نقد و بررسی
نقد والهالا (Valhalla) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اسطورهای که بر دوش کودکان میرود «والهالا» روایتی ماجراجویانه در جهان اساطیر شمال اروپا است؛ جهانی که در آن دو کودک وایکینگ، روسکوا و تیالفه، از میدگارد راهی خانه خدایان میشوند و خیلی زود درمییابند که سرزمین افسانهای نیز از خطر و آشوب در امان نیست. حضور ثور و لوکی، تهدید فنریر و یوتونها و سایه سنگین راگناروک، مصالح آشنایی برای ساختن حماسهای خانوادگی فراهم میآورد.
بااینحال، فیلم بیش از آنکه بخواهد روایتی پیچیده و ژرف از اساطیر بسازد، در پی آن است که تماشاگر را همراه دو قهرمان نوجوانش به سفری پرحادثه ببرد. انتخاب کودکان بهعنوان محور داستان، امکان مهمی برای فیلم ایجاد میکند: جهان خدایان را نه از چشم موجوداتی همهچیزدان، بلکه از نگاه تازهوکنجکاو کسانی ببینیم که هنوز باید جایگاه خود را در برابر قدرت، ترس و مسئولیت پیدا کنند.
این تصمیم، ظرفیت عاطفی اثر را بالا میبرد و فضای اسطورهای را برای مخاطب جوان دسترسپذیرتر میسازد. اما فیلم همیشه از این ظرفیت بهره کافی نمیبرد؛ گاه ماجراجوییها جای تحول شخصیتها را میگیرند و رابطه میان شگفتیهای جهان و تجربه درونی کودکان کمرنگ میشود. کشش آغازین و فرود روایت شروع فیلم وعده سفری پرجنبوجوش را میدهد.
عبور از قلمرو آشنای میدگارد به جهان خدایان، هم از حیث بصری و هم از نظر روایی فرصتی برای گسترش تدریجی شگفتی است. فیلم میکوشد در آغاز، مخاطب را با قواعد این جهان آشنا کند و همزمان حس خطر را در پس زیبایی و شکوه آن نگه دارد. همین توازن میان کشف و تهدید، بخشهای ابتدایی را سرگرمکننده میکند و تماشاگر را به ادامه مسیر ترغیب میسازد.
« این تصمیم، ظرفیت عاطفی اثر را بالا میبرد و فضای اسطورهای را برای مخاطب جوان دسترسپذیرتر میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با پیشرفتن داستان، اما، ریتم رو به افت میگذارد. رخدادها همچنان یکی پس از دیگری میآیند، ولی انباشت حادثه الزاماً به معنای افزایش تنش نیست. بعضی موقعیتها بیش از آنکه پیامد تازهای برای شخصیتها داشته باشند، نقش ایستگاههایی در مسیر ماجراجویی را ایفا میکنند. در نتیجه، فیلم در میانه راه بخشی از نیروی اولیه خود را از دست میدهد: روایت نه آنقدر پرشتاب میماند که هیجانش حفظ شود و نه آنقدر درنگ میکند که فرصت کافی برای پرورش احساسات و روابط فراهم آید.
این کاستی بهویژه در اثری که بر سفر و دگرگونی تکیه دارد، محسوس است. سفر سینمایی زمانی اثرگذار میشود که هر مرحله، قهرمانان را در معرض انتخابی تازه بگذارد یا فهمشان را از خود و جهان تغییر دهد. «والهالا» گاه این پیوند را برقرار میکند، اما همواره آن را در مرکز توجه نگه نمیدارد. بنابراین، برخی صحنهها با وجود جذابیت بالقوهشان، بیشتر به توالی ماجراها شباهت پیدا میکنند تا پلههایی معنادار در مسیر رشد شخصیتها.
روسکوا و تیالفه؛ نیروی انسانی داستان روسکوا و تیالفه قلب انسانی فیلماند؛ شخصیتهایی که حضورشان اجازه میدهد مواجهه با خدایان و موجودات افسانهای تنها نمایش قدرت نباشد. کودکان در برابر جهانی عظیم و نامأنوس قرار میگیرند و همین نابرابری، امکان شکلگیری ترس، شجاعت و کنجکاوی را فراهم میکند.
