نقد و بررسی
نقد واگابوند (Vagabond) | 1985
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مواجهه با آزادی در حاشیه «Vagabond» ساختهٔ اگنس واردا، فیلمی دربارهٔ زنی است که نمیخواهد به قواعد معمول زندگی تن بدهد؛ اما بیش از آنکه ستایشی ساده از استقلال باشد، پرسشی دشوار دربارهٔ بهای آن استقلال پیش میکشد. فیلم با یافتن پیکر یخزدهٔ مونا برژرون آغاز میشود و سپس، بهجای آنکه ما را درگیر معمایی پلیسی کند، رد او را در هفتههای پیش از مرگ دنبال میکند.
مونا از جایی به جایی میرود، کارهای کوتاه و نامطمئن میپذیرد و گاه شب را نزد کسانی میگذراند که به او پناه میدهند. این چارچوب، از همان ابتدا میان دانستن و ندانستن فاصله میاندازد: میدانیم سرنوشت مونا چه بوده، اما نمیتوانیم به آسانی بفهمیم او را چگونه باید دید. فیلم عمداً پاسخ روشنی برای این پرسش فراهم نمیکند و همین امتناع، نیروی اصلی آن است.
روایتی از تکهها و نگاهها ساختار فیلم از قطعههایی شکل میگیرد که هرکدام بخشی از مسیر مونا را روشن میکنند، بیآنکه تصویر کامل و قطعیای از او بسازند. روایت به عقب بازمیگردد و در میان صحنههای سفر، سخنان کسانی را میگنجاند که در راه با مونا برخورد کردهاند. آنان به یاد میآورند، حدس میزنند و گاهی دربارهٔ زنی سخن میگویند که گمان میکنند شناختهاند.
اما خاطرههایشان بیش از آنکه پرده از راز مونا بردارد، جهانبینی و محدودیتهای خودشان را آشکار میکند. هر گواه، مونا را در قالبی متفاوت میبیند: زنی آزاد، مزاحم، نیازمند، بیاعتنا یا خطرناک. این چندصدایی، تماشاگر را از جایگاه قاضیِ مطمئن بیرون میکشد. ما نه به ذهن مونا دسترسی کامل داریم و نه میتوانیم شهادت دیگران را حقیقت نهایی بپنداریم.
« فیلم عمداً پاسخ روشنی برای این پرسش فراهم نمیکند و همین امتناع، نیروی اصلی آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه، روایتی است که به جای شرح زندگی با ترتیب معمول و علتومعلولی، آن را از خلال برخوردهای کوتاه و برداشتهای ناقص بازسازی میکند. این انتخاب از نظر فکری غنی است، اما ممکن است برای تماشاگرانی که به پیشروی پیوستهٔ داستان خو گرفتهاند، پراکنده یا کند به نظر برسد. پراکندگی در اینجا صرفاً آرایش روایی نیست؛ به تجربهٔ زیستن در حاشیه و ناپایداری پیوندهای مونا نیز شکل میدهد.
مونا؛ شخصیتی که از توضیح سر باز میزند مونا بهسادگی در الگوی قهرمان یا قربانی نمیگنجد. او در برابر فرمانپذیری و وابستگی مقاومت میکند و حاضر نیست آسایش را به بهای محدود شدن آزادی بپذیرد. اما فیلم استقلال او را به تصویری آرمانی و بیهزینه تبدیل نمیکند. مونا گاه با دیگران تند و بیاعتناست؛ کمک میپذیرد، اما لزوماً آن را با سپاس یا صمیمیت پاسخ نمیدهد.
آزادی برای او نه شعاری سیاسی است و نه برنامهای منظم برای ساختن زندگی بهتر؛ بیشتر نوعی امتناع سرسختانه از پذیرفتن چارچوبهایی است که دیگران طبیعی میدانند. همین امتناع، شخصیت او را هم جذاب میکند و هم دشوار. فیلم اطلاعاتی محدود دربارهٔ گذشته و انگیزههای مونا میدهد، اما از تبدیل این اطلاعات به توضیح نهایی پرهیز میکند.
