نقد و بررسی
نقد ما نتوانستیم بزرگ شویم (We Couldn't Become Adults) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
گذشته بهمثابه آینه «ما نتوانستیم بزرگ شویم» بیش از آنکه قصهٔ یک عشق ازدسترفته باشد، تأملی دربارهٔ فاصلهای است که میان رؤیاهای جوانی و زندگیِ واقعشده پدید میآید. ماکوتو ساتو، مردی در میانهٔ دههٔ چهارم زندگی، با دریافت درخواست دوستی از زنی که زمانی در زندگیاش جایگاهی مهم داشته، به خاطراتش بازمیگردد؛ اما این بازگشت صرفاً جستوجوی پاسخ دربارهٔ یک رابطه نیست.
او میکوشد بفهمد کدام انتخابها، تعللها و عادتهای روزمره او را به آدمی تبدیل کردهاند که اکنون هست. فیلم بهتدریج پرسشی گستردهتر پیش میکشد: آیا واقعاً از رؤیاهای خود دست کشیدهایم، یا فقط یاد گرفتهایم از کنارشان بیاعتنا عبور کنیم؟ در این روایت، گذشته همچون آینهای صیقلی و بیطرف عمل نمیکند.
خاطرهها گزینشیاند و با حالوهوای امروز راوی رنگ میگیرند؛ آنچه زمانی شورانگیز بوده، در بازنگری ممکن است خام، مبهم یا حتی دردناک به نظر برسد. فیلم از همین فاصله میان تجربهٔ زنده و یادآوریِ پسینی، نیروی عاطفی خود را میگیرد. ساختار زمانی و ریتم روایت روایت با رفتوآمد میان دورههای مختلف زندگی ماکوتو شکل میگیرد و بهجای حرکت خطی، قطعههایی از زمان را کنار هم مینشاند.
این انتخاب، با ماهیت خاطره سازگار است: ذهن در پاسخ به یک نشانه، از لحظهای به لحظهٔ دیگر میجهد و گاه جزئیاتی کوچک را از رویدادی بزرگتر پررنگتر به یاد میآورد. در عین حال، همین ساختار میتواند تماشاگر را از نظر عاطفی دور نگه دارد. هرگاه فرصتی برای خوگرفتن به یک رابطه یا دوره فراهم میشود، فیلم به زمانی دیگر میپرد و رشتهٔ احساسی را قطع میکند.
« او میکوشد بفهمد کدام انتخابها، تعللها و عادتهای روزمره او را به آدمی تبدیل کردهاند که اکنون هست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این گسستها از یک سو تجربهٔ پراکندگی ذهنی و ناتمامماندن زندگی را بازتاب میدهند؛ از سوی دیگر، در بخشهایی به تکرار و کندی میانجامند. خردهروایتها همیشه به یک اندازه دراماتیک یا بهیادماندنی نیستند و برخی از آنها بیشتر حالوهوا میسازند تا پیشرفت روایی. بنابراین فیلم از مخاطبی که با مکث، تداعی و روایت غیرخطی همراه میشود، صبر میخواهد؛ برای تماشاگرانی که پیوندهای روشن و حرکت پیوستهٔ داستانی را ترجیح میدهند، این شیوه ممکن است پراکنده و خستهکننده جلوه کند.
عشق، انتخاب و زندگیِ معمولی رابطهٔ محوری فیلم با مفهوم «معمولیبودن» گره خورده است. ماکوتو در دورهای از زندگی از تسلیمشدن به نظم آشنا و پیشبینیپذیر میهراسد؛ اما گذر زمان نشان میدهد که نفیِ زندگی معمولی، بهخودیخود زندگیِ متفاوتی نمیسازد. گاهی آدم در مخالفت با مسیری که دیگران برگزیدهاند، نه به آزادی، بلکه به تعلیقی طولانی میرسد؛ تعلیقی که در آن تصمیمها پیدرپی عقب میافتند و فرصتها بیسروصدا از دست میروند.
