نقد و بررسی
نقد Vortex | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زوال آرام زندگی «Vortex» ساختهٔ گاسپار نوئه، فیلمی دربارهٔ سالمندی و زوال عقل است؛ اما نه از راه توضیحهای پزشکی و نه با اتکا به حادثههای پرشمار. فیلم ما را در محدودهٔ خانهٔ زوجی سالخورده نگه میدارد: لویی، نویسندهای گرفتار بیماری قلبی، و اِل، روانپزشکی بازنشسته که ذهنش بهتدریج از پیوستگی میگسلد.
پسرشان، استفان، نیز میکوشد میان مسئولیت مراقبت از والدین و دشواریهای زندگی خودش تعادل برقرار کند. نوئه در این اثر از هیاهوی فرمی و خشونت عریان برخی آثار پیشینش فاصله میگیرد، اما همچنان تماشاگر را در تجربهای آسان و آسوده رها نمیکند. اینبار اضطراب نه از دل موقعیتی استثنایی، بلکه از دل زندگی روزمره سر برمیآورد: از داروها، گفتوگوهای نیمهتمام، رفتوآمد در خانه و کارهایی که پیشتر عادی بودهاند و اکنون انجامشان دشوار شده است.
فیلم بیش از آنکه داستانی دربارهٔ یک بحران باشد، مطالعهای بر فرسایش آرامِ زندگی مشترک است. دو قاب، دو جهان مهمترین انتخاب فرمی فیلم، تقسیم مداوم تصویر به دو قاب است. پس از آغاز، تصویر به دو بخش جداگانه بدل میشود و دوربین مسیرهای موازی لویی و اِل را دنبال میکند. این جدایی صرفاً شگردی بصری نیست؛ شکل دیداریِ فاصلهای است که بیماری میان دو نفر پدید میآورد.
آنان هنوز در یک خانه زندگی میکنند، گاه در چند قدمی یکدیگرند، اما دیگر لزوماً در یک واقعیت مشترک به سر نمیبرند. قدرت این تمهید در آن است که فیلم بهجای اعلام فاصلهٔ عاطفی زوج، آن را پیش چشم ما میسازد. یک قاب ممکن است کنشی کوچک را دنبال کند، درحالیکه قاب دیگر از آن بیخبر میماند یا در فضایی دیگر پیش میرود.
« پسرشان، استفان، نیز میکوشد میان مسئولیت مراقبت از والدین و دشواریهای زندگی خودش تعادل برقرار کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشاگر ناگزیر است میان دو جریان توجه تقسیم کند؛ تجربهای که گاه دشوار است، اما همین دشواری با جهان شخصیتها تناسب دارد. چیزی در زندگی آنان همواره از دسترس دیگری بیرون میماند. بااینحال، این فرم بیهزینه نیست. جابهجایی مداوم توجه میتواند تمرکز را مختل کند و در لحظاتی، بهجای غنیکردن تجربه، آن را پراکنده سازد.
گاهی قاب دوم بیش از آنکه اطلاعات تازهای به صحنه بیفزاید، حواس را از قاب اصلی منحرف میکند. این ناهماهنگی بخشی از جسارت فیلم است، اما برای همهٔ تماشاگران به تجربهای ثمربخش تبدیل نمیشود. تجربهٔ فراموشی، نه شرح آن «Vortex» زوال عقل را به موضوعی برای توضیح و تفسیر تبدیل نمیکند؛ بیشتر میکوشد تماشاگر را در معرض کیفیت ناپایدار آن قرار دهد.
لحظهها گاه پیوستگی خود را از دست میدهند، کنشهای ساده بهطرزی نگرانکننده از مسیر عادی منحرف میشوند و حضور شخصیتها در خانه، بیش از آنکه نشانهٔ امنیت باشد، یادآور شکنندگی ادراک است. فیلم از مخاطب نمیخواهد فقط بداند چه بر سر اِل میآید؛ میخواهد او را با بیثباتیِ تجربهٔ روزانه روبهرو کند.
