نقد و بررسی
نقد چراغهای متنوع (Variety Lights) | 1950
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چراغهای رنگارنگ و زندگی پشت آنها «چراغهای رنگارنگ» بیش از آنکه داستانی دربارهٔ کامیابی در صحنه باشد، روایتی دربارهٔ فاصلهٔ میان رؤیای هنرمندانه و واقعیت روزمرهٔ هنرمندان است؛ فاصلهای که در آن شور و خودباوری میتواند هم مایهٔ امید باشد و هم پوششی برای خودفریبی. فیلم، گروهی دورهگرد را دنبال میکند که با نمایشهایی کممایه اما پرشور، از شهری به شهر دیگر میروند.
ورود لیلی آنتونلی به این جمع، تعادل شکنندهٔ گروه را برهم میزند و مناسبات عاطفی و حرفهای میان اعضا را دگرگون میکند. فیلم را فدریکو فلینی و آلبرتو لاتوادا بهطور مشترک کارگردانی کردهاند؛ اثری که آغاز مسیر کارگردانی فلینی بهشمار میآید، اما همزمان از حضور و تجربهٔ لاتوادا نیز بهره میبرد.
حاصل، فیلمی است که از یک سو به زندگی ملموس هنرمندان کمدرآمد نزدیک میشود و از سوی دیگر، از همان ابتدا نشانههایی از علاقهٔ فلینی به شخصیتهای نامتعارف، نمایشگری و جهانهای حاشیهای را در خود دارد. گروه دورهگرد؛ جماعتی از آرزومندان گروه چکو دال مونته نه مجموعهای از ستارگان، بلکه جمعی از آدمهای معمولی است که به اجرا و تشویق تماشاگران دل بستهاند.
استعدادشان محدود است، درآمدشان ناچیز و آیندهشان نامطمئن؛ بااینحال، جدیت و غرورشان در برابر صحنه چنان است که گویی هر شب در آستانهٔ یک پیروزی بزرگ ایستادهاند. این فاصلهٔ مضحک و درعینحال تأثربرانگیز، سرچشمهٔ اصلی طنز فیلم است. طنز «چراغهای رنگارنگ» از تحقیر شخصیتها پدید نمیآید.
« فیلم، گروهی دورهگرد را دنبال میکند که با نمایشهایی کممایه اما پرشور، از شهری به شهر دیگر میروند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم به خامی اجراها و بزرگی ادعاهای آنان میخندد، اما خودِ آدمها را با مهربانی مینگرد. هر یک برای خود تصوری از آینده دارد و هر اجرا، هرچند کوچک و ناپایدار، فرصتی برای اثبات خویش است. به همین سبب، شوخیهای فیلم بهتدریج رنگی اندوهناک پیدا میکنند: شکست این هنرمندان فقط ناکامی در حرفه نیست، بلکه فروریختن تصویری است که از خود ساختهاند.
چکو، لیلی و ملینا؛ سه نسبت با رؤیا چکو شخصیتی پیچیدهتر از یک مدیر خودخواه یا مردی هوسران است. او دوست دارد خود را هنرمندی بزرگ و راهبر آیندهای درخشان بداند، اما فاصلهٔ میان این خودتصویر و توان واقعیاش مدام آشکار میشود. او در مقام مدیر گروه، بهظاهر اختیار دارد؛ بااینحال، در برابر جذابیت شهرت و امید به موفقیت، تصمیمهایش بیش از آنکه بر تدبیر استوار باشند، از خیالپردازی و خودباوری تغذیه میشوند.
همین تناقض، او را هم خندهآور میکند و هم انسانی. لیلی با ورودش نیروی تازهای به فیلم میآورد. زیبایی و سرزندگی او نگاه تماشاگران را به خود جلب میکند، اما شخصیتش صرفاً وسیلهای برای برهمزدن روابط دیگران نیست. جاهطلبی او نشان میدهد که چگونه صحنه میتواند برای کسی که فرصت اندکی در اختیار دارد، راهی برای رهایی و پیشرفت باشد.