آنها از جایگاه تماشاگران کوچک به بازیگران ماجرا تبدیل میشوند؛ تغییری که میتوانست ستون اصلی روایت باشد. اما شخصیتپردازی آنان به اندازه جهان پیرامونشان گسترده و دقیق نیست. فیلم در لحظاتی به اهمیت حضورشان اشاره میکند، ولی همیشه انگیزهها، اختلافها و واکنشهایشان را با عمق کافی دنبال نمیکند.
« با پیشرفتن داستان، اما، ریتم رو به افت میگذارد. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، همراهی با آنها بیشتر بر پایه جذابیت موقعیتهاست تا شناخت کامل شخصیتها. تماشاگر میفهمد که این دو در خطرند و باید در برابر آن بایستند، اما گاهی کمتر احساس میکند که خودشان درونیتر و پیچیدهتر شدهاند. بااینحال، همین زاویه دید کودکانه به فیلم امکان میدهد عظمت اسطوره را با شگفتی و هراس همراه کند.
خدایان برای روسکوا و تیالفه نه چهرههایی دور و انتزاعی، بلکه موجوداتی حاضر در جهان روزمره داستاناند؛ موجوداتی که میتوانند هم راهنما باشند و هم مایه بیم. اگر فیلم زمان بیشتری برای مکث بر تجربه شخصی دو کودک اختصاص میداد، تقابل میان کوچکی آنان و بزرگی خطرها میتوانست بار عاطفی بسیار بیشتری پیدا کند.
خدایان و فاصله با اسطوره ثور و لوکی از چهرههای مرکزی جهان اساطیری فیلماند، اما پرداخت سینمایی آنها ممکن است برای مخاطبی که به روایتها و تصویرهای آشنای این اسطورهها دلبستگی دارد، ناامیدکننده باشد. مسئله فقط تفاوت با برداشتهای مشهور نیست؛ اقتباس حق دارد خدایان را به شکلی تازه بازآفریند.
دشواری زمانی پدید میآید که این بازآفرینی، شخصیتهایی بهیادماندنی و قانعکننده به دست ندهد. در «والهالا»، برخی انتخابهای بازیگری و طراحی ظاهری، فاصلهای میان تصور باشکوه اسطوره و حضور ملموس شخصیتها روی پرده ایجاد میکند. لوکی، که میتواند سرچشمه ابهام، شوخطبعی خطرناک و بیثباتی اخلاقی باشد، به شخصیتی نیاز دارد که هر حرکتش حسی از پیشبینیناپذیری را منتقل کند.
« در نتیجه، همراهی با آنها بیشتر بر پایه جذابیت موقعیتهاست تا شناخت کامل شخصیتها. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ثور نیز معمولاً با نیروی جسمانی و اقتدار اسطورهای شناخته میشود؛ تصویری که باید هم از نظر ظاهر و هم از حیث حضور در قاب باورپذیر باشد. فیلم در بازنمایی این دو گاه به نشانههای بیرونی بسنده میکند و از ساختن هالهای ماندگار پیرامونشان بازمیماند. پیامد این انتخاب، کاهش شکوه جهان خدایان است؛ جهانی که قرار است فراتر از تجربه روزمره به نظر برسد.
طراحی جهان و جلوههای بصری از نقاط قوت فیلم، تلاش آن برای ساختن فضایی رازآلود و افسانهای است. طراحی صحنه و جلوههای بصری میکوشند گذار از جهان انسانی به قلمرو خدایان را محسوس کنند و به مخاطب امکان دهند در محیطی متفاوت قدم بگذارد. فیلم در برخی لحظات با ترکیب چشماندازها، معماری و عناصر خیالانگیز، حس حضور در جهانی جدا از واقعیت روزمره را به وجود میآورد.
این جنبه، بهخصوص برای یک ماجراجویی خانوادگی، ارزشمند است؛ زیرا بخشی از لذت اثر در کشف مکانها و موجودات ناشناخته نهفته است. بااینحال، جهانسازی از نظر شکوه و یکپارچگی به سطحی که داستان طلب میکند نمیرسد. آسگارد باید مکانی باشد که عظمت و خطر را همزمان القا کند، اما جلوهپردازی آن همیشه چنین هیبتی ندارد.
