نقد و بررسی
نقد ورمیلیو (Vermiglio) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روستا بهمثابه جهان در «ورمیلیو»، روستای کوهستانیِ عنوان فیلم نه پسزمینهای چشمنواز برای یک ماجرای عاشقانه، بلکه جهانی کامل با قواعد، سلسلهمراتب و سکوتهای خاص خود است. داستان در واپسین ماههای جنگ جهانی دوم میگذرد؛ زمانی که ورود پیِترو، سربازی فراری از جنوب ایتالیا، به خانهٔ خانوادهٔ آموزگار روستا، تعادل زندگی روزمره را برهم میزند.
اما مائورا دلپرو از این موقعیت آشنا برای ساختن ملودرامی پرشتاب بهره نمیگیرد. نگاه او بیشتر متوجه خانه، مدرسه، کارهای روزانه و مناسباتی است که سرنوشت آدمها را شکل میدهند. در این جهان کوچک، حادثهها همسنگِ عادتها هستند و گاه یک گفتوگوی کوتاه یا سکوتی طولانی، بهاندازهٔ یک رویداد بزرگ معنا پیدا میکند.
عنوان فیلم به مکانی واقعی در ناحیهٔ آلپ ایتالیا اشاره دارد؛ مکانی که با کوهستان، برف و فاصلهاش از شهرهای بزرگ، حس انزوا را به تجربهای ملموس بدل میکند. روستا در آستانهٔ پایان جنگ قرار دارد، اما جنگ در بسیاری از لحظهها دور و نامرئی میماند: حضوری که بیشتر از راه اضطراب، غیبت و محدودیت به زندگی مردم راه مییابد.
این انتخاب، توجه را از میدان نبرد به خانههایی میبرد که تاریخ در آنها به شکل فشارهای روزمره و تصمیمهای دشوار رسوب میکند. روایتِ زندگی، نه فقط ماجرا فیلم داستان خانوادهٔ پرجمعیتِ چزاره، آموزگار روستا، را در کنار ماجرای ورود پیِترو و شکلگیری رابطهٔ او با لوسیا دنبال میکند. بااینحال، روایت به یک زوج یا یک خط داستانی محدود نمیماند.
« اما مائورا دلپرو از این موقعیت آشنا برای ساختن ملودرامی پرشتاب بهره نمیگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خانه پر از صداها و رفتوآمدهاست و هر عضو خانواده، بهویژه دختران، درگیر خواستهها و محدودیتهایی است که همیشه فرصت بیان صریح نمییابند. دلپرو بهجای آنکه شخصیتها را صرفاً در خدمت پیشبرد پیرنگ قرار دهد، به زندگی جمعیشان مجال میدهد تا بهآرامی پیش چشم تماشاگر شکل بگیرد. از همینجا یکی از دوگانگیهای اصلی فیلم پدید میآید.
برای تماشاگرانی که انتظار دارند هر صحنه گرهی تازه بسازد یا داستان پیوسته به سوی نقطهٔ اوج حرکت کند، این روش ممکن است کند و حتی پراکنده به نظر برسد. بعضی روایتهای فرعی و مکثها، بهجای آنکه فوراً به نتیجهای روشن برسند، در هوا باقی میمانند. اما در منطق فیلم، زندگی روستا مجموعهای از رخدادهای بزرگ و منظم نیست؛ اتفاقها در دل کارهای تکراری، روابط خانوادگی و انتظارهای روزانه روی میدهند.
آنچه کمحادثه به نظر میرسد، در واقع انباشته از تغییرهای کوچک است. زمانِ کند و ریتمِ سنجیده ریتم «ورمیلیو» آرام و تأملی است؛ فیلم میخواهد تماشاگر را نه فقط از سرگذشت شخصیتها، بلکه از آهنگ زیستن آنان آگاه کند. نماهای طولانی، فاصلهگذاری میان رویدادها و پرهیز از توضیحهای شتابزده، به این حس کمک میکند.
دوربین اغلب بهجای تعقیب هیجان، در فضا میماند و اجازه میدهد نگاه تماشاگر در میان آدمها، اشیا و چشماندازها حرکت کند. نتیجه، تجربهای است که بیش از آنکه بر تعلیق تکیه کند، بر مشاهده استوار است. این شیوه در بهترین لحظههایش به فیلم عمق میدهد؛ احساسات ناگفته مجال پیدا میکنند و سکوت به بخشی از معنای صحنه بدل میشود.
