نقد و بررسی
نقد جنگ و صلح، بخش سوم: سال ۱۸۱۲ (War and Peace, Part III: The Year 1812) | 1967
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنگی که از حاشیه به مرکز میآید «جنگ و صلح، بخش سوم: سال ۱۸۱۲» از همان آغاز، جهان شخصی شخصیتها را زیر سایهٔ واقعهای میبرد که از ارادهٔ فردی بزرگتر است. یورش سپاه ناپلئون به روسیه، دیگر خبری دوردست یا موضوع گفتوگوی محافل اشرافی نیست؛ نیرویی است که بهتدریج نظم روزمره را میشکند و همهچیز را به سوی میدان نبرد میکشاند.
سرگئی باندارچوک در این بخش، مقیاس روایت را از بحرانهای عاطفی قسمت پیشین به تجربهٔ جمعی جنگ گسترش میدهد، بیآنکه پیوند آن را با زندگی آدمهای مشخص کاملاً قطع کند. این تغییر مقیاس، هم سرچشمهٔ شکوه فیلم است و هم منشأ محدودیتش. داستان در بسیاری از لحظات بیش از آنکه پیشرفت یک درام متعارف را دنبال کند، تماشاگر را در مسیر آمادهشدن برای برخورد دو ارتش قرار میدهد.
وزن روایت نه فقط بر رویدادها، بلکه بر حس انتظار، تردید و نزدیکشدن فاجعه استوار است. از همین رو، فیلم را باید نه صرفاً اپیزودی دربارهٔ نبرد بورودینو، بلکه مکثی سینمایی بر لحظهای دانست که تاریخ به زندگی خصوصی هجوم میآورد. پیر و آندری؛ دو راه برای نزدیکشدن به جنگ در میان شخصیتها، پیر و آندری دو واکنش متفاوت به جنگ را نمایندگی میکنند.
کوتوزوف از آندری میخواهد در مقام افسر ستاد به او بپیوندد، اما شاهزاده ترجیح میدهد در میدان و در کنار سربازان مسئولیتی مستقیم بر عهده بگیرد. این انتخاب، بیش از آنکه نشانهٔ قهرمانپروری باشد، نوعی بیاعتمادی به فاصلهٔ میان تصمیمگیرندگان و کسانی است که بهای تصمیمها را با جان خود میپردازند.
« این تغییر مقیاس، هم سرچشمهٔ شکوه فیلم است و هم منشأ محدودیتش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آندری میخواهد جنگ را از نزدیک ببیند؛ با این حال، فیلم از این خواست تصویری ساده و آرمانی نمیسازد، بلکه آن را با خطر و آسیبپذیری همراه میکند. پیر، در سوی دیگر، برای تماشای رویارویی دو ارتش راهی میشود و در نهایت به یاری یک آتشبار توپخانه میشتابد. حضور او در محیطی که با آن آشنایی ندارد، تضادی انسانی و گاه تلخ ایجاد میکند: او با نیت مشارکت وارد صحنه میشود، اما میدان نبرد تابع نیتهای پاک یا برنامههای شخصی نیست.
باندارچوک بهواسطهٔ پیر، نگاه تماشاگر را از چشمانداز فرماندهان و نقشههای نظامی جدا میکند و به تجربهٔ گیجکنندهٔ کسی نزدیک میسازد که ناگهان در میان آتش، دود و حرکت جمعیت قرار گرفته است. همین فاصلهٔ میان تصور جنگ و واقعیت آن، یکی از مؤثرترین لایههای درام است. بورودینو؛ نمایش مقیاس و آشوب بزرگترین دستاورد فیلم در تصویرکردن نبرد بورودینو آشکار میشود.
دوربین صرفاً از فاصله نظارهگر صفآرایی سپاهیان نیست؛ گویی در میان حرکت سربازان، اسبها، توپها و دود راه خود را باز میکند. ترکیب نماهای گسترده با لحظههای نزدیک، مقیاس عظیم نبرد را به منظرهای صرفاً باشکوه تبدیل نمیکند. هر بار که قاب از انبوه نیروها فاصله میگیرد، جزئیاتی از بدنهای خسته، هراس و آسیبپذیری آدمها دوباره ما را به هزینهٔ انسانی این عظمت بازمیگرداند.