در مقابل، ملینا با نوعی وفاداری خاموش و رنجدیده به چکو پیوند خورده است. مثلث این سه شخصیت، فیلم را از یک روایت ساده دربارهٔ ورود چهرهای تازه به گروه فراتر میبرد و پرسشی اخلاقی پیش میکشد: چه کسی حق دارد رؤیای خود را دنبال کند، و هزینهٔ آن را چه کسی میپردازد؟ جولیتا ماسینا و هنر بیان ناگفتهها بازیها طبیعی و پرتحرکاند و بهخوبی با فضای بیتکلف فیلم تناسب دارند.
« فیلم به خامی اجراها و بزرگی ادعاهای آنان میخندد، اما خودِ آدمها را با مهربانی مینگرد. »
شخصیتها و اجرا
پپینو د فیلیپو به چکو حالتی پرمدعا و درعینحال آسیبپذیر میبخشد؛ مردی که میخواهد فرمانروای صحنه باشد، اما گاه حتی از فهمیدن آنچه در پیرامونش میگذرد بازمیماند. کارلا دل پوجو نیز لیلی را با آمیزهای از شادابی، خودآگاهی و بلندپروازی بازی میکند و از تبدیل او به تصویری یکبعدی از «زیبایی فریبنده» فاصله میگیرد.
بااینهمه، اجرای جولیتا ماسینا بهویژه ماندگار است. ملینا احساسات خود را بیشتر از راه نگاه، مکث و تغییرهای ظریف حالت چهره آشکار میکند تا با توضیحهای مستقیم. ماسینا رنج شخصیت را به ملودرامی آشکار تبدیل نمیکند؛ در عوض، اندوه او را در لحظههایی کوتاه و خاموش جای میدهد. این خویشتنداری سبب میشود ملینا در میان هیاهوی نمایشها حضوری عاطفی و انسانی داشته باشد.
بازی او به فیلم یادآوری میکند که پشت خندههای پرسروصدا و ادعاهای بزرگ، کسانی هستند که شکست دیگران را از نزدیک و بیپناه تجربه میکنند. پشتصحنه؛ تماشاخانهای برای ناکامیها یکی از جذابیتهای اصلی فیلم، توجه به زندگی پشت صحنه است: سفرها، انتظارها، گفتوگوهای پراکنده، آمادهشدن برای اجرا و مواجهه با تماشاگرانی که واکنششان قابل پیشبینی نیست.
صحنه در این جهان نه قلمرویی جادویی، بلکه محل کار و گذران زندگی است؛ جایی که لباس پرزرقوبرق و ژست نمایشی، فقر و اضطراب را پنهان نمیکند. اجراها گاه آنقدر ناشیانهاند که خنده برمیانگیزند، اما فیلم این خنده را با تحقیر نمیآمیزد. این فضای پشتصحنه به گروه، هویتی جمعی میدهد. شخصیتهای فرعی، با رفتارها و استعدادهای ناهمگونشان، تصویری از جامعهای کوچک میسازند که در آن هر کس نقشی برای خود دستوپا کرده است.
« بااینهمه، اجرای جولیتا ماسینا بهویژه ماندگار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
البته همهٔ آنان به یک اندازه مجال پرداخت نمییابند؛ برخی بیشتر نشانههایی از رنگارنگی گروهاند تا شخصیتهایی کامل. بااینحال، حضورشان به فیلم بافتی زنده میبخشد و از محدودشدن آن به کشمکش عاطفی چکو و ملینا جلوگیری میکند. لحن و نگاه کارگردانی «چراغهای رنگارنگ» میان کمدی و اندوه حرکت میکند، بیآنکه این دو را بهسادگی از هم جدا سازد.
خنده معمولاً از موقعیتی برمیخیزد که شخصیتها در آن خود را جدیتر از آنچه هستند میپندارند؛ اما اندوه از آگاهی تماشاگر به محدودیتهای واقعی آنان سرچشمه میگیرد. همین همنشینی است که به فیلم گرمای انسانی میدهد. گروه دورهگرد، با همهٔ غرورهای کوچک و شکستهای مکررش، بخشی از جامعهای بزرگتر است که در آن آدمهای کمقدرت برای دیدهشدن تلاش میکنند.
