود، ریتم در بخشهایی افت میکند و چارلز به اندازهای که باید نیرویی پیچیده و تهدیدکننده از کار درنمیآید.
بهترین راه مواجهه با فیلم، انتظار یک وحشت پرشتاب نیست؛ باید آن را درامی روانشناختی دربارهٔ حافظه، طردشدگی و وابستگی دید که پوششی از رمز و گوتیک بر تن دارد. در این صورت، ضعفهای رواییاش همچنان محسوساند، اما تصویر عمارت دورافتاده و دو خواهری که میکوشند جهان خود را از دسترس دیگران دور نگه دارند، در ذهن باقی میماند.
« پاسون بهجای پرکردن فیلم با توضیح، بر تصویر و حالوهوا تکیه میکند، اما حاصل همیشه به ابهامی ثمربخش نمیرسد. »



ثبت دیدگاه