او در برابر دوربین نیز انگار میلی به شرح خویشتن ندارد. تماشاگر ممکن است این سکوت را نشانهٔ استقلال بداند، یا آن را گریز از رابطه و مسئولیت تعبیر کند. فیلم هر دو امکان را زنده نگه میدارد. رازآلودگی مونا، از این رو، نه نقصی است که باید حل شود، بلکه بخشی از حق او برای تعریفنشدن به دست دیگران است؛ هرچند همین انتخاب ممکن است برای کسانی که به انگیزههای روشن و تحول روانشناختی آشکار نیاز دارند، فاصلهساز باشد.
« پراکندگی در اینجا صرفاً آرایش روایی نیست؛ به تجربهٔ زیستن در حاشیه و ناپایداری پیوندهای مونا نیز شکل میدهد. »
شخصیتها و اجرا
بازی سندرین بونر و حضور جسمانی شخصیت سندرین بونر در نقش مونا، تصویری از استقلال میسازد که بیشتر از راه رفتار و حضور جسمانی شکل میگیرد تا از طریق گفتار. نگاه، مکث، طرز راه رفتن و واکنشهای گاه تند او، جای توضیحهای مفصل را میگیرند. بازی بونر نه میکوشد مونا را دوستداشتنی کند و نه او را به نمادی انتزاعی بدل میسازد.
او زنی مشخص و جسمانی است که سرما را تحمل میکند، خسته میشود، گرسنگی میکشد و در عین حال، در برابر دیگران نوعی بیاعتنایی لجوجانه نشان میدهد. اهمیت این بازی در آن است که مونا را از چشم دیگران جدا میکند، بیآنکه روایت کاملاً از نگاه او پیروی کند. گاهی او در مرکز قاب است، اما همچنان دور از دسترس باقی میماند؛ گویی حتی وقتی دوربین به او نزدیک شده، نمیتواند او را تصاحب کند.
این حضورِ همزمان نزدیک و دستنیافتنی، تناقض شخصیت را به تجربهای دیداری تبدیل میکند. مونا در برابر کسانی که میخواهند او را معنا کنند مقاومت میکند، اما دوربین نیز از تماشای او دست نمیکشد. حاصل، کشاکشی آرام میان مشاهده و شناخت است. زمستان، چشمانداز و دوربین مشاهدهگر فضای زمستانی فیلم تنها پسزمینهای برای سرگردانی مونا نیست؛ نیرویی است که مدام در برابر بدن او قرار میگیرد.
زمینهای سرد، راههای خلوت، پناهگاههای ناپایدار و مناظر خاموش، آزادی را از تصور رمانتیکِ سفری بیدغدغه دور میکنند. طبیعت در فیلم نه دشمنی نمایشی است و نه پناهگاهی امن؛ حضوری بیطرف و بیاعتناست که شرایط زیستن را دشوارتر میسازد. همین بیاعتنایی، بهتدریج به تلخی فضای فیلم میافزاید.
« نگاه، مکث، طرز راه رفتن و واکنشهای گاه تند او، جای توضیحهای مفصل را میگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلمبرداری مشاهدهگرانهٔ پاتریک بلوسیه نیز با این نگاه هماهنگ است. دوربین بیشتر از آنکه احساسات شخصیتها را برای تماشاگر توضیح دهد، آنان را در فضاهای واقعی و روزمره دنبال میکند. حرکت دوربین با جابهجایی مونا پیوند مییابد، اما این همراهی به معنای تسلط بر سرنوشت او نیست. دوربین میبیند، ثبت میکند و گاه فاصله میگیرد؛ همانگونه که تماشاگر نیز ناچار است میان همدلی و ناتوانی از مداخله معلق بماند.
تصویرهای زمستانی فیلم از این راه کیفیتی شاعرانه پیدا میکنند، اما شاعرانگیشان هرگز سردی و خشونت واقعیت را محو نمیکند. تنش میان آزادی و نیاز یکی از پرسشهای ماندگار فیلم آن است که آیا میتوان استقلال را جدا از نیازهای مادی تصور کرد. مونا خواهان رهایی از وابستگی است، اما برای زنده ماندن به غذا، سرپناه، کار و گاه یاری دیگران نیاز دارد.
