نقد و بررسی
نقد Volcano | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آتشفشان خاموشی که درون انسان میجوشد فیلم «آتشفشان» ساختهٔ Rúnar Rúnarsson، در ظاهر روایتی خانوادگی دربارهٔ مردی بازنشسته و بیماری همسرش است؛ اما در ژرفای خود به پرسشی دشوارتر میپردازد: آیا میتوان پس از سالها سکوت، سردی و فاصله، راهی به سوی نزدیکی دوباره گشود؟ هانس مردی کمحرف و سختخوست که سالهای بسیاری از فرزندانش دور مانده و با همسرش، آنا، نیز رابطهای بیتنش و ساده نداشته است.
بازنشستگی و بیماری ناگهانی آنا، نظمی را که هانس به آن خو گرفته بود برهم میزند و او را با مسئولیتی عاطفی روبهرو میکند که پیشتر از آن گریخته است. عنوان فیلم نیز بیش از آنکه به حادثهای تماشایی اشاره کند، در حکم تصویری از نیرویی پنهان است: چیزی که مدتها زیر سطح زندگی روزمره خاموش مانده، اما با تغییر شرایط ناگهان خود را آشکار میکند.
این فوران نه پرهیاهوست و نه قهرمانانه؛ بیشتر شبیه انباشتهشدن اندوه، پشیمانی و حرفهای ناگفته است. روایت آهسته و حسابشده Rúnarsson از شتابدادن به درام پرهیز میکند. فیلم بهجای آنکه گذشتهٔ هانس را در گفتوگوهای توضیحی شرح دهد، شخصیت او را از راه رفتارهای روزمره، مکثها و واکنشهای کوچک میسازد.
فاصلهٔ او با فرزندانش نه با جدالی بزرگ، بلکه با دشواری در گفتوگو، حضورهای سرد و ناتوانی در ابراز محبت نمایان میشود. همین انتخاب روایی، تماشاگر را وادار میکند شکاف خانوادگی را نه صرفاً بهعنوان دادهای داستانی، بلکه بهصورت عادتی ریشهدار و فرساینده تجربه کند. پس از بیماری آنا، روایت وارد مرحلهای تازه میشود، اما لحن آن دگرگون نمیشود.
« این فوران نه پرهیاهوست و نه قهرمانانه؛ بیشتر شبیه انباشتهشدن اندوه، پشیمانی و حرفهای ناگفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از موقعیتهای عاطفی برای برانگیختن اشک بهسادگی بهره نمیگیرد و از موسیقی یا لحظههای نمایشی برای تحمیل واکنش استفاده نمیکند. در عوض، به مراقبت، کارهای تکراری و فرسودگی روزانه مجال میدهد تا معنای خود را بیابند. این خویشتنداری، از امتیازهای اصلی فیلم است؛ هرچند ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار فراز و فرودهای پررنگ دارند، به کندی و کمحادثهبودن تعبیر شود.
هانس؛ مردی گرفتار در میراث رفتارهای خود مرکز ثقل فیلم، شخصیت هانس است؛ مردی که نه آسان میتوان دوستش داشت و نه بهسادگی میتوان محکومش کرد. او پیش از آنکه به مراقبت از آنا روی آورد، با سالهایی از رفتار سرد و ارتباط ناکام با خانواده تعریف شده است. بنابراین تصمیمهای تازهاش خودبهخود معنای رستگاری پیدا نمیکنند.
فیلم، بهدرستی، جبران را امری فوری و تضمینشده نشان نمیدهد. هانس ممکن است بخواهد گذشته را ترمیم کند، اما خواستن او بهتنهایی برای بازگرداندن اعتماد کافی نیست. آنچه شخصیت را جذاب میکند، همین فاصله میان نیت و توانایی است. او ناگهان به انسانی سخنور و نرمخو بدل نمیشود؛ تغییرش بیشتر در کارهایی دیده میشود که انجام میدهد و در مسئولیتی که میپذیرد.
این مسیر، از نظر روانی باورپذیر است، زیرا پشیمانی را نه اعترافی باشکوه، بلکه دشواریِ ماندن در کنار دیگری و ادامهدادن مراقبت تصویر میکند. درعینحال، کمحرفی هانس گاه چنان بر روابط سایه میاندازد که تماشاگر نیز از دسترسی به انگیزهها و عواطف او محروم میماند. این فاصله، بخشی از طراحی شخصیت است، اما همیشه به روشنایی بیشتر نمیانجامد.
« در عوض، به مراقبت، کارهای تکراری و فرسودگی روزانه مجال میدهد تا معنای خود را بیابند. »
شخصیتها و اجرا
آنا و محدودیت نگاه فیلم بیماری آنا موتور عاطفی روایت است، اما جایگاه او در داستان پیچیده و تا اندازهای مسئلهساز باقی میماند. پس از سکته، حضور فعال او محدود میشود و بخش بزرگی از بار درام به هانس و واکنش خانواده منتقل میگردد. در نتیجه، آنا بیش از آنکه در مقام شخصیتی با صدای مستقل و تجربهای درونی کامل حضور داشته باشد، به محور تصمیمها و آزمون اخلاقی دیگران بدل میشود.
این محدودیت از یک سو با وضعیت دشوار او و شیوهٔ مینیمالیستی فیلم پیوند دارد؛ فیلم نمیکوشد بهزور از سکوت او معنایی قطعی استخراج کند. از سوی دیگر، همین انتخاب باعث میشود تماشاگر کمتر با جهان درونی آنا آشنا شود و روایت در بخشهایی یکطرفه به نظر برسد. اثر از پاسخهای ساده دربارهٔ مراقبت، اختیار و مسئولیت پرهیز میکند، اما مجال چندانی هم برای شنیدن خود آنا فراهم نمیآورد.