در عین حال، فیلم را نباید صرفاً تصویری بیطرف از زندگی هنرمندان حاشیهای دانست. نگاه آن گاه به سوی هجو میرود و گاه به شعر؛ لحظهای از خودنمایی شخصیتها میخندد و لحظهای دیگر از نیازشان به امید دفاع میکند. این نوسان بهخوبی با موضوع فیلم سازگار است، زیرا نمایش خود عرصهٔ دوگانگی است: هنر و معاش، آرزو و حسابگری، خودنمایی و نیاز به تأیید در آن پیوسته درهم میآمیزند.
اثر، با وجود همکاری دو کارگردان، بیش از آنکه به یک بیانیهٔ سینمایی منسجم متکی باشد، از مشاهدهٔ شخصیتها و تضادهایشان نیرو میگیرد. کاستیهای روایت و ریتم ساختار فیلم تا حدی اپیزودیک است. گروه از موقعیتی به موقعیت دیگر میرود و مجموعهای از برخوردها، اجراها و تصمیمها مسیر روایت را شکل میدهند.
« بااینحال، حضورشان به فیلم بافتی زنده میبخشد و از محدودشدن آن به کشمکش عاطفی چکو و ملینا جلوگیری میکند. »
قوتها و کاستیها
این شیوه برای ساختن حس سفر و بیثباتی زندگی هنرمندان مناسب است، اما گاهی پیوند دراماتیک میان بخشها را سست میکند. بعضی صحنهها بیش از آنکه داستان را پیش ببرند، به ترسیم حالوهوا یا معرفی یکی از اعضای گروه اختصاص دارند؛ ازاینرو، ریتم در بخشهایی کند و کشدار میشود. همچنین تعدادی از شخصیتهای فرعی فرصت کافی برای تبدیلشدن به انسانهایی چندوجهی پیدا نمیکنند.
آنها در فضای جمعی فیلم حضور دارند، اما گاه بیشتر کارکرد نمایشی دارند تا نقشی مستقل در پیشبرد معنایی اثر. این محدودیت، بهویژه در مقایسه با ظرافت پرداخت ملینا و چکو، آشکار است. بااینحال، نقصها از ارزش فضای کلی فیلم نمیکاهند؛ بلکه یادآور میشوند که اثر در مرحلهای آغازین از شکلگیری زبان سینمایی فلینی قرار دارد و همهٔ ایدههایش به یک ساختار کاملاً صیقلی تبدیل نشدهاند.
جمعبندی «چراغهای رنگارنگ» فیلمی دربارهٔ هنرمندانی است که شاید در چشم جهان چندان برجسته نباشند، اما برای خود جهانی از رؤیا، غرور و امید ساختهاند. جذابیت اثر در گرهگشاییهای پرهیجان یا ساختاری بینقص نیست؛ در مشاهدهٔ آدمهایی است که با اندک امکانات، برای لحظهای دیدهشدن تلاش میکنند.
طنز مهربان، فضای زندهٔ پشت صحنه و بازی درخشان جولیتا ماسینا، فیلم را به روایتی انسانی از جاهطلبی و ناکامی بدل میکند. کندی ریتم، پراکندگی بعضی بخشها و پرداخت محدود برخی نقشهای فرعی، مانع از آن است که فیلم در تمام لحظات یکدست و پرکشش باشد. اما همین ناتمامی با جهان ناپایدار شخصیتهایش پیوندی معنادار دارد: آدمهایی که زندگیشان از اجراهای کوتاه و امیدهای تازه ساخته شده است.
« همچنین تعدادی از شخصیتهای فرعی فرصت کافی برای تبدیلشدن به انسانهایی چندوجهی پیدا نمیکنند. »
جمعبندی
اثر در نهایت نه تمجیدی ساده از رؤیاپردازی است و نه محکومیتی تلخ از جاهطلبی؛ بلکه نگاهی همدلانه به کسانی است که، حتی در ناکامی، همچنان مشتاق روشنایی صحنهاند.
ثبت دیدگاه