نقد و بررسی
نقد اوزوماکی (Uzumaki) | 2000
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مارپیچ بهمثابه نفرین «Uzumaki» ساختهٔ Higuchinsky، اقتباسی ژاپنی از مانگای Junji Ito است که در سال ۲۰۰۰ ساخته شد؛ اثری که از همان آغاز، بهجای آنکه صرفاً داستانی دربارهٔ رویدادهای عجیب باشد، بر تصویر واحدی تکیه میکند: مارپیچ. در شهر کوچک کوروزوچو، این شکل بهتدریج از یک نقش آشنا در طبیعت و اشیا فراتر میرود و به نیرویی بدل میشود که ذهن و جسم آدمها را درگیر میکند.
کیریه و شویچی در مرکز ماجرا قرار دارند و میکوشند معنای این دگرگونیها را بفهمند؛ اما فیلم قرار نیست راز خود را با توضیحهای روشن و سرراست رام کند. همین ابهام، هم منشأ جذابیت آن است و هم یکی از علتهای پراکندگی رواییاش. شهری که از شکل خود بیرون میرود یکی از موفقیتهای فیلم در ساختن فضایی است که آشنایی روزمرهاش آرامآرام رنگ کابوس میگیرد.
شهر در ابتدا مکانی عادی به نظر میرسد؛ خانهها، مدرسه، خیابانها و مناسبات کوچک اجتماعی همان چیزهاییاند که انتظار داریم در یک شهر معمولی ببینیم. اما هرچه مارپیچ بیشتر در قابها پدیدار میشود، همان محیط آشنا حالت غریبتری پیدا میکند. اضطراب از جایی دور و ناشناخته وارد نمیشود؛ از دل اشیا و شکلهایی سر برمیآورد که پیشتر چندان به آنها توجه نمیکردیم.
« همین ابهام، هم منشأ جذابیت آن است و هم یکی از علتهای پراکندگی رواییاش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، به فیلم نوعی وحشت فراگیر میدهد. بیننده بهتدریج میآموزد که نگاهش را به گوشههای قاب، بافت دیوارها، حرکت ابرها و اشیای معمولی بدوزد؛ گویی هر چیزی ممکن است نشانی از نفرین باشد. مارپیچ در اینجا فقط موتیفی دیداری نیست، بلکه شیوهای برای تغییر ادراک است: هرچه شخصیتها بیشتر آن را میبینند، جهان برایشان کمتر قابل اعتماد میشود.
این حسِ لغزیدن واقعیت به سوی کابوس، گاهی از خود صحنههای وحشتآور مؤثرتر است. زبان بصری و لذتِ ناآرامی «Uzumaki» بیش از آنکه به ترس متعارف و ناگهانی متکی باشد، به تصاویری دل میبندد که همزمان جذاب و ناخوشایندند. نماهای نامتعارف، ترکیببندیهای کجومعوج و تأکید مکرر بر شکلهای چرخان، به فیلم هویتی بصری میبخشند که بهسادگی با آثار دیگر اشتباه گرفته نمیشود.
گاه قاب چنان طراحی شده که گویی خود دوربین نیز در دام نیروی مارپیچی گرفتار است؛ محیط نه فقط محل وقوع اتفاقها، که بخشی از بیماری آنها به نظر میرسد. برخی از صحنههای کابوسوار فیلم بهسبب همین پیوند میان تصویر و جسم در ذهن میمانند. تغییر شکلها قرار نیست صرفاً جلوهای تماشایی باشند؛ آنها بدن را به سطحی بدل میکنند که نفرین بر آن نقش میبندد.
« این انتخاب، به فیلم نوعی وحشت فراگیر میدهد. »
شخصیتها و اجرا
این تصاویر در بهترین لحظاتشان از منطق واقعگرایانه فاصله میگیرند و به کابوس تصویری نزدیک میشوند. از سوی دیگر، جلوههای ویژه همیشه از پس چنین بلندپروازیای برنمیآیند. هر جا کیفیت اجرایی تصویر با شدت ایده هماهنگ نیست، آنچه باید هولناک باشد ممکن است مصنوعی یا حتی ناخواسته مضحک جلوه کند.
فیلم در این فاصله میان تصویر ماندگار و اجرای ناپایدار، بارها هم کامیاب میشود و هم لغزش میکند. اقتباسی از جهانی که هنوز کامل نشده بود مانگای Ito به خاطر جزئیات تصویری و گسترش تدریجی کابوسش شناخته میشود؛ اما فیلمی نوددقیقهای ناگزیر است آن جهان را فشرده کند. «Uzumaki» نیز در زمانی ساخته شد که مانگا هنوز در حال انتشار بود و در نتیجه مسیر و پایانبندی فیلم با اثر اصلی تفاوت دارد.
این تفاوت را میتوان در نحوهٔ چیدن رویدادها احساس کرد: فیلم بیش از آنکه یک روایت کاملاً پیوسته بسازد، مجموعهای از موقعیتهای عجیب و تشدیدشونده را کنار هم مینشاند. این ساختار پراکنده، از سویی با منطق کابوس سازگار است. در خواب، رویدادها همیشه رابطهای روشن با یکدیگر ندارند و تغییر از امر معمولی به امر هولناک میتواند ناگهانی باشد.
« این تصاویر در بهترین لحظاتشان از منطق واقعگرایانه فاصله میگیرند و به کابوس تصویری نزدیک میشوند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از همین بیثباتی بهره میگیرد تا احساس آشفتگی را به تماشاگر منتقل کند. بااینحال، این انتخاب گاهی به بهای انسجام تمام میشود. بعضی اتفاقها چنان سریع یا بیمقدمه رخ میدهند که فرصت نمییابند به تجربهای عاطفی بدل شوند؛ شخصیتها و موقعیتها گاه بیش از آنکه در مسیر تحول مشخصی قرار گیرند، همچون ایستگاههایی برای نمایش شکل تازهای از هراس ظاهر میشوند.