« از همینجا یکی از دوگانگیهای اصلی فیلم پدید میآید. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، صبر فیلم همیشه به کشف تازهای منتهی نمیشود. گاهی مکثها طولانیتر از ظرفیتیاند که موقعیت در اختیارشان میگذارد و برخی بخشها حس کشآمدن پیدا میکنند. بنابراین اعتراض به کندی فیلم را نمیتوان صرفاً ناشی از بیحوصلگی دانست: تماشاگر ممکن است با فضای اثر همراه باشد، اما همچنان احساس کند روایت در بعضی نقاط بیش از اندازه درجا میزند.
خانه، قدرت و جایگاه زنان یکی از محورهای مهم فیلم، نظم مردسالارانهای است که در زندگی روزمره حضور دارد، بیآنکه همیشه به شکل خشونتی آشکار ظاهر شود. چزاره نه فقط پدر خانواده، بلکه آموزگار و مرجعی بانفوذ در جامعهٔ کوچک روستاست. اختیار او در خانه و مدرسه، بر آیندهٔ فرزندان اثر میگذارد؛ بهویژه بر دخترانی که باید میان میل شخصی و نقشهایی که خانواده و جامعه برایشان در نظر گرفتهاند، راهی پیدا کنند.
فیلم این ساختار را با خطابههای صریح توضیح نمیدهد، بلکه آن را در تقسیم مسئولیتها، سکوتها و تصمیمهایی نشان میدهد که ظاهراً عادیاند. لوسیا در مرکز بخشی از این تنش قرار میگیرد، اما نگاه فیلم به دختران خانواده محدود به او نیست. خواهرانش نیز در موقعیتهایی متفاوت، شکلهای گوناگونِ سازگاری، مقاومت یا سردرگمی را تجربه میکنند.
مادر خانواده هم در دل مسئولیتهای بیپایانش حضوری پررنگ دارد، هرچند فضای اجتماعی به او امکان نمیدهد آزادانه خواستههایش را دنبال کند. قدرت فیلم در این است که رنج را فقط به یک شخصیت نسبت نمیدهد؛ نشان میدهد چگونه قواعد جمعی، حتی بدون نیت بدِ آشکار، زندگی افراد را محدود میکنند. عشق در سایهٔ جنگ و فقدان رابطهٔ لوسیا و پیِترو سرچشمهٔ تغییری عاطفی در خانه است، اما فیلم آن را به قصهای رؤیایی و جدا از واقعیت بدل نمیکند.
« بااینحال، صبر فیلم همیشه به کشف تازهای منتهی نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پیِترو با خود تجربهای از جنگ و فرار را میآورد؛ گذشتهای که همهٔ جزئیاتش بیدرنگ در دسترس دیگران نیست. همین ناپیدایی، به رابطه حالوهوایی آمیخته با امید و نگرانی میبخشد. عشق در اینجا نیرویی است که لحظهای دریچهای تازه میگشاید، اما نمیتواند جهان بیرون را از میان ببرد یا پیامدهای تصمیمها را متوقف کند.
در کنار این دلبستگی، فقدان و سوگ نیز حضوری مداوم دارند. فیلم اندوه را با تأکیدهای پرشور یا صحنههای احساساتیِ تصنعی عرضه نمیکند؛ آن را در بافت زندگی مینشاند، جایی که کار و وظیفه حتی در روزهای دشوار ادامه مییابند. این خویشتنداری، برخی لحظهها را مؤثرتر میکند، زیرا تماشاگر خود باید فاصلهٔ میان ظاهر آرام آدمها و عاطفهٔ نهفته در آنها را دریابد.
البته همین پرهیز از تصریح عاطفی ممکن است برای کسانی که به روایتهای پرکشمکش و بیان مستقیم احساسات خو گرفتهاند، سردی یا فاصلهای ناخواسته ایجاد کند. تصویر و صدا؛ حافظهای برفی تصویرپردازی فیلم از مهمترین ابزارهایش برای ساختن جهان روستاست. چشماندازهای کوهستانی، درختان پوشیده از برف و نور سرد زمستان، تنها زیبایی بصری نمیآفرینند؛ آنها انزوا، سختی اقلیم و بستهبودن افق زندگی را نیز منتقل میکنند.