این شیوهٔ تصویری، بهویژه برای فیلمی ساختهشده در دههٔ شصت میلادی، حسی از حضور فیزیکی میآفریند که هنوز نیرومند است. حرکت دوربین و طراحی صحنه، آشفتگی میدان را به تماشاگر منتقل میکند، بیآنکه همهچیز به مجموعهای از تصاویر پرهیاهو فروکاسته شود. در عین حال، فیلم از شکوه بصری خود غافل نیست: صفها، گسترهٔ دشت و موج حرکت نیروها گاه در قالب تصویرهایی نزدیک به نقاشی تاریخی سامان مییابند.
« پیر، در سوی دیگر، برای تماشای رویارویی دو ارتش راهی میشود و در نهایت به یاری یک آتشبار توپخانه میشتابد. »
شخصیتها و اجرا
تفاوت مهم آن است که این زیبایی، جنگ را بزک نمیکند؛ آن را عظیم و هولناک نشان میدهد. ضدقهرمانیِ جنگ و تلخیِ بیپیرایه فیلم نه جنگ را به آزمونی پاککننده برای روح قهرمانان بدل میکند و نه خشونت را به منظرهای سرگرمکننده تقلیل میدهد. در جهان بورودینو، نظم نظامی و حرکات هماهنگ، زیر فشار واقعیتی بیقاعده قرار میگیرند.
آنچه از دور میتواند همچون آرایش منظم نیروها به نظر برسد، از نزدیک آکنده از دود، اضطراب، فرمانهای مبهم و آسیبهای جسمانی است. دوربین با ماندن در این فضا، اجازه نمیدهد تماشاگر بهآسانی از رنج فاصله بگیرد. تلخی فیلم در همین امتناع از قهرمانسازی ساده نهفته است. شجاعت ممکن است وجود داشته باشد، اما بهتنهایی بر آشوب چیره نمیشود؛ ارادهٔ فردی نیز در برابر سازوکار عظیم جنگ محدود میماند.
برخورد میان تصویر باشکوه ارتش و بدنهای فرسوده، میان زبان تصمیم و واقعیت میدان، به فیلم بُعدی انتقادی میبخشد. باندارچوک بهجای آنکه تنها بر پیروزی یا شکست تمرکز کند، توجه را به بهایی جلب میکند که جنگ بر انسانها تحمیل میکند. نتیجه، فضایی سنگین و ماندگار است؛ فضایی که پس از پایان تماشای نبرد نیز در ذهن باقی میماند.
صمیمیت انسانی در دل حماسه آنچه فیلم را از یک بازسازی نظامی عظیم فراتر میبرد، رفتوآمد میان صحنههای کلان و لحظههای کوچک انسانی است. چهرهها، مکثها و واکنشهای فردی در دل جمعیت، گاه تأثیری عمیقتر از خودِ حرکت سپاهها دارند؛ زیرا به یاد میآورند که هر نقطه در نقشه، برای کسانی که در آن ایستادهاند، جهانی از ترس و انتظار است.
« تفاوت مهم آن است که این زیبایی، جنگ را بزک نمیکند؛ آن را عظیم و هولناک نشان میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در این لحظات، مقیاس را ناگهان کوچک میکند و اجازه میدهد عظمت تاریخی به تجربهای شخصی بدل شود. این پیوند، از نظر عاطفی مهم است: تماشاگر نه فقط با بزرگی صحنه روبهرو میشود، بلکه درمییابد این بزرگی از کنار هم قرارگرفتن زندگیهای منفرد ساخته شده است. بااینحال، تعادل میان حماسه و شخصیتپردازی همیشه یکسان نیست.
تمرکز شدید بر جبهه، فرصت کمتری برای بسط پیوندهای شخصی و پیچیدگیهای عاطفی باقی میگذارد. فیلم از شخصیتها برای پیوند با تاریخ بهره میگیرد، اما گاهی تاریخ چنان بر قاب مسلط میشود که زندگی درونی آنان در حاشیه میماند. ریتمی کند و غیبت محسوس ناتاشا ساختار قسمت سوم بهناچار بر گرد آمادهسازی و نبرد متمرکز است.
این تمرکز برای ساختن حس سنگینی و قریبالوقوعبودن برخورد سودمند است، اما گاه به بهای شتاب دراماتیک تمام میشود. بخشهایی از تدارک و انتظار طول میکشند و روایت در بعضی لحظات بیش از آنکه از یک نقطهٔ عاطفی به نقطهٔ دیگر حرکت کند، بر انباشت فضا و مقیاس تکیه میکند. برای تماشاگرانی که انتظار ادامهٔ پررنگ کشمکشهای عاشقانه و خانوادگی بخش پیشین را دارند، این تغییر ممکن است کند یا ناهموار جلوه کند.