این انتخاب به فیلم نیرویی تأملبرانگیز میبخشد. خانه، که معمولاً فضایی آشنا و قابلکنترل تلقی میشود، در اینجا به محیطی تبدیل میشود که قواعدش کمکم لغزاناند. اشیا و اتاقها همچنان همانجا هستند، اما نسبت شخصیتها با آنها تغییر میکند. آشنایی، بهجای آرامش، گاهی هراس میآفریند؛ زیرا چیزی که باید بدیهی باشد دیگر بدیهی نیست.
« چیزی در زندگی آنان همواره از دسترس دیگری بیرون میماند. »
شخصیتها و اجرا
در عین حال، فیلم از شدت عاطفی این تجربه نمیکاهد. تماشای فراموشی و ناتوانی، بهویژه وقتی از دریچهٔ روزمرگی روایت میشود، میتواند فرساینده باشد. نوئه بهندرت به مخاطب فرصت فاصلهگرفتن میدهد و همین نزدیکی، هم سرچشمهٔ اثرگذاری فیلم است و هم منشأ سنگینی آن. بازیهایی بر پایهٔ خویشتنداری بازیهای فرانسواز لبرون و داریو آرجنتو از ستونهای اصلی فیلماند.
هر دو از اغراق عاطفی پرهیز میکنند و بهجای آن، رنج شخصیتها را در مکثها، نگاهها و رفتارهای کوچک آشکار میسازند. اِل در لحظههایی از وضوح و لحظههایی از سردرگمی میگذرد، بیآنکه بازی به نمایش بیرونیِ بیماری فروکاسته شود. لبرون به شخصیتش آسیبپذیری میبخشد، اما او را به مجموعهای از نشانههای بیماری تقلیل نمیدهد.
آرجنتو نیز لویی را نه قهرمانی فداکار و بینقص، بلکه انسانی خسته و گرفتار تناقض نشان میدهد. نگرانی او برای همسرش با میل به حفظ عادتها، کتابها و فضای شخصیاش درهم میآمیزد. این پیچیدگی، رابطه را باورپذیر میکند: مراقبت همیشه با آرامش و بزرگواری همراه نیست؛ گاه با انکار، خشم، درماندگی و ناتوانی در تصمیمگیری درمیآمیزد.
الکس لوتز در نقش استفان، تصویری از نسلی ارائه میدهد که باید در برابر والدینش مسئولیت بپذیرد، درحالیکه خود نیز با دشواریهای شخصی روبهروست. حضور او یادآوری میکند که بحران فقط به زوج سالخورده محدود نمیماند و پیامدهایش به فرزندان و روابط خانوادگی نیز سرایت میکند. بازیها در مجموع بهجای آنکه احساسات را به مخاطب تحمیل کنند، اجازه میدهند از دل رفتارهای روزمره شکل بگیرند.
« در عین حال، فیلم از شدت عاطفی این تجربه نمیکاهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خانه بهمثابه حافظه فضای خانه در «Vortex» فقط محل وقوع ماجرا نیست؛ انباشتی از خاطره و هویت است. کتابها، وسایل و نشانههای یک زندگی طولانی، به محیط وزن میدهند و خانه را همچون بایگانیِ گذشتهٔ زوج جلوه میدهند. این اشیا بیآنکه هرکدام توضیحی صریح داشته باشند، از سلیقهها، عادتها و سالهایی خبر میدهند که در قاب فیلم حضور مستقیم ندارند.
در برابر ذهنی که پیوستگی خود را از دست میدهد، اشیای خانه همچنان باقی میمانند. از همینجا تضادی آرام شکل میگیرد: گذشته در محیط رسوب کرده، اما دسترسی شخصیتها به آن یکسان و مطمئن نیست. خانه برای لویی پناهگاهی آشنا و مجموعهای از یادگارهاست؛ اما در جریان بیماری، آشناییِ مکان دیگر تضمین نمیکند که ساکنان آن بتوانند با اطمینان در آن زندگی کنند.