با تغییر فصل و جابهجایی نور، زمان در تصویر حس میشود، بیآنکه لازم باشد پیوسته با نشانههای توضیحی اعلام شود. قابها گاه حالوهوای نقاشی یا عکسی قدیمی دارند؛ انگار رویدادها از فاصلهٔ حافظه بازسازی شدهاند، نه فقط ثبت. در کنار منظرههای وسیع، فیلم به جزئیات مادی زندگی نیز توجه دارد: فضای خانه، خوراک، کارهای روزانه و حضور چند نسل زیر یک سقف.
« پیِترو با خود تجربهای از جنگ و فرار را میآورد؛ گذشتهای که همهٔ جزئیاتش بیدرنگ در دسترس دیگران نیست. »
قوتها و کاستیها
این جزئیات مانع میشوند که روستا به کارتپستالی زیبا و بیدرد بدل شود. در عین حال، زیبایی بصری گاهی چنان چشمگیر است که خطر دارد رنج شخصیتها را به تصویری تماشایی تبدیل کند. فیلم عموماً با پیوند دادن چشمانداز به سرنوشت و انزوای آدمها از این دام فاصله میگیرد، اما در بعضی لحظهها میتوان احساس کرد که تأکید بر مکث و منظره از حرکت دراماتیک پیشی میگیرد.
بازیها و حضورهای خاموش بازیها با لحن کلی فیلم هماهنگاند: کماغراق، متکی بر نگاه و رفتار، و دور از تأکیدهای نمایشی. مارتینا اسکرینزی در نقش لوسیا حضوری آرام اما نافذ دارد؛ تغییرهای درونی شخصیت را نه با توضیح، بلکه با واکنشهای کوچک و نحوهٔ قرارگرفتنش در جمع منتقل میکند. جوزپه دِ دومنیکو نیز پیِترو را مردی کمحرف و تا حدی سربسته میسازد؛ شخصیتی که گذشتهاش را بهآسانی در اختیار دیگران نمیگذارد.
در نقشهای خانوادگی، هماهنگی گروه بازیگران اهمیت ویژهای دارد، زیرا بسیاری از صحنهها بر حس واقعیِ همزیستی و آشنایی میان اعضای خانه تکیه میکنند. فیلم به بازیگران اجازه میدهد در دل موقعیتها حضور داشته باشند، نه اینکه همواره معنای صحنه را برای تماشاگر شرح دهند. این انتخاب به طبیعتگرایی اثر کمک میکند، اما گاهی کمبود تمایز میان خطوط روایی نیز از همین رویکرد ناشی میشود: شخصیتها و کشمکشهای متعدد ممکن است زمان کافی برای پرداخت برابر پیدا نکنند.
نتیجه، جمعی زنده و باورپذیر است که در عین حال، همهٔ اعضایش به یک اندازه در ذهن نمیمانند. جمعبندی «ورمیلیو» فیلمی است که باید با آهنگ خودش دیده شود: آرام، جزئینگر و بیش از آنکه بر پیچشهای داستانی تکیه کند، بر زندگی روزمره و فشارهای پنهان آن متمرکز است. تصویرهای کوهستانی، حس ملموس مکان، بازیهای فروخورده و توجه به جایگاه زنان در جامعهای بسته، به آن هویتی روشن میبخشند.
« این جزئیات مانع میشوند که روستا به کارتپستالی زیبا و بیدرد بدل شود. »
جمعبندی
در مقابل، ریتم کند، مکثهای فراوان و پراکندگی نسبی روایت ممکن است برای بخشی از تماشاگران خستهکننده باشد؛ زیبایی بصری نیز همیشه به تنهایی نمیتواند این کندی را جبران کند. ارزش فیلم در آن است که روستا را نه پناهگاهی شاعرانه و بیتناقض، بلکه جامعهای با گرما، محدودیت و زخمهای خودش نشان میدهد.
عشق و فقدان در آن نه دو سوی جدا از زندگی، بلکه نیروهاییاند که در کنار کار روزانه، اقتدار خانوادگی و تغییرات تاریخی حضور دارند. برای مخاطبی که سینمای تأملی و مبتنی بر مشاهده را دوست دارد، «ورمیلیو» تجربهای غنی و بهیادماندنی است؛ برای تماشاگرِ خواهان پیشروی سریع و گرهگشاییهای پیدرپی، همان فضیلتها ممکن است به مانع بدل شوند.



ثبت دیدگاه