نقد و بررسی
نقد ون هلسینگ (Van Helsing) | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان افسانه و نمایش «Van Helsing» ساختهٔ Stephen Sommers فیلمی است که بیش از آنکه بخواهد داستانی واقعگرا یا وحشتآفرین روایت کند، از ما دعوت میکند به شهربازیِ هیولاهای کلاسیک قدم بگذاریم. گابریل ون هلسینگ، شکارچی رازآلود هیولاها، راهی ترانسیلوانیا میشود تا به آنا والریوس در نبرد با دراکولا یاری رساند؛ نبردی که پای هیولای فرانکنشتاین و افسانهٔ گرگینهها را نیز به میان میکشد.
فیلم با گردآوردن این چهرههای آشنا، از همان آغاز بر لذتِ برخورد اسطورهها تکیه میکند: اینجا قرار نیست یک هیولا در سایهها پنهان بماند؛ قرار است چندین هیولا در قابهای بزرگ و پرتحرک با یکدیگر روبهرو شوند. همین رویکرد، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیت آن. «ون هلسینگ» جهانش را نه با ظرافت و مکث، بلکه با شتاب، اغراق و وفور جلوههای دیداری میسازد.
حاصل، اثری است که گاه بیشتر از آنکه به قصهای منسجم شباهت داشته باشد، به مجموعهای از لحظههای هیجانانگیز و تصاویر بهیادماندنی میماند. گوتیکِ پرزرقوبرق فضاسازی یکی از کامیابیهای اصلی فیلم است. قلعهها، کلیساها، آزمایشگاهها، روستاهای تیره و چشماندازهای مهآلود، جهان آشنای وحشت گوتیک را به صورتی پرطمطراق و نمایشی بازسازی میکنند.
« همین رویکرد، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیت آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طراحی صحنه در پی خلق واقعیتی تاریخی و کمادعا نیست؛ همهچیز اندکی اغراقشده، تئاتری و آمادهٔ ورود به کابوسی رنگین است. این ظاهر مصنوعی، اگرچه گاه از حس واقعنمایی میکاهد، با روح ماجراجویانه و کمیکبوکی فیلم هماهنگی دارد. نورهای سرد، سایههای سنگین و معماری عظیم، بهویژه در فضاهای دراکولا، حالوهوایی هالووینی میآفرینند که همچنان یکی از نقاط قوت فیلم است.
«ون هلسینگ» از آن آثاری است که تماشایش در فصل پاییز و در جمع دوستان میتواند بخشی از لذت باشد؛ نه لزوماً به این دلیل که ترس عمیقی ایجاد میکند، بلکه چون با شور و سخاوت، عناصر آشنای قصههای هیولایی را به نمایش میگذارد. هیولاها؛ جاذبهای فراتر از قصه حضور خونآشامها، گرگینهها و هیولای فرانکنشتاین وعدهٔ اصلی فیلم است و اثر در جلب توجه بصری تماشاگر کم نمیگذارد.
هر گروه از موجودات با طراحی و حرکات خاص خود وارد صحنه میشود و فیلم پیوسته میکوشد نمایش تازهای از تواناییها و دگرگونیهایشان عرضه کند. خونآشامها، بهویژه عروسهای دراکولا، با جلوهای نمایشی و پرتحرک ظاهر میشوند؛ گرگینهها انرژی جسمانی صحنههای تعقیب و نبرد را بالا میبرند؛ و هیولای فرانکنشتاین، برخلاف تصور صرفاً ترسناک از این شخصیت، بُعدی انسانیتر و اندوهبارتر به جهان فیلم میبخشد.
« این ظاهر مصنوعی، اگرچه گاه از حس واقعنمایی میکاهد، با روح ماجراجویانه و کمیکبوکی فیلم هماهنگی دارد. »
شخصیتها و اجرا
اما انبوه موجودات و صحنههای اکشن گاهی به بهای کاهش تمرکز تمام میشود. فیلم با هر ورود تازه، نوید ماجرایی دیگر را میدهد، ولی همیشه فرصت نمیکند پیامد عاطفی یا معنایی آن را بپرورد. هیولاها بیشتر از آنکه درون یک روایت آرام و حسابشده جای بگیرند، همچون جاذبههایی برای حفظ شتاب فیلم به کار گرفته میشوند.
نتیجه، سرگرمی دیداریِ فراوانی است که گاه زیر بار خودِ نمایش، از ساختن تعلیق واقعی بازمیماند. روایتی با شتابی بیش از اندازه داستان، ایدههای فراوانی در اختیار دارد: رازهای گذشتهٔ ون هلسینگ، سرنوشت خاندان والریوس، پیمان دراکولا با هیولای فرانکنشتاین و تهدید نفرینی دیرپا. هر یک از این عناصر ظرفیت ساختن روایتی پرکشش را دارد، اما فیلم آنها را با سرعتی چنان زیاد کنار هم میچیند که کمتر فرصتی برای شکلگیری طبیعیشان باقی میماند.
پیرنگ مدام از یک رویارویی به رویارویی دیگر میجهد و اطلاعات تازه را بیشتر برای پیشبرد حرکت داستان عرضه میکند تا برای تعمیق شخصیتها. این شتاب، بهخصوص در گذار میان صحنههای اکشن و لحظههای عاطفی، محسوس است. فیلم گاهی میکوشد به تنهایی، وظیفه، هویت و انسانیت بیندیشد، اما بلافاصله با حادثهای تازه رشتهٔ تأمل را میگسلد.