بنابراین پراکندگی اثر را نمیتوان فقط نقصی فنی دانست؛ بخشی از لحن آن است، هرچند همیشه به نتیجهای رضایتبخش نمیرسد. شخصیتها، بازیها و فاصلهٔ عاطفی کیریه و شویچی دو زاویهٔ متفاوت برای مواجهه با بحران فراهم میکنند. یکی بیش از آنکه به گریز فوری بیندیشد، میخواهد بفهمد چه بر سر شهر آمده است؛ دیگری با ترس و بیاعتمادی بیشتری به پیرامون مینگرد.
این تفاوت میتوانست ستون عاطفی نیرومندی برای فیلم باشد، اما شخصیتپردازی گاهی زیر سایهٔ ایدهٔ مرکزی قرار میگیرد. تماشاگر بیش از آنکه با پیچیدگی درونی قهرمانان همراه شود، به سوی حادثهٔ بعدی و تصویر تازهٔ نفرین کشیده میشود. بازیها نیز در سراسر فیلم یکدست نیستند. در برخی لحظهها، اغراق و حالت نمایشی بازیگران با فضای غیرواقعگرایانه اثر همخوانی دارد؛ در لحظههای دیگر، همین اجراها به احساس تصنعی بودن میانجامند.
« فیلم از همین بیثباتی بهره میگیرد تا احساس آشفتگی را به تماشاگر منتقل کند. »
قوتها و کاستیها
این ناهمواری، فاصلهٔ میان تماشاگر و شخصیتها را بیشتر میکند و از شدت تأثر میکاهد. بااینهمه، شاید بخشی از سردی عاطفی فیلم از انتخاب آگاهانهٔ آن سرچشمه بگیرد: آدمهای شهر چنان در محاصرهٔ پدیدهای فراگیر قرار گرفتهاند که واکنشهایشان گاه بیشتر رنگ درماندگی و بیگانگی دارد تا هیجانپردازی مرسوم.
ریتمی میان افسون و فرسودگی ریتم «Uzumaki» بهجای شتاب گرفتن پیوسته، بارها مکث میکند و بر حسوحال صحنهها تکیه دارد. این مکثها فرصت میدهند تا تصویرها در ذهن رسوب کنند و تماشاگر حضور مارپیچ را در پیرامون خود احساس کند. در بخشهایی، همین کندی به سود فیلم عمل میکند: انتظار طولانی، محیط را نامطمئنتر میسازد و ترس را از یک حادثهٔ مشخص به فضایی دائمی گسترش میدهد.
اما فیلم همیشه از این راهبرد بهرهبرداری مؤثری نمیکند. بعضی بخشها طولانیتر از ظرفیت تعلیقشان ادامه مییابند، در حالی که رویدادهای دیگر بهسرعت از برابر چشم میگذرند و مجال اثرگذاری نمییابند. این نابرابری، حس کشآمدن و تکهتکه بودن روایت را تقویت میکند. موسیقی و طراحی صدا به حفظ حالوهوای نامتعارف کمک میکنند، اما بهتنهایی نمیتوانند فاصلهٔ میان لحظههای مؤثر و قسمتهای کمرمق را پر کنند.
« این ناهمواری، فاصلهٔ میان تماشاگر و شخصیتها را بیشتر میکند و از شدت تأثر میکاهد. »
جمعبندی
فیلم در بهترین حالت، بیننده را در نوعی خلسهٔ ناآرام فرو میبرد؛ در بدترین حالت، او را در میان اپیزودهایی رها میکند که پیوندشان بهاندازهٔ کافی استوار نشده است. جمعبندی «Uzumaki» اثری یکدست و بینقص نیست؛ بااینحال، نیروی اصلیاش را در چیزی مییابد که بسیاری از فیلمهای وحشت از آن محروماند: هویتی دیداری و فضایی که بهراحتی از خاطر نمیرود.
تصور مارپیچی که از نقش آشنا به وسواسی مسموم و سپس به کابوسی جسمانی بدل میشود، برای ساختن جهانی ناآرام ظرفیت فراوان دارد. فیلم در تصویرسازی و خلق حسِ کجومعوجبودن موفقتر از روایت منسجم و پرداخت عاطفی شخصیتهاست؛ به همین دلیل، ممکن است تماشاگر را بیش از آنکه با داستانی محکم همراه کند، با رشتهای از تصاویر عجیب و بهیادماندنی درگیر سازد.
کندی ریتم، پراکندگی اتفاقها، نوسان بازیها و محدودیت جلوههای ویژه، تجربهٔ تماشای آن را گاه دشوار میکنند. در عوض، فضای خاص و تصویرهای کابوسوارش آن را از یک اقتباس معمولی متمایز میسازند. «Uzumaki» بیش از آنکه وحشتی کاملاً پرداختشده باشد، رؤیایی آشفته و مسحورکننده است؛ رؤیایی که ممکن است همزمان دفعکننده و جذاب باشد و حتی پس از پایان، نگاه تماشاگر را نسبت به شکلهای ساده و آشنای پیرامونش کمی مشکوکتر کند.
« کندی ریتم، پراکندگی اتفاقها، نوسان بازیها و محدودیت جلوههای ویژه، تجربهٔ تماشای آن را گاه دشوار میکنند. »
ثبت دیدگاه