او از هر برخورد انسانی چیزی میگیرد یا چیزی از دست میدهد؛ با این حال، هیچ رابطهای بهسادگی به پناهگاهی پایدار بدل نمیشود. کسانی که به او کمک میکنند نیز همواره بیطرف نیستند: برخی انتظار جبران دارند، برخی از او تصویری آرمانی میسازند و بعضی میخواهند زندگیاش را در قالب قواعد خود سامان دهند.
فیلم در اینجا نه استقلال را محکوم میکند و نه آن را راهحلی بیدردسر میداند. آزادی مونا حقی واقعی است، اما در جهانی که امنیت و فرصتها نابرابر توزیع شدهاند، آن حق میتواند با خطر و فرسودگی همراه شود. تلخی فیلم از اینجا میآید که هیچ پاسخ سادهای برای این تعارض عرضه نمیکند. تماشاگر ممکن است هم از سرسختی مونا تأثیر بگیرد و هم پیامدهای آن را نگرانکننده بیابد.
« فیلمبرداری مشاهدهگرانهٔ پاتریک بلوسیه نیز با این نگاه هماهنگ است. »
قوتها و کاستیها
واردا این دو واکنش را در کنار هم نگه میدارد و از تحمیل یک داوری اخلاقی نهایی میپرهیزد. محدودیتها و تجربهٔ تماشا همان ویژگیهایی که «Vagabond» را از فیلمهای جادهای متعارف جدا میکنند، ممکن است مانع ارتباط بخشی از مخاطبان با آن شوند. روایت اپیزودیک، بازگشتهای زمانی و تغییر مداوم نگاهها، پیوندی پرشتاب و سرراست نمیسازند.
برخی برخوردها کوتاهاند و بعضی پرسشها بیپاسخ میمانند. اگر تماشاگر انتظار داشته باشد هر صحنه اطلاعاتی تازه دربارهٔ انگیزههای مونا فراهم کند یا مسیر داستان را به سوی گرهگشایی مشخصی ببرد، ممکن است با کندی و گسست روبهرو شود. فضای سرد و تلخ فیلم نیز عمداً به تماشاگر مجال آسودگی چندانی نمیدهد.
این اثر از رنج مونا منظرهای دلپذیر نمیسازد و فاصلهای میان جذابیت مفهوم آزادی و دشواری تجربهٔ واقعی آن قرار میدهد. در نتیجه، تماشای فیلم گاه فرساینده است؛ اما این فرسودگی با موضوع آن پیوند دارد. فیلم نمیخواهد سرگردانی را به ماجراجوییای دلنشین بدل کند. با این همه، برای بعضی بینندگان، ابهام شخصیت اصلی و ایستاییِ بخشهایی از روایت میتواند بیش از آنکه تأملبرانگیز باشد، دورکننده جلوه کند.
جمعبندی «Vagabond» پرترهای آگاهانه ناتمام از زنی است که نمیخواهد به تعریفی آماده تن دهد. اگنس واردا با روایت چندصدایی، دوربین مشاهدهگر و فضایی زمستانی، ما را به دیدن مونا دعوت میکند، اما اجازه نمیدهد او را بهسادگی در قالب قربانی، قهرمان یا نماد آزادی محصور کنیم. بازی سنجیدهٔ سندرین بونر نیز این مقاومت را به حضوری زنده و ملموس بدل میکند.
« واردا این دو واکنش را در کنار هم نگه میدارد و از تحمیل یک داوری اخلاقی نهایی میپرهیزد. »
جمعبندی
پراکندگی روایت و رازآلودگی شخصیت ممکن است برای برخی تماشاگران دشوار باشد، ولی همین دشواری با مضمون فیلم تناسب دارد: زندگیای که بیرون از نظم تثبیتشده میگذرد، بهندرت داستانی مرتب و توضیحپذیر است. این اثر، بیآنکه پاسخ قطعی بدهد، پرسشی را در ذهن باقی میگذارد: آزادی تا کجا میتواند انتخابی باشد و از کجا به آزمونی بیرحمانه برای بقا بدل میشود؟



ثبت دیدگاه