کمرنگبودن ناتاشا نیز در همین جابهجایی مرکز ثقل ریشه دارد. شخصیتی که در قسمت پیشین نیروی مهمی در بافت عاطفی روایت بود، اینجا فرصت کمتری برای شکلدادن به جریان داستان پیدا میکند. این غیبت، از یک سو با نگاه فیلم به جنگ بهمثابه رخدادی که جهان شخصیتها را از هم میگسلد سازگار است؛ از سوی دیگر، باعث میشود بخشی از ظرفیت عاطفی مجموعه موقتاً کنار گذاشته شود.
« فیلم در این لحظات، مقیاس را ناگهان کوچک میکند و اجازه میدهد عظمت تاریخی به تجربهای شخصی بدل شود. »
قوتها و کاستیها
بنابراین، محدودیت فیلم تنها در ریتم نیست، بلکه در انتخابی روایی نیز هست: حماسهٔ میدان، بخش بزرگی از فضای لازم برای روابط و کشمکشهای شخصی را به خود اختصاص میدهد. کارگردانی و جایگاه این قسمت در مجموعه باندارچوک با مقیاسی کمنظیر و تصویری حسابشده، از صحنههای جمعی برای بیان اندیشهای فراتر از بازسازی تاریخ استفاده میکند.
جنگ در اینجا نه صرفاً پسزمینهٔ قهرمانان، بلکه نیرویی است که شیوهٔ دیدن، حرکتکردن و حتی فهمیدن جهان را مختل میکند. از این منظر، قسمت سوم نقطهٔ عطف مجموعه است: پس از تمرکزهای شخصیتر بخشهای پیشین، روایت ناگهان با واقعیتی فراگیر روبهرو میشود که هیچ شخصیت واحدی قادر به مهار آن نیست.
بااینحال، این قسمت را بهتر است در نسبت با ساختار چهارگانهٔ اثر دید. برخی گرههای عاطفی و فکری در اینجا به پایان نمیرسند؛ فیلم بیش از آنکه جمعبندی کند، وضعیت شخصیتها را در برابر جنگ دگرگون میسازد و مسیر ادامهٔ داستان را آماده میکند. استقلال نسبی آن در نمایش بورودینو چشمگیر است، اما کارکردش در مجموعه بهعنوان بخشی از روایتی بزرگتر نیز اهمیت دارد.
تماشاگر با اثری روبهروست که گاهی انسجام دراماتیک را فدای تجربهٔ تصویری و تاریخی میکند، اما همین انتخاب به آن هویتی متمایز میبخشد. جمعبندی «سال ۱۸۱۲» اثری است که عظمت را از راه فاصلهگرفتن از انسان نمیسازد؛ برعکس، هرچه میدان نبرد گستردهتر میشود، نیاز به دیدن چهرههای منفرد و رنجهای نزدیک بیشتر احساس میشود.
« بااینحال، این قسمت را بهتر است در نسبت با ساختار چهارگانهٔ اثر دید. »
جمعبندی
قدرت بصری فیلم، حرکت دوربین در دل آشوب و نگاه بیرحم آن به جنگ، تجربهای سنگین و بهیادماندنی پدید میآورد. در مقابل، کندی بخشهایی از روایت، محدودشدن پرداخت شخصیتها و حضور کمرنگ ناتاشا از کاستیهای محسوس آن است. با وجود این ناهمواریها، فیلم در ثبت تضاد میان شکوه تاریخی و فرسودگی انسانی موفق میشود.
بورودینو در اینجا صرفاً صحنهای برای نمایش عظمت تولید نیست؛ آزمونی است برای سنجیدن فاصلهٔ میان تصور قهرمانانه از جنگ و واقعیتی که بدنها و زندگیها را درهم میشکند. حاصل، فصلی از اقتباس تولستوی است که بیش از آنکه پاسخ قطعی عرضه کند، تماشاگر را در برابر ابعاد هولناک تاریخ و ناتوانی فرد در مهار آن قرار میدهد.
« قدرت بصری فیلم، حرکت دوربین در دل آشوب و نگاه بیرحم آن به جنگ، تجربهای سنگین و بهیادماندنی پدید میآورد. »
ثبت دیدگاه