نقد و بررسی
نقد Un Flic | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهان سرد و آیینی ملویل «Un Flic» آخرین فیلم بلند ژانپیر ملویل است؛ اثری جنایی که بیش از آنکه به دنبال شتاب روایی یا گرهگشاییهای متوالی باشد، تماشاگر را به جهانی منضبط، کمحرف و عاطفاً منجمد میبرد. در این جهان، پلیس و تبهکار هر دو به قواعدی نانوشته وفادارند و مرز میان وظیفه، وفاداری و میل شخصی پیوسته مبهم میشود.
فیلم در ظاهر درباره تعقیب یک گروه خلافکار است، اما نیروی اصلیاش از کشاکش میان نظم بیرونی و آشفتگی پنهان آدمها سرچشمه میگیرد. ملویل داستان را با فاصلهای حسابشده روایت میکند. فیلم به جای آنکه شخصیتها را با گفتوگوهای توضیحی برایمان روشن کند، آنها را در فضاها، سکوتها و رفتارهای تکرارشوندهشان مینمایاند.
این رویکرد میتواند جذاب و رازآلود باشد، اما گاه به کمگوییای میرسد که از عمق روانی شخصیتها میکاهد. «Un Flic» به همین دلیل اثری است که بیش از آنکه پاسخ بدهد، پرسشهایی درباره وفاداری، تنهایی و ماهیت قانون باقی میگذارد. طرح داستان و مثلثی از وفاداری در مرکز فیلم کمیسر ادوار کولمن قرار دارد؛ پلیسی سرد و مقتدر که در پی کشف هویت واقعی سایمون، صاحب یک کلوپ شبانه و سردسته گروهی تبهکار، است.
پیوند میان این دو از رابطهای صرفاً حرفهای فراتر میرود: آنها با هم آشنایی و نزدیکی دارند، حال آنکه کَتی، زنی که کولمن به او دلبسته است، معشوقه سایمون نیز هست. این وضعیت، داستان را به مثلثی عاطفی و اخلاقی بدل میکند که در آن هر رابطه، همزمان میتواند نشانهای از اعتماد و مقدمهای برای خیانت باشد.
« ملویل داستان را با فاصلهای حسابشده روایت میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در کنار این تنش شخصی، نقشهای جنایی را پیش میبرد که دامنهاش از سرقت ابتدایی تا عملیاتی پیچیدهتر گسترش مییابد. بااینحال، ملویل از الگوی متعارف فیلمهای سرقت فاصله میگیرد. اهمیت ماجرا فقط در این نیست که نقشه چگونه پیش میرود یا پلیس چه زمانی به آن نزدیک میشود؛ خودِ فرایند برنامهریزی و اجرای عمل، به نوعی آیین بدل میشود.
طرح داستان در برخی بخشها عمداً ساده و کمتوضیح باقی میماند، گویی آنچه اهمیت دارد نه رازگشایی، بلکه تماشای رفتار آدمها زیر فشار موقعیت است. باران، رنگ و معماری تصویر فضاسازی سرد و بارانی از برجستهترین دستاوردهای فیلم است. خیابانهای خیس، شبهای کمنور، اتاقهای خلوت و فضاهای شهریِ بیروح، پاریسی را میسازند که در آن آدمها انگار از محیط اطراف خود جدا افتادهاند.
باران فقط پسزمینهای جوی نیست؛ به زبان بصری فیلم بدل میشود و حس انزوا، فرسودگی و ناامنی را در سراسر روایت جاری میکند. ملویل با ترکیببندیهای دقیق و قابهایی که اغلب خلوت و حسابشدهاند، به حرکتهای کوچک وزن میدهد. ورود یک شخصیت به اتاق، مکثی کوتاه یا نگاه گذرا میتواند به اندازه یک گفتوگوی طولانی معنا پیدا کند.
کنتراست رنگها و استفاده از نورهای سرد، فضای نئونوآری میسازند که هم شیک و چشمنواز است و هم تهدیدی خاموش در خود دارد. زیبایی تصویر در اینجا گرم و دلپذیر نیست؛ نوعی زیبایی سخت و کنترلشده است که با جهان بیرحم قصه تناسب دارد. سرقت قطار؛ تعلیق در دل سکوت در میان بخشهای فیلم، سکانس سرقت قطار نمونهای برجسته از تسلط ملویل بر زمان و جزئیات است.
