نقد و بررسی
نقد Vincent, Francois, Paul and the Others | 1974
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دوستی در آستانهٔ فرسایش «وینسنت، فرانسوا، پل و دیگران» ساختهٔ کلود سوته، در ظاهر دربارهٔ سه دوست قدیمی است که هر یک با بحرانی شخصی دستوپنجه نرم میکنند؛ اما مرکز ثقل فیلم، نه بحرانهای جداگانه، بلکه فضای میان آنهاست: مکثها، شوخیها، عادتهای مشترک و دشواریِ گفتن آنچه واقعاً ذهنشان را میفشارد.
پل نویسندهای است که در کارش به بنبست رسیده، فرانسوا پزشکی است که آرمانهای پیشینش را از دست داده و وینسنت، با وجود خوشمشربی، با فروپاشی کسبوکار و زندگی زناشویی روبهروست. ورود مردی جوان به مناسبات عاطفی این جمع، بر پیچیدگی روابط میافزاید، بیآنکه فیلم به دام ملودرامهای پرحادثه بیفتد.
اثر بر رمانی از کلود نرون بنا شده و بازیگرانی چون ایو مونتان، میشل پیکولی، سرژ رگیانی و ژرار دوپاردیو در آن حضور دارند. بحرانهای کوچک، زخمهای بزرگ سوته بحران را با نشانههای نمایشی و انفجارهای عاطفی به تماشاگر تحمیل نمیکند. فرسودگی در زندگی این مردان بیشتر در رفتارهای روزمره پدیدار میشود: در تصمیمی که مدام به تعویق میافتد، در حرفی که به شوخی بدل میشود، یا در عادتی که دیگر آسودگی گذشته را ندارد.
« بحرانهای کوچک، زخمهای بزرگ سوته بحران را با نشانههای نمایشی و انفجارهای عاطفی به تماشاگر تحمیل نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین انتخاب، تجربهٔ میانسالی را باورپذیر میکند. شخصیتها ناگهان از هم نمیپاشند؛ آرامآرام متوجه میشوند که تصویر قدیمیشان از خود، دیگر با واقعیت زندگیشان جور نیست. فیلم همچنین از این تصور سادهانگارانه فاصله میگیرد که دوستی الزاماً به معنای فهم کامل یکدیگر است. این مردان به هم نزدیکاند، اما نزدیکیشان مانع خودفریبی، رنجش یا فاصله نمیشود.
جمع دوستان برای آنان هم پناهگاه است و هم آینه: کنار هم میتوانند لحظهای از تنهایی دور شوند، اما همین جمع گاه ناتوانیهایشان را آشکارتر میکند. عنوان فیلم نیز با افزودن «دیگران» به نام سه مرد، یادآور میشود که زندگی جمعی از قهرمانان اصلی فراتر میرود؛ شبکهای از رابطهها و آدمهاست که هر کدام اثری بر دیگری میگذارند.
شخصیتپردازی؛ میان همدلی و انتقاد نقطهٔ قوت مهم فیلم، پرداخت شخصیتهایی است که بهآسانی به نمونههای اخلاقی یا نمادهای یک طبقه تبدیل نمیشوند. وینسنت میتواند دلنشین و سرزنده باشد، اما جذابیتش مشکلاتی را که باید با آنها روبهرو شود از میان نمیبرد. فرانسوا با حرفهای که زمانی میتوانسته معنا و رسالت داشته باشد، اکنون نسبتی عملگرایانهتر پیدا کرده است.
« همین انتخاب، تجربهٔ میانسالی را باورپذیر میکند. »
شخصیتها و اجرا
پل نیز در برابر رکود خلاقهاش نه بهصورت نبوغی رمانتیک، بلکه همچون انسانی گرفتار تردید و سکون دیده میشود. این تفاوتها به فیلم اجازه میدهد بحران را یکسان و نسخهبرداریشده نشان ندهد. در عین حال، نگاه سوته بیطرفیِ سرد نیست. او شخصیتهایش را بهخاطر ضعفها تحقیر نمیکند؛ به آنها نزدیک میماند، حتی هنگامی که تناقضهایشان آشکار میشود.
چنین همدلیای به معنای تأیید همهٔ انتخابهای آنان نیست. فیلم مجال میدهد که تماشاگر هم جذابیت جمع را احساس کند و هم ببیند چگونه برخی از مردان پشت شوخطبعی، موفقیت حرفهای یا عادتهای جاافتاده پنهان میشوند. گروه بازیگران و واقعیتِ رابطهها بازیها از جنس جلوهگری نیستند؛ قوتشان در تفاوت لحن و حضور هر بازیگر در جمع شکل میگیرد.
ایو مونتان به وینسنت گرمایی میبخشد که میتواند هم واقعی و دلپذیر باشد و هم پوششی برای اضطراب. میشل پیکولی در نقش فرانسوا، فاصلهٔ میان اقتدار حرفهای و آشفتگی خصوصی را با خویشتنداری منتقل میکند. سرژ رگیانی نیز پل را نه به شکل یک نویسندهٔ اسطورهای، بلکه همچون آدمی نشان میدهد که دشواری کارش بخشی از دشواریِ بودن او شده است.