غولها نیز، با وجود اهمیتشان در تهدیدی که متوجه خدایان است، گاهی کمابهتتر از آن به نظر میرسند که بتوانند لرزهای واقعی بر جهان داستان بیندازند. این محدودیت، فاصله میان مقیاس اسطورهای ماجرا و کیفیت بصری اجرای آن را آشکار میکند. نکته مهم آن است که جلوههای بصری در فیلم صرفاً تزئین نیستند؛ آنها باید باور تماشاگر به خطر و شگفتی را پشتیبانی کنند.
« فیلم در بازنمایی این دو گاه به نشانههای بیرونی بسنده میکند و از ساختن هالهای ماندگار پیرامونشان بازمیماند. »
قوتها و کاستیها
هرجا طراحی محیط و موجودات با حالوهوای رازآلود داستان همراه میشود، فیلم موفقتر است. هرجا این هماهنگی سست میشود، ماجرا بیشتر شبیه بازسازیای محدود از افسانه به چشم میآید تا حضوری کامل در دل آن. موسیقی و ساختن حماسه موسیقی متن میتوانست میان عناصر دیداری و حس حماسی داستان پیوندی نیرومند برقرار کند.
در فیلمی درباره خدایان، گرگ هولناک و تهدید راگناروک، موسیقی باید هم مقیاس خطر را یادآوری کند و هم به لحظههای عاطفی شخصیتها جان ببخشد. اما موسیقی «والهالا» آنگونه که باید، این وظیفه را به انجام نمیرساند. گاه همراهی آن با تصاویر کافی است، ولی کمتر پیش میآید که خود به نیرویی مستقل در شکلدادن به هیجان یا شکوه صحنه بدل شود.
این کمفروغی، در کنار جلوهپردازی نهچندان پرابهت، بر یکدیگر اثر میگذارند. هنگامی که تصویر و موسیقی هر دو در القای عظمت محتاط میمانند، جهان داستان نیز کوچکتر از آنچه افسانه اقتضا میکند احساس میشود. نتیجه آن است که خطرهای بزرگ روایت، همیشه وزن عاطفی و حسی لازم را پیدا نمیکنند.
فیلم در سطح قصه از نبردی برای نجات والهالا سخن میگوید، اما تجربه تماشایی آن گاه با اندازه این تهدید فاصله دارد. جمعبندی «والهالا» فیلمی ماجراجویانه با هستهای جذاب است: دو کودک در آستانه ورود به جهانی اسطورهای، در کنار خدایان با تهدیدهایی بزرگ روبهرو میشوند. فضای رازآلود، طراحی صحنه و چشماندازهای خیالانگیز، به اثر هویتی دیداری میبخشند و شروع پرکشش آن نوید سفری سرگرمکننده را میدهد.
« هرجا طراحی محیط و موجودات با حالوهوای رازآلود داستان همراه میشود، فیلم موفقتر است. »
جمعبندی
فیلم همچنین با قرار دادن روسکوا و تیالفه در مرکز ماجرا، راهی برای نزدیککردن اسطوره به تجربه مخاطب جوان پیدا میکند. اما این ظرفیتها به نتیجهای کاملاً یکدست نمیرسند. افت ریتم در ادامه، کمعمقی برخی مسیرهای شخصیتی، تصویر نهچندان قانعکننده بعضی خدایان و ابهت محدود آسگارد و غولها، از نیروی اثر میکاهد.
موسیقی نیز کمتر از آنچه برای داستانی با چنین ابعادی لازم است، حس حماسه را تقویت میکند. حاصل، فیلمی است که بیش از همه در لحظات کشف و خیالپردازی موفق میشود، اما برای تبدیلکردن این جهان به حماسهای ماندگار، به انسجام روایی و قدرت اجرایی بیشتری نیاز دارد.
« اما این ظرفیتها به نتیجهای کاملاً یکدست نمیرسند. »



ثبت دیدگاه