این نگاه، فیلم را از روایت صرفِ بیماری فراتر میبرد. «Vortex» دربارهٔ رابطهٔ آدمها با محیطی است که سالها ساختهاند و دربارهٔ آنکه چگونه فرسودگی جسم و ذهن، معنای همان محیط را دگرگون میکند. زندگی مشترک در اینجا در اشیا، مسیرهای تکرارشونده و کارهای ناچیز روزانه حضور دارد؛ نه فقط در خاطراتی که شخصیتها دربارهٔ گذشته بازگو میکنند.
ریتم کند و محدودیتهای روایت ریتم فیلم آرام است و از حادثهپردازی متعارف فاصله میگیرد. بخش بزرگی از زمان صرف کنشهای کوچک، رفتوآمدها و لحظههای ظاهراً بیاهمیت میشود. این کندی میتواند به ایجاد حس روزمرگی فرساینده کمک کند: تماشاگر نیز، مانند شخصیتها، در زمانی طولانی و سنگین محبوس میشود.
« خانه بهمثابه حافظه فضای خانه در «Vortex» فقط محل وقوع ماجرا نیست؛ انباشتی از خاطره و هویت است. »
قوتها و کاستیها
از این منظر، طولانیبودن لحظهها بخشی از مضمون است، نه صرفاً انتخابی برای ایجاد فضای هنری. اما این منطق همیشه به نتیجهای یکدست نمیرسد. بعضی صحنهها آنقدر طول میکشند که اثرشان کاهش مییابد و سکون به جای تأمل، خستگی میآورد. روایت کمحادثه و پراکنده نیز ممکن است برای مخاطبی که به مسیر داستانی روشن و تحولهای مشخص نیاز دارد، ناپیوسته به نظر برسد.
فیلم عمداً از جمعکردن تجربه در قالب یک زنجیرهٔ منظمِ علت و معلولی پرهیز میکند؛ بااینحال، این پرهیز گاهی فاصلهای میان اثر و مخاطب ایجاد میکند. از سوی دیگر، فرم دو قاب همزمان این پراکندگی را تشدید میکند. تماشاگر باید تصمیم بگیرد به کدام بخش تصویر توجه کند و چه چیزی را از دست بدهد.
در لحظات موفق، این کشاکش معنایی میشود؛ در لحظات کماثرتر، تنها تماشای فیلم را دشوارتر میکند. بنابراین «Vortex» اثری است که فرم آن همزمان مهمترین دستاورد و یکی از موانع ارتباطیاش به شمار میرود. جمعبندی «Vortex» فیلمی صبور، تلخ و از نظر فرمی جسورانه است که زوال عقل و سالمندی را از مسیر جزئیات ملموس زندگی روزانه بررسی میکند.
دو قاب موازی، بازیهای کماغراق و توجه به فضای خانه، تجربهای میسازند که بهجای شرحدادن فاصلهٔ میان آدمها، آن را در خودِ تصویر و ریتم جای میدهد. فیلم بیش از آنکه پاسخ یا راهحلی عرضه کند، تماشاگر را با آسیبپذیری جسم، حافظه و رابطه روبهرو میسازد. کندی روایت، دشواریِ دنبالکردن دو قاب و پراکندگی داستانی میتوانند تجربه را برای برخی مخاطبان طاقتفرسا کنند.
« از این منظر، طولانیبودن لحظهها بخشی از مضمون است، نه صرفاً انتخابی برای ایجاد فضای هنری. »
جمعبندی
بااینهمه، همین ویژگیها به جهان فرسوده و ناپایدار فیلم پیوند دارند. «Vortex» اثری نیست که با تسلی آسان یا احساسات پررنگ راه خود را هموار کند؛ قوتش در صداقتی است که میگذارد رنج عادی، خاموش و بیپیرایه باقی بماند.
« بااینهمه، همین ویژگیها به جهان فرسوده و ناپایدار فیلم پیوند دارند. »



ثبت دیدگاه