« پل نیز در برابر رکود خلاقهاش نه بهصورت نبوغی رمانتیک، بلکه همچون انسانی گرفتار تردید و سکون دیده میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ژرار دوپاردیو در میان این جمع حضوری متفاوت دارد و بر تنش میان نسلها و شیوههای زیستن میافزاید. اثر بازیگران فقط به شخصیتهای محوری محدود نیست. فیلم از رفتوآمد آدمهای اطراف و از واکنشهای کوچک در جمع سود میبرد؛ بهگونهای که رابطهها گاهی بیش از گفتوگوهای صریح، در حالت چهره، تغییر موضوع یا سکوت معنا پیدا میکنند.
این شیوه به فضای جمعی فیلم جان میدهد و کمک میکند دوستی، چیزی فراتر از توضیح داستانی باقی بماند: رابطهای که در طول زمان ساخته شده و به همین دلیل، هم صمیمیت دارد و هم بارِ خاطره و انتظار. کارگردانی و ریتم زندگی روزمره کارگردانی سوته بر مشاهده استوار است. او به جای آنکه هر صحنه را به نقطهٔ عطفی بزرگ تبدیل کند، به جریان زندگی اعتماد میکند و اجازه میدهد گفتوگوها، دیدارها و برخوردهای معمولی در کنار هم معنا بسازند.
این رویکرد، حس نزدیکی و واقعگرایی میآفریند؛ انگار تماشاگر بهجای تماشای نمایشگاهی از بحرانها، مدتی را در مجاورت آدمهایی میگذراند که زندگیشان پیش از ورود ما جریان داشته و پس از خروج ما نیز ادامه خواهد یافت. ریتم روان فیلم از حادثهپردازی نمیآید، بلکه از تغییر ظریف حالوهوا و جابهجایی توجه میان آدمها نیرو میگیرد.
« ژرار دوپاردیو در میان این جمع حضوری متفاوت دارد و بر تنش میان نسلها و شیوههای زیستن میافزاید. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، همین ویژگی میتواند برای برخی مخاطبان به کندی بینجامد. روایت اپیزودیک و کمحادثه، الزاماً همهٔ خطوط داستانی را به نقطهای پرهیجان نمیرساند؛ گاهی بیشتر بر انباشت جزئیات تکیه دارد تا بر حرکت تند داستان. این انتخاب از نظر هنری منسجم است، اما نیازمند آمادگی برای دیدن درامی است که رخدادهایش اغلب کوچکاند و اثرشان دیرتر آشکار میشود.
گفتوگوها و مرزهای نگاه فیلم گفتوگوها بخش مهمی از بافت فیلماند. آنها نه فقط اطلاعات داستان را منتقل میکنند، بلکه نشان میدهند شخصیتها چگونه خود را به دیگران عرضه میکنند و چه چیزهایی را پشت کلمات پنهان نگه میدارند. بااینحال، گاهی بار درام بیش از اندازه بر گفتوگو تکیه میکند.
تماشاگرانی که انتظار دگرگونیهای روایی آشکار یا پیچشهای چشمگیر دارند، ممکن است حس کنند فیلم در برخی مقاطع در همان حلقهٔ بحثها و تأملها باقی مانده است. محدودیت مهمتر، تمرکز نامتوازن بر تجربهٔ مردان میانسال است. زنان در مناسبات عاطفی و خانوادگی نقش مؤثری دارند، اما فیلم کمتر از همان گسترهای که برای بحرانهای مردان صرف میکند، به جهان درونی آنان میپردازد.
« بااینحال، همین ویژگی میتواند برای برخی مخاطبان به کندی بینجامد. »
جمعبندی
در نتیجه، برخی از شخصیتهای زن بیشتر از دریچهٔ اثرشان بر زندگی مردان دیده میشوند تا بهعنوان سوژههایی با بحرانها و خواستههای مستقل. این کاستی، پیچیدگی کلی فیلم را از میان نمیبرد، اما دامنهٔ نگاه آن را محدود میکند. جمعبندی «وینسنت، فرانسوا، پل و دیگران» بیش از آنکه فیلمی دربارهٔ یک بحران تعیینکننده باشد، پرترهای از فرسایش آرامِ اطمینانهاست: دوستیهایی که با گذر زمان تغییر میکنند، آرمانهایی که رنگ میبازند و آدمهایی که ناچارند تصویر خود را دوباره بسنجند.
واقعگرایی شخصیتپردازی، بازیهای طبیعی و کارگردانی سنجیده، به فیلم صمیمیتی ماندگار میبخشند؛ در مقابل، ریتم کمحادثه، اتکای فراوان به گفتوگو و محدودیت نگاهش به زنان ممکن است فاصلهای میان اثر و بخشی از مخاطبان ایجاد کند. قدرت فیلم در پاسخهای قطعی یا پایانبندیهای پرهیاهو نیست، بلکه در توجه به زندگی میان لحظههای مهم است.
سوته نشان میدهد که بحران گاه نه با صدای بلند، بلکه در تکرار روزها و در فاصلهٔ میان آنچه آدمها میگویند و آنچه از گفتنش پرهیز میکنند شکل میگیرد. از همین رو، فیلم بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، تجربهای برای مکثکردن و تماشای روابط انسانی است.
« این کاستی، پیچیدگی کلی فیلم را از میان نمیبرد، اما دامنهٔ نگاه آن را محدود میکند. »
ثبت دیدگاه