« بااینحال، ملویل از الگوی متعارف فیلمهای سرقت فاصله میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
این سکانس با کمترین اتکا به گفتوگو پیش میرود و تعلیق خود را از هماهنگی حرکتها، ترتیب مراحل و انتظار برای نتیجه میسازد. تماشاگر بهجای آنکه با توضیحهای پیاپی هدایت شود، ناچار است به کنشها و جزئیات بصری توجه کند؛ همین مشارکت ذهنی، اضطراب صحنه را افزایش میدهد. این بخش همچنین عصاره نگاه ملویل به جرم را در خود دارد: جنایت نه فورانی تصادفی از خشونت، بلکه عملیاتی برنامهریزیشده و آیینمند است.
فیلم با دقت در مراحل کار، تجربهای نزدیک به تماشای یک سازوکار دقیق میآفریند؛ سازوکاری که کوچکترین لغزش میتواند آن را مختل کند. بااینهمه، همین تأکید بر مهارت اجرایی ممکن است برای برخی تماشاگران از مسیر درام فاصله بگیرد. سکانس در سطح فنی بسیار گیراست، اما پیوند آن با تحول عاطفی شخصیتها به همان اندازه پررنگ نیست.
بازیها و شخصیتهای کمگفتار آلن دلون در نقش کولمن، با چهرهای آرام و رفتاری مهارشده، پلیسی میسازد که قدرتش را کمتر از راه نمایش خشم و بیشتر از راه سکوت و حضورش اعمال میکند. بازی او متکی به جزئیات ظریف است: مکثها، نگاههای سرد و تغییرات اندک در لحن. این خویشتنداری به شخصیت وقار میبخشد، اما همزمان فاصلهای عاطفی میان او و تماشاگر ایجاد میکند.
کولمن را بیشتر از آنکه از درون بشناسیم، از رفتار بیرونیاش میسنجیم. کاترین دونو در نقش کَتی نیز با ظرافتی مشابه کار میکند. حضور او آراسته و کمحرف است؛ جذابیت شخصیت نه از توضیح صریح احساسات، بلکه از ابهامی میآید که پیرامون رابطههایش شکل گرفته است. ریچارد کرنا در نقش سایمون، وجهی آرام و حسابگر به شخصیت میدهد و تضاد میان ظاهر اجتماعی او و زندگی جناییاش را برجسته میکند.
« بااینهمه، همین تأکید بر مهارت اجرایی ممکن است برای برخی تماشاگران از مسیر درام فاصله بگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، فیلم به ندرت به انگیزههای این سه نفر نزدیک میشود. آنها بیشتر همچون چهرههایی اسطورهای در منظومهای از وفاداری و خطر ظاهر میشوند تا انسانهایی با گذشتهای روشن و روانشناسیِ کاملاً پرداختشده. ریتم، دیالوگ و فاصله عاطفی ریتم کند فیلم بخشی از هویت آن است، اما همیشه به سودش عمل نمیکند.
مکثها و حرکتهای سنجیده در بسیاری از صحنهها حس انتظار میآفرینند و به فضای سرد فیلم شکل میدهند؛ در بخشهایی دیگر، همین کندی به کشآمدن روایت میانجامد. چون شخصیتها کمتر احساسات و انگیزههایشان را بیان میکنند، برخی صحنهها نه به تعلیقی تازه میرسند و نه لایهای پررنگتر از شخصیتها را آشکار میکنند.
تماشاگر ممکن است در این لحظات بیش از آنکه درگیر معما باشد، در انتظار پیشروی داستان بماند. دیالوگها نیز غالباً کوتاه و خشکاند. این خشکی با جهان سرد فیلم سازگار است و اجازه نمیدهد بیان کلامی بر تصویر غلبه کند، اما گاهی به کمجانی میرسد. برخی گفتوگوها اطلاعات لازم را منتقل میکنند بیآنکه به رابطهها عمق بیشتری ببخشند.
نتیجه، اثری است که در میزانسن و تصویر اغلب از نظر حسی غنیتر از متن گفتاری خود به نظر میرسد. این انتخاب آگاهانه، هم امتیاز فیلم است و هم محدودیتش. قانون، جرم و ابهام اخلاقی «Un Flic» علاقهای به ساختن تقابل ساده میان قهرمان قانونمدار و مجرمِ شرور ندارد. کولمن ممکن است مأمور اجرای قانون باشد، اما فیلم او را چهرهای کاملاً آرمانی یا گرم نشان نمیدهد؛ سایمون نیز صرفاً بهعنوان مجرمی پرهیاهو تصