نقد و بررسی
نقد Underworld | 2003
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که شب را به قلمرو خود بدل میکند «دنیای زیرین» از همان آغاز، جهانش را نه با توضیحی آرام و مرحلهبهمرحله، بلکه با تصویر و حس بنا میکند: شب، باران، سنگ و فلز، خیابانهای سرد و پیکرهایی که در تاریکی به کمین یکدیگر نشستهاند. این فضا صرفاً پسزمینهٔ نبرد خونآشامها و گرگینهها نیست؛ هویت اصلی فیلم در همین اقلیم بصری شکل میگیرد.
اثر میکوشد اسطورههای آشنا را از دل افسانه و جنگل بیرون بکشد و به شهر مدرن، ساختمانهای صنعتی و کوچههای خیس پیوند بزند. حاصل، جهانی است که گویی تاریخ پنهان و قواعد مخصوص خود را دارد، هرچند فیلم همیشه در پرداخت آن به یک اندازه موفق نیست. کارگردانی لن وایزمن بر تقابل میان نظم ظاهری و خشونت پنهان تکیه دارد.
خاندان خونآشامها با تشریفات، سلسلهمراتب و آیینهای کهن معرفی میشود؛ در سوی دیگر، گرگینهها بیشتر با نیروی جسمانی، تعقیب و دگرگونی پیوند میخورند. این تمایز، به جهان فیلم شکل میدهد و در نگاه نخست، کشمکش دو گروه را فراتر از نزاعی ساده میان موجودات خیالی میبرد. بااینحال، جزئیات جهانسازی گاه چنان فشرده و پراکنده عرضه میشوند که تماشاگر بهجای آنکه در تاریخ این نبرد غرق شود، ناچار است مدام نسبتهای قدرت و انگیزههای شخصیتها را از میان اطلاعات نیمهتمام حدس بزند.
زیباییشناسی سرد و ماندگار مهمترین دستاورد فیلم، ساختن تصویری یکپارچه و بهیادماندنی است. رنگهای آبی، خاکستری و سیاه، نورپردازی کمجان، باران دائمی و معماری سنگین، حالوهوایی گوتیک میآفرینند که با فضای قصه تناسب دارد. این انتخابها گاهی به افراط نزدیک میشوند؛ قابها چنان در تاریکی و رنگ سرد فرو میروند که تشخیص جزئیات برخی صحنههای اکشن دشوار میشود.
« این فضا صرفاً پسزمینهٔ نبرد خونآشامها و گرگینهها نیست؛ هویت اصلی فیلم در همین اقلیم بصری شکل میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما همین اغراق، بخشی از شخصیت فیلم است. «دنیای زیرین» نمیخواهد تصویری طبیعی یا واقعگرا از جهان ارائه کند؛ آن را همچون رؤیایی تیره و باشکوه میسازد که در آن همهچیز اندکی اغراقآمیز، نمایشی و اسطورهای است. لباسهای چرمی سلین، با برشهای تیز و ظاهر نظامیشان، از عناصر شاخص این زیباییشناسیاند.
لباس در اینجا تنها پوشش نیست؛ نشانهای از جایگاه، قدرت و انضباط شخصیت است. سلین با پالتوی بلند و سلاحهایش در قابها حضوری متمایز پیدا میکند و تصویر او بهسرعت از دیگر شخصیتها جدا میشود. بااینحال، فیلم گاهی بیش از اندازه به جذابیت ظاهری این طراحیها تکیه میکند؛ گویی تصور میکند ابهت لباس و ژست، خودبهخود به عمق شخصیت میانجامد.
این وابستگی به ظاهر، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم محدودیت آن. سلین؛ مرکز ثقل روایت کیت بکینسیل در نقش سلین، به فیلم نیرویی میبخشد که بخش مهمی از کمبودهای روایی را جبران میکند. بازی او بر خویشتنداری استوار است: سلین احساساتش را کمتر با کلام آشکار میکند و بیشتر از راه نگاه، مکث و حرکتهای حسابشده به مخاطب منتقل میسازد.
این سردی با جهان فیلم سازگار است و به شخصیت حالتی مرموز میدهد. او صرفاً جنگجویی ماهر نیست؛ زنی است که باورهایش در معرض تردید قرار میگیرند، اما فیلم برای نمایش تدریجی این دگرگونی همیشه فرصت کافی فراهم نمیکند. بکینسیل در صحنههای اکشن حضور فیزیکی مؤثری دارد و نقش را به مجموعهای از ژستهای زیبا تقلیل نمیدهد.
« لباسهای چرمی سلین، با برشهای تیز و ظاهر نظامیشان، از عناصر شاخص این زیباییشناسیاند. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، شخصیتپردازی سلین گاهی در همان تصویر نمادین او متوقف میماند: مبارزی مقتدر، غمگین و کمحرف. فیلم اشارههایی به گذشته و زخمهای عاطفی او دارد، اما این عناصر در بسیاری از لحظات بیشتر کارکردی روایی دارند تا روانشناختی. مخاطب میفهمد که سلین از چه چیزی رنج میبرد، ولی کمتر فرصت مییابد تجربهٔ درونی او را با عمق و پیچیدگی لمس کند.
عشق، وفاداری و تردید رابطهٔ سلین و مایکل قرار است نیرویی باشد که نظم دیرپای جنگ را به لرزه درمیآورد. مایکل، در قیاس با جهان خشن و آیینی پیرامونش، شخصیتی انسانیتر و کمتر اسیر قواعد قبیلهای است. همین تفاوت میتواند زمینهٔ رابطهای جذاب باشد: پیوند دو نفر از دو سوی دشمنی کهن، در جهانی که وفاداری به گروه بر هر احساس فردی تقدم دارد.
اما فیلم این ظرفیت را بیشتر اعلام میکند تا آنکه بهتدریج بسازد. شتاب روایت، فاصلهٔ میان آشنایی، اعتماد و دلبستگی را کوتاه میکند. در نتیجه، رابطهٔ آن دو برای بخشی از تماشاگران قانعکننده یا پرحرارت جلوه نمیکند. مایکل نیز در مقایسه با سلین حضوری کمرنگتر دارد و کمتر به شخصیتی مستقل با کشمکشهای درونی روشن بدل میشود.
این ضعف بر هستهٔ عاطفی فیلم اثر میگذارد؛ زیرا تصمیمهای مهم قصه به پیوندی متکیاند که هنوز مجال کافی برای استوارشدن نیافته است. مسئله نه اصل عاشقانهٔ میان دو جهان دشمن، بلکه کمبود لحظاتی است که آن را از یک ایدهٔ جذاب به رابطهای باورپذیر تبدیل کنند. قصهای پررمزوراز، اما نابرابر در سطح طرح، فیلم ترکیبی از جنگ دیرینه، توطئههای درونگروهی و رازهای مربوط به گذشته را پیش میکشد.
« بااینحال، شخصیتپردازی سلین گاهی در همان تصویر نمادین او متوقف میماند: مبارزی مقتدر، غمگین و کمحرف. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چنین ترکیبی میتوانست روایتی معمایی و پرکشش بسازد؛ بااینحال، «دنیای زیرین» میان توضیح اسطورهشناسی خود و پیشبردن کشمکش اصلی تعادل پایداری پیدا نمیکند. گاه اطلاعات مهم با شتاب مطرح میشوند و گاه روایت روی جزئیاتی مکث میکند که وزن دراماتیک متناسبی ندارند. همین نوسان باعث میشود قصه در بخشهایی آشفته یا بیش از اندازه متکی بر افشاگری به نظر برسد.
کلیشههای ژانری نیز حضور پررنگی دارند: جنگ میان دو نژاد، قهرمانی که باید در باورهایش تجدیدنظر کند، شخصیتهایی که انگیزههایشان با راز و خیانت گره خورده و نیرویی که از دل گذشته به زمان حال بازمیگردد. فیلم این الگوها را بهکلی دگرگون نمیکند، اما با پوشاندن آنها در پوششی گوتیک و شهری، به ترکیبی آشنا جلوهای تازه میدهد.
