نقد و بررسی
نقد سرگیجه (Vertigo) | 1958
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان تعلیق و سرگیجه «سرگیجه» آلفرد هیچکاک از آن فیلمهایی است که معما را نه صرفاً برای گشودن گره داستانی، بلکه برای کشاندن تماشاگر به درون ذهنی ناآرام به کار میگیرد. جان «اسکاتی» فرگوسن، کارآگاه بازنشستهای که ترس از بلندی در او ریشه دوانده، مأمور میشود رفتارهای نامتعارف همسر دوستی قدیمی را زیر نظر بگیرد.
اما هرچه بیشتر در زندگی آن زن جستوجو میکند، فاصلهاش با نگاه بیطرفانهٔ یک کارآگاه کمتر میشود. فیلم از همین نقطه، آرام و پیوسته، از تعقیب بیرونی به سفری درونی تغییر مسیر میدهد: سفری دربارهٔ ترس، میل، حافظه و آنچه انسان حاضر است برای حفظ تصویری دلخواه انجام دهد. هیچکاک اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و بهجای تکیه بر حادثههای پیدرپی، حسِ ناخوشایندِ نادانستن را میپرورد.
اشیا، مکانها و رفتارها گویی معنایی پنهان دارند، اما فیلم عجلهای برای توضیحشان ندارد. همین تعویق سبب میشود تماشاگر، مانند اسکاتی، در پی یافتن الگویی بگردد و در عین حال از این احتمال بترسد که شاید آن الگو ساختهٔ ذهن خودش باشد. تعلیق فیلم بیش از آنکه بر خطر آشکار استوار باشد، از شکافی میآید که میان آنچه دیده میشود و آنچه میتوان از آن فهمید شکل میگیرد.
وسواس؛ نیروی پیشبرندهٔ داستان هستهٔ عاطفی فیلم، شیفتگی اسکاتی است؛ احساسی که بهتدریج از کنجکاوی حرفهای فراتر میرود و به نیرویی چیره بدل میشود. جذابیت اثر در آن است که این دلبستگی را همچون عشقی آرمانی و بیخطر عرضه نمیکند. در آن، میل به شناختن دیگری با میل به تصاحب او درهم میآمیزد و پرسش دشواری پیش میآید: آیا اسکاتی به زنی واقعی دل بسته، یا به تصویری که از او ساخته است؟
« اما هرچه بیشتر در زندگی آن زن جستوجو میکند، فاصلهاش با نگاه بیطرفانهٔ یک کارآگاه کمتر میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این پرسش را با قضاوتی ساده پاسخ نمیدهد. بهجای آن، تماشاگر را وامیدارد پیامدهای نگاه اسکاتی را ببیند؛ نگاهی که هم جستوجوگر است و هم محدودکننده. او میخواهد راز دیگری را بفهمد، اما همزمان میکوشد آن دیگری را در قالبی که برایش قابلتحمل و خواستنی است نگه دارد. این تنش به اثر صورتی تلخ میدهد و آن را از یک داستان معمایی متعارف دور میکند.
وسواس در «سرگیجه» صرفاً خصلتی روانشناختی نیست؛ شیوهای برای دیدن جهان است که میتواند واقعیت را زیر سایهٔ آرزو قرار دهد. بازیها و شخصیتها جیمز استوارت در نقش اسکاتی از آن تصویری فاصله میگیرد که معمولاً با نقشهای دلپذیر و خوشقریحهٔ او پیوند خورده است. حضورش در آغاز همچنان صمیمی و آشناست، اما همین آشنایی بهتدریج رنگی ناآرام پیدا میکند.
استوارت ترس را در حرکات و مکثهای کوچک جای میدهد و سپس، با تغییر تدریجی رفتار شخصیت، تماشاگر را با جنبههایی از او روبهرو میکند که نه قهرمانانهاند و نه آسان میتوان از کنارشان گذشت. کار او به فیلم کمک میکند تا وسواس اسکاتی را نه یک ایدهٔ انتزاعی، بلکه روندی انسانی و نگرانکننده نشان دهد.
کیم نواک نیز در مرکز رمزآلودگی فیلم قرار دارد. اجرای او بر پایهٔ تغییرات ظریف بنا شده است: سکوتها، نگاههای گریزپا و فاصلهای که میان ظاهر آرام شخصیت و آشفتگی احتمالی درونی او حس میشود. نواک به نقش خود کیفیتی میبخشد که تماشاگر را همزمان به نزدیکشدن و بدگمانشدن فرامیخواند. باربارا بل گدس، در نقش میج، حضوری متفاوت دارد؛ واقعگرایانهتر و نزدیکتر به زندگی روزمره.
« فیلم این پرسش را با قضاوتی ساده پاسخ نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
همین تفاوت، جهان عاطفی فیلم را غنی میکند و یادآور میشود که بیرون از مدار شیفتگی اسکاتی نیز رابطهها و امکانهای دیگری وجود دارند، هرچند او به دشواری آنها را میبیند. سانفرانسیسکو؛ شهری در مقام ذهن سانفرانسیسکو در فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا نیست؛ معماری و جغرافیای شهر به زبان تصویری اثر بدل میشوند.
خیابانهای شیبدار، برجها، پلها و بناهای تاریخی فضایی میسازند که در آن ارتفاع همواره حضور دارد؛ گاه بهصورت خطر ملموس و گاه به شکل استعارهای از بیثباتی روانی. شهر با گذشته و اکنون خود، با نماهای باز و گوشههای پنهانش، حالتی دوگانه مییابد: هم واقعی و ملموس است و هم مانند خاطرهای مهآلود به نظر میرسد.