عشق در فیلم نه درمانی جادویی برای این وضعیت است و نه خاطرهای بینقص که بتوان به آن پناه برد. رابطهها تحت تأثیر کار، خستگی، سوءتفاهم و ناتوانی در بیان نیازها شکل میگیرند و فرسوده میشوند. این نگاه، از رمانتیزهکردن گذشته جلوگیری میکند: خاطرهٔ محبوب ممکن است روشنایی خاصی داشته باشد، اما آن روشنایی الزاماً به معنای کاملبودن رابطه یا امکان بازگشت به آن نیست.
فیلم در همین فاصله میان آرمان و واقعیت، غم آرام خود را مییابد. تصویر شهر و گذر زمان توکیو در فیلم فقط پسزمینهٔ رخدادها نیست؛ شهر نیز همراه شخصیتها دگرگون میشود. خیابانها، محلهای کار، کافهها و فضاهای تفریحی، لایههایی از زندگیِ سپریشده را در خود نگه میدارند. بازگشت ذهنی به مکانهای قدیمی، یادآور آن است که شهر میتواند در عین آشنا ماندن، دیگر همان شهرِ گذشته نباشد.
« عشق، انتخاب و زندگیِ معمولی رابطهٔ محوری فیلم با مفهوم «معمولیبودن» گره خورده است. »
شخصیتها و اجرا
آدمها تغییر میکنند، کسبوکارها ناپدید میشوند و مکانهایی که زمانی معنایی خصوصی داشتهاند، در زمان حال غریب و خاموش به نظر میرسند. فیلم از این دگرگونی برای ساختن حالوهوایی نوستالژیک بهره میگیرد، بیآنکه گذشته را کاملاً آرمانی کند. تفاوت دورهها در جزئیات زندگی روزمره و فضای شهری احساس میشود و به مخاطب کمک میکند گذر سالها را نه فقط بهصورت اطلاعات، بلکه به شکل تغییری ملموس تجربه کند.
در بخشهای مربوط به روزگار معاصر، خلوتی شهر و سکوت فضاها با انزوای درونی ماکوتو همنوا میشود. این پیوند میان محیط و عاطفه از ظریفترین جنبههای فیلم است. شخصیتپردازی و بازیها ماکوتو قهرمانی نیست که بهسادگی بتوان دوستش داشت یا رفتارهایش را تأیید کرد. او اغلب در خود فرومیرود، به کار پناه میبرد و در برابر لحظههایی که نیازمند تصمیم یا صراحتاند، عقب مینشیند.
فیلم قرار نیست همهٔ این رفتارها را توجیه کند؛ بیشتر میکوشد نشان دهد چگونه عادتهای کوچک و انتخابهای ظاهراً موقت، به ساختار یک زندگی تبدیل میشوند. بااینحال، تمرکز شدید بر جهان درونی او گاهی شخصیت را تکبعدی میکند و ممکن است برای بخشی از تماشاگران، اندوهش بیش از اندازه یکنواخت به نظر برسد.
Mirai Moriyama در نقش ماکوتو این فرسودگی را با بازی کماغراق و کنترلشده منتقل میکند. تغییرات او در طول زمان بیشتر در لحن، نگاه و حضور جسمانی دیده میشود تا در نمایشهای پرشور. Sairi Itō نیز در نقش کائوری حضوری بهیادماندنی دارد؛ شخصیتی که اثرش بر زندگی ماکوتو فقط از راه حضور مستقیم شکل نمیگیرد، بلکه در خاطره و معنایی که او به گذشته نسبت میدهد، ادامه پیدا میکند.
« فیلم از این دگرگونی برای ساختن حالوهوایی نوستالژیک بهره میگیرد، بیآنکه گذشته را کاملاً آرمانی کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیگران مکمل نیز به جهان فیلم رنگ میدهند، هرچند چون روایت میان آدمها و دورهها جابهجا میشود، همهٔ شخصیتها فرصت یکسانی برای عمقیافتن ندارند. موسیقی و لحن عاطفی لحن فیلم بر اندوهی آرام استوار است، نه بر ملودرامی پرهیاهو. موسیقی و طراحی فضا در خدمت خاطرهاند: گاهی حسرت را تقویت میکنند و گاهی به لحظهها اجازه میدهند در سکوت باقی بمانند.