« اما انبوه موجودات و صحنههای اکشن گاهی به بهای کاهش تمرکز تمام میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
به همین سبب، ایدهها اغلب در حد اشاره باقی میمانند. تماشاگر میتواند متوجه ظرفیت دراماتیک آنها شود، اما کمتر احساس میکند که فیلم تا انتها درنگ کرده و آن ظرفیت را به تجربهای کامل تبدیل کرده است. قهرمان و همراهانش هیو جکمن به ون هلسینگ حضوری نیرومند و مناسبِ یک قهرمان ماجراجو میدهد.
او در صحنههای پرتحرک باورپذیر است و نوعی خشونت کنترلشده و اندوه پنهان را به نقش میآورد. بااینحال، شخصیتپردازی ون هلسینگ بیش از آنکه بر پیچیدگی روانی بنا شود، به تصویر شکارچیِ قاطع و مرموز متکی است. گذشتهٔ مبهم او جذابیت بالقوهای دارد، اما فیلم آن را بیشتر بهمنزلهٔ وعدهای روایی نگه میدارد تا دریچهای برای شناخت عمیقتر شخصیت.
کیت بکینسیل در نقش آنا والریوس، استقلال و جسارت لازم برای همراهی با قهرمان را به نمایش میگذارد، هرچند شخصیت او نیز از محدودیتهای فیلمنامه رهایی نمییابد. آنا گاه بیش از آنکه فردی با جهان درونی مستقل باشد، نیرویی برای پیشبرد مأموریت و افزودن ضرباهنگ به صحنههاست. در مقابل، هیولای فرانکنشتاین در میان شخصیتهای فیلم لحظههایی از عاطفه و آسیبپذیری را نمایندگی میکند؛ حضوری که یادآور میشود پشت ظاهر هولناک، مسئلهٔ پذیرفتهشدن و انسانبودن نیز نهفته است.
« به همین سبب، ایدهها اغلب در حد اشاره باقی میمانند. »
قوتها و کاستیها
ظاهر ون هلسینگ نیز بخشی از هویت پراغراق فیلم است، هرچند لباس و مدل موی او گاهی چنان نامتعارف به نظر میرسد که از جدیت نقش میکاهد. این انتخابها با جهان فانتزی اثر سازگارند، اما ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از آنکه اسطورهای و رازآلود باشند، عجیب و ناهمخوان جلوه کنند. اکشن، موسیقی و حس مقیاس فیلم در حرکتدادن دوربین، طراحی نبردها و جابهجایی سریع میان مکانها بلندپرواز است.
سکانسهای اکشن با انرژی فراوان اجرا میشوند و موسیقی ارکسترال آلن سیلستری به آنها حجمی حماسی میبخشد. ضرباهنگ تند، تقریباً اجازهٔ سکون نمیدهد؛ این ویژگی برای تماشاگرانی که سرگرمی پرتحرک میخواهند مزیت است، اما برای کسانی که انتظار تعلیق تدریجی یا لحظههای آرامتر دارند، میتواند فرساینده باشد.
از سوی دیگر، اتکای فراوان به جلوههای ویژه، فیلم را به محصولی وابسته به کیفیت و سلیقهٔ بصری دورهٔ خود تبدیل کرده است. برخی تصاویر هنوز بهواسطهٔ مقیاس و تخیلشان جذاباند، اما بعضی دگرگونیها و حرکات دیجیتالی، امروز بیش از آنکه هراسانگیز باشند، مصنوعی به نظر میرسند. فیلم چنان بر حرکت و نمایش تکیه دارد که گاهی فراموش میکند خطر زمانی اثرگذار است که تماشاگر بتواند آن را احساس کند، نه فقط ببیند.
« اکشن، موسیقی و حس مقیاس فیلم در حرکتدادن دوربین، طراحی نبردها و جابهجایی سریع میان مکانها بلندپرواز است. »
جمعبندی
جایگاه فیلم در خاطرهٔ تماشاگر «ون هلسینگ» شاید نمونهٔ یک فیلم بینقص نباشد، اما برای بسیاری از تماشاگران با خاطرهٔ دوران نوجوانی، تماشای جمعی و شبهای هالووین پیوند خورده است. این پیوند صرفاً از کیفیت روایت نمیآید؛ از شور بازیگوشانهای میآید که فیلم برای کنار هم نشاندن هیولاهای محبوب و ساختن جهانی پرزرقوبرق به خرج میدهد.
فیلم از جدیگرفتن بیش از حد خود فاصله دارد، اما همیشه هم به اندازهٔ کافی آگاهانه با اغراقهایش بازی نمیکند. همین دوگانگی میتواند هم لحظههایی سرگرمکننده بسازد و هم گاه ناخواسته خندهدار شود. جمعبندی «Van Helsing» فیلمی است با تخیل بصری فراوان و روایتی کمرمقتر از ظرفیت ایدههایش.
فضای گوتیک، دکورهای چشمگیر، حضور چند هیولای کلاسیک و اکشن پرانرژی، آن را به ماجرایی سرگرمکننده و مناسبِ تماشای فصلی تبدیل میکنند؛ اما شتابزدگی داستان و تکیهٔ بیش از اندازه بر نمایش، اجازه نمیدهد شخصیتها و مضامین به عمق لازم برسند. بهترین راه مواجهه با فیلم، پذیرفتن قواعد اغراقآمیز آن است: نه بهعنوان روایتی دقیق و ظریف از اسطورههای وحشت، بلکه بهعنوان جشن پرهیاهویی از هیولاها، تعقیبوگریزها و خاطرههای سینمایی.
« فیلم از جدیگرفتن بیش از حد خود فاصله دارد، اما همیشه هم به اندازهٔ کافی آگاهانه با اغراقهایش بازی نمیکند. »
ثبت دیدگاه