این مکانها، حرکت شخصیتها را نیز معنادار میکنند. رفتوآمد در شهر به شکل جستوجویی تکرارشونده درمیآید؛ گویی اسکاتی بهجای آنکه فقط خیابانها را دنبال کند، در حال گردش پیرامون تصویری ذهنی است که نمیتواند از آن فاصله بگیرد. پیوند میان فضا و روان، یکی از دلایلی است که تصاویر فیلم پس از پایان تماشا نیز در ذهن میمانند.
لوکیشنها نه تنها زیبایی بصری دارند، بلکه در ساختن حس تعلیق و انزوا سهمی اساسی ایفا میکنند. تصویر، رنگ و موسیقی فیلمبرداری رابرت برکس و شیوهٔ میزانسن هیچکاک، دیدن را به تجربهای جسمانی تبدیل میکنند. قابها اغلب چنان طراحی شدهاند که ارتفاع، عمق و فاصله را برجسته کنند؛ دوربین فقط رویدادها را ثبت نمیکند، بلکه آشفتگی ادراک را به تماشاگر منتقل میسازد.
« این مکانها، حرکت شخصیتها را نیز معنادار میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نماهای مشهورِ تغییر پرسپکتیو، با کشیدهشدن همزمان دوربین و تغییر فاصلهٔ کانونی، حس سرگیجه را از سطح موضوع داستان به فرم سینمایی میآورند. نتیجه، لحظهای است که تماشاگر صرفاً دربارهٔ ترس شخصیت نمیشنود، بلکه آن را در تجربهٔ دیدن خود احساس میکند. رنگها نیز بار عاطفی دارند. سبز، خاکستری و قرمز در فضاسازی فیلم نقشی فراتر از تزئین ایفا میکنند و به رؤیاگونگی یا اضطراب صحنهها شدت میبخشند.
موسیقی برنارد هرمن، با جملههای کشیده و موتیفهای چرخان، حس بازگشت و گرفتارشدن را تقویت میکند. موسیقی بهجای آنکه صرفاً وقوع خطر را اعلام کند، فضای ذهنی فیلم را میسازد؛ فضایی که در آن اشتیاق و هراس گاه چنان به هم نزدیک میشوند که تشخیص مرز میانشان دشوار است. ریتم و دشواریهای فیلم آرامش روایی «سرگیجه» برای همهٔ تماشاگران یکسان اثر نمیکند.
فیلم در بخشهایی مکثهای طولانی دارد و توجهش را به تکرار، مشاهده و دگرگونیهای تدریجی میسپارد. این انتخاب از نظر تماتیک معنادار است: وسواس معمولاً با تکرار و بازگشت همراه است، نه با حرکت شتابان بهسوی حل مسئله. بااینحال، همین مکثها ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار تعلیقی پرحادثه دارند، کشدار جلوه کند.
فیلم گاهی آنقدر در حالوهوای خود مکث میکند که انرژی روایت افت میکند. پیچیدگی داستان نیز بخشی از جذابیت و همزمان یکی از موانع آن است. تماشاگر باید به جزئیات رفتاری و بصری توجه کند و برای مدتی با پرسشهایی بیپاسخ بماند. اگر این ابهام را دعوتی برای مشارکت در تجربهٔ شخصیت بدانیم، فیلم بسیار مؤثر است؛ اما اگر انتظار داشته باشیم همهٔ نشانهها سریع و بیابهام به یک پاسخ واحد برسند، ممکن است روایت دشوار یا حتی تصنعی به نظر آید.
« نتیجه، لحظهای است که تماشاگر صرفاً دربارهٔ ترس شخصیت نمیشنود، بلکه آن را در تجربهٔ دیدن خود احساس میکند. »
قوتها و کاستیها
همچنین شیوهٔ جمعبندی فیلم میتواند برای برخی شتابزده احساس شود، بهویژه اگر از آن انتظار توضیحی مفصل و آرام داشته باشند. بااینحال، فشردگی پایان با تلخی و بیقراری کلی اثر سازگار است و اجازه نمیدهد آسودگیِ یک حلوفصل ساده بر آن سایه بیندازد. جمعبندی «سرگیجه» هم فیلمی معمایی است و هم کاوشی روانشناختی در میل انسان به بازسازی واقعیت بر پایهٔ خواستههای خود.
نقاط قوتش در فضاسازی کمنظیر، بازیهای چندلایه، استفادهٔ خلاقانه از دوربین و موسیقی، و پیوند اندیشه با تصویر آشکار میشوند. در کنار آنها، ریتم آرام و روایت پیچیده میتوانند تجربهای نابرابر بسازند؛ فیلمی که برای برخی تماشاگران مسحورکننده و برای برخی دیگر بیش از اندازه کشدار است.
بااینهمه، ارزش اثر فقط به قدرت معمای آن وابسته نیست. اهمیت ماندگارش از این میآید که پس از تماشا، پرسشهایی دربارهٔ عشق، کنترل و حقیقت باقی میگذارد: آیا میتوان دیگری را بیآنکه او را به تصویر دلخواه خود بدل کنیم دوست داشت؟ و وقتی خاطره و آرزو بر نگاه ما مسلط میشوند، چه چیزی از واقعیت باقی میماند؟
«سرگیجه» پاسخ آسانی عرضه نمیکند؛ در عوض، تماشاگر را در همان چرخش ناآرامی نگه میدارد که عنوان فیلم وعده میدهد.
« بااینهمه، ارزش اثر فقط به قدرت معمای آن وابسته نیست. »
ثبت دیدگاه