فیلم بهجای آنکه برای هر رویداد عاطفی توضیحی صریح فراهم کند، از مکث، فاصله و تکرار بهره میبرد. همین خویشتنداری سبب میشود برخی لحظهها ماندگار شوند، زیرا احساس بهجای آنکه به تماشاگر تحمیل شود، فرصت شکلگرفتن پیدا میکند. بااینحال، تداوم این لحن تلخ میتواند سنگین باشد. وقتی روایت برای مدتی طولانی بر حسرت، بیقراری و فرصتهای ازدسترفته متمرکز میماند، کمبود تنوع عاطفی آشکار میشود.
مخاطبی که با حالوهوای دروننگر فیلم همراه شود، ممکن است آن را صمیمی و تأملبرانگیز بیابد؛ اما اگر ارتباطی با شخصیت اصلی برقرار نکند، همین سکون و تلخی میتواند فاصلهساز شود. دستاوردها و محدودیتها مهمترین دستاورد فیلم، زندهکردن حسِ نگاهکردن به گذشته است؛ احساسی که در آن، خاطره نه سندی دقیق، بلکه آمیزهای از دلتنگی، پشیمانی و روایت شخصی است.
«ما نتوانستیم بزرگ شویم» بهخوبی نشان میدهد که آدم ممکن است سالها از کنار پرسشهای حلنشده عبور کند، بیآنکه واقعاً آنها را فراموش کرده باشد. در نتیجه، تجربهٔ ماکوتو میتواند برای تماشاگر دریچهای به خاطرات خودش باشد، بیآنکه فیلم مدعی شود همهٔ زندگیها از یک الگوی واحد پیروی میکنند.
« موسیقی و لحن عاطفی لحن فیلم بر اندوهی آرام استوار است، نه بر ملودرامی پرهیاهو. »
قوتها و کاستیها
در سوی دیگر، پراکندگی روایی و تکرار برخی حالتهای ذهنی، تأثیر اثر را محدود میکند. جابهجاییهای زمانی اگرچه از نظر مضمونی بجا هستند، همیشه به کشف تازهای نمیانجامند و گاه بیش از آنکه لایهٔ جدیدی به شخصیت بیفزایند، همان اندوه را از زاویهای دیگر بازگو میکنند. فیلم همچنین در پرداخت بعضی رابطهها بیشتر به نگاه و برداشت ماکوتو وابسته میماند؛ ازاینرو، جهان عاطفی زنان حاضر در داستان ممکن است به اندازهٔ جهان درونی او بسط نیابد.
این کاستی، بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار شخصیتپردازی متوازنتری دارند، قابل توجه است. جمعبندی «ما نتوانستیم بزرگ شویم» فیلمی دربارهٔ این پرسش است که با رؤیاهای جوانی چه میکنیم وقتی زندگی، بیآنکه لحظهای باشکوه برای تغییر مسیر فراهم کند، آرامآرام شکل دیگری به خود میگیرد.
اثر در بهترین لحظههایش، از نوستالژی فراتر میرود و نشان میدهد گذشته چگونه در نگاه امروز بازنویسی میشود؛ عشقهای قدیمی، شکستهای کوچک و تصمیمهای عقبافتاده، همگی بخشی از تصویری هستند که آدم از خودش میسازد. این فیلم بیعیب نیست: ریتمی کند دارد، روایتش گاه پراکنده میشود و تلخیاش ممکن است فرساینده باشد.
اما غم آرام، فضای شهریِ آکنده از خاطره و تأملش دربارهٔ معمولیبودن و رؤیاهای ازدسترفته، در ذهن باقی میمانند. حاصل، اثری است که بیش از آنکه پاسخ قطعی بدهد، مخاطب را به مکث وامیدارد؛ مکثی برای سنجیدن فاصلهٔ میان آنچه روزی میخواستیم و آنچه از زندگی ساختهایم.
« در سوی دیگر، پراکندگی روایی و تکرار برخی حالتهای ذهنی، تأثیر اثر را محدود میکند. »



ثبت دیدگاه