مشکل زمانی پدیدار میشود که ظاهر پرزرقوبرق جای پرداخت دقیقتر را میگیرد. اگر مخاطب با قواعد جهان آشنا نشود یا انگیزههای شخصیتها برایش روشن نماند، رازآلودگی بهجای جذابیت، به سردرگمی بدل میشود. اکشن، ریتم و صدا صحنههای نبرد از نظر طراحی بصری با هویت فیلم هماهنگاند. حرکت شخصیتها، سلاحها و ضرباهنگ درگیریها، جهان اثر را به سینمای اکشن فانتزی پیوند میدهد؛ دگرگونی گرگینهها نیز به فیلم لحظاتی از خشونت بدنی و هیجان میافزاید.
بااینحال، همهٔ درگیریها از نظر وضوح و انرژی یکسان نیستند. تاریکی تصویر و تدوین پرشتاب، گاهی تشخیص مسیر کنش را دشوار میکنند و بعضی صحنهها بیش از آنکه بر تعلیق یا تحول شخصیت بیفزایند، به نمایش دوبارهٔ همان تقابلها محدود میشوند. ریتم کلی نیز نابرابر است. فیلم لحظاتی پرتحرک دارد، اما میان آنها بخشهایی طولانیتر از نیاز روایت قرار میگیرند؛ بخشهایی که در آنها توضیحهای داستانی یا گفتوگوهای کمجان، انرژی صحنهها را پایین میآورند.
« گاه اطلاعات مهم با شتاب مطرح میشوند و گاه روایت روی جزئیاتی مکث میکند که وزن دراماتیک متناسبی ندارند. »
قوتها و کاستیها
موسیقی و طراحی صوتی در عوض، نقش مهمی در حفظ حالوهوا دارند. موسیقی با تکیه بر رنگی تیره و پرتنش، به تصاویر نیرویی ملودراماتیک میدهد و به فیلم کمک میکند حتی در لحظات کمتحرک نیز فضای خاص خود را حفظ کند. البته موسیقی و ظاهر صوتی نمیتوانند بهتنهایی خلأ گفتوگوها یا کندی روایت را پر کنند.
جمعبندی «دنیای زیرین» فیلمی است که بیش از هر چیز با جهان بصری و شخصیت محوریاش در حافظه میماند. فضای گوتیک، باران و رنگهای سرد، لباسهای چرمی و حضور کاریزماتیک کیت بکینسیل، به اثر هویتی روشن میبخشند؛ هویتی که حتی با گذشت زمان نیز قابلتشخیص است. در مقابل، قصه از کلیشههای آشنا فاصلهٔ زیادی نمیگیرد، جهانسازیاش گاه پراکنده میشود و رابطهٔ عاطفی مرکزی مجال کافی برای شکلگیری پیدا نمیکند.
ریتم کشدار، گفتوگوهای کماثر و صحنههایی که بیشتر بر تکرار درگیری تکیه دارند، مانع از آن میشوند که فیلم به اندازهٔ ظاهرش از نظر دراماتیک غنی باشد. بااینهمه، ضعفهای روایی لزوماً جذابیت فیلم را از میان نمیبرند. ارزش آن بیشتر در ساختن یک افسانهٔ شهریِ تاریک و پرسبک است تا در ارائهٔ داستانی بینقص یا شخصیتپردازی پیچیده.
تماشاگرانی که از جهانهای گوتیک، قهرمانان سرد و اکشن خونآشامی لذت میبرند، احتمالاً با تصویر و حالوهوای فیلم ارتباط برقرار خواهند کرد؛ اما کسانی که رابطهٔ عاطفی پرورده و روایتی منسجم میخواهند، ممکن است میان زیبایی سطح و کمبودهای زیرین آن فاصلهای محسوس بیابند.
« موسیقی و طراحی صوتی در عوض، نقش مهمی در حفظ حالوهوا دارند. »
ثبت دیدگاه