این خلأ، پرسش اخلاقی فیلم را سنگینتر میکند، ولی همزمان یکی از محدودیتهای مهم آن است. خانواده، بخشش و زمان ازدسترفته رابطهٔ هانس با فرزندانش یکی از دقیقترین لایههای فیلم است. فرزندان او صرفاً مانعی بر سر راه تصمیم پدر نیستند؛ واکنشهایشان از تجربهای طولانی و زخمی قدیمی میآید.
فیلم از آنان انتظار ندارد که با دیدن یک تغییر یا شنیدن یک عذرخواهی، گذشته را کنار بگذارند. همین نکته به روایت صداقت میبخشد: آشتی خانوادگی در اینجا رویدادی فوری نیست، بلکه فرایندی نامطمئن است که به صبر، کنش و پذیرش پیامدها نیاز دارد. در این میان، مراقبت از آنا و تلاش برای نزدیکشدن به فرزندان، دو مسئولیت جدا از هم نیستند.
« پس از سکته، حضور فعال او محدود میشود و بخش بزرگی از بار درام به هانس و واکنش خانواده منتقل میگردد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هانس باید نهفقط کارهای عملی مراقبت را برعهده بگیرد، بلکه با معنای دیرهنگام حضور نیز مواجه شود: اینکه چه چیزهایی را میتوان جبران کرد و چه چیزهایی شاید برای همیشه از دست رفته باشد. فیلم در این باره حکم صادر نمیکند. بهجای موعظه دربارهٔ خانواده، موقعیتهایی میسازد که در آنها محبت با رنج، وظیفه با خستگی و پشیمانی با ناتوانی در بازگرداندن گذشته درهم میآمیزد.
طبیعت و زبان تصویر فضای ایسلندی فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا برای درام نیست. چشماندازهای باز، سکوت محیط و حس دورافتادگی با انزوای شخصیتها همنوا میشوند. فیلم میان فضای خانه و جهان بیرون رفتوآمد میکند، بیآنکه طبیعت را به نمادی ساده و یکمعنا فروبکاهد. در این جهان، عظمت چشماندازها در کنار کوچکی زندگی روزمره قرار میگیرد؛ گویی رنج خانوادگی در مقیاس طبیعت ناچیز است، اما برای کسانی که درون آن گرفتارند، همهٔ جهان را دربرمیگیرد.
کارگردانی نیز از همین خویشتنداری پیروی میکند. تصویرها بهجای تأکید بر احساسات، برای آنها فضا میگشایند. لحظههای سکون و توجه به کنشهای معمولی، به فیلم کیفیتی تأملی میبخشند. گاه این شیوه به ایستایی نزدیک میشود، اما در بهترین لحظهها، تماشاگر را متوجه چیزی میکند که در روایتهای پرشتاب معمولاً نادیده میماند: وزن یک نگاه، تکرار یک کار یا دشواری نزدیکشدن به کسی که سالها از او دور بودهایم.
بازیها و کیفیت عاطفی بازی Theodór Júlíusson در نقش هانس، بر ظرافت و مهار تکیه دارد. او احساسات شخصیت را بیشتر از راه حالت بدن، نگاه و سکوت منتقل میکند تا گفتار مستقیم. این بازی، هانس را از تیپ آشنای مرد سالخورده و عبوس فراتر میبرد و تضاد میان خشکی بیرونی و آشفتگی درونی او را ملموس میسازد.
« طبیعت و زبان تصویر فضای ایسلندی فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا برای درام نیست. »
قوتها و کاستیها
بازی Margrét Helga Jóhannsdóttir نیز در نقش آنا، با وجود محدودشدن دامنهٔ کنش شخصیت، حضوری شکننده و انسانی دارد. بااینحال، محدودیت خود نقش سبب میشود سهم او در شکلدادن فعالانه به درام کمتر از آن باشد که ظرفیت رابطهٔ میان این دو شخصیت اقتضا میکند. جمعبندی «آتشفشان» فیلمی دربارهٔ انفجارهای بزرگ نیست؛ دربارهٔ آن چیزی است که سالها زیر خاکستر عادت و سکوت پنهان میماند.
ارزش اثر در پرهیز از احساساتگرایی آسان، ترسیم تدریجی تنهایی هانس و توجه به دشواری مراقبت و آشتی است. فیلم یادآوری میکند که پشیمانی، گذشته را پاک نمیکند و محبت نیز همیشه به شکل سخنان زیبا ظاهر نمیشود؛ گاهی در ماندن، رسیدگیکردن و پذیرفتن مسئولیت خود را نشان میدهد. ریتم کند، کمحرفی شخصیت اصلی و محدودماندن حضور آنا ممکن است فاصلهای میان فیلم و بخشی از تماشاگران ایجاد کند.
بااینهمه، برای مخاطبی که با روایتهای آرام و دروننگر همراه میشود، «آتشفشان» اثری صمیمی و تلخ است؛ فیلمی که بهجای ارائهٔ پاسخ قطعی، تماشاگر را با پرسشهایی دربارهٔ بخشش، اختیار و فرصتهای ازدسترفته تنها میگذارد.
« ارزش اثر در پرهیز از احساساتگرایی آسان، ترسیم تدریجی تنهایی هانس و توجه به دشواری مراقبت و آشتی است. »



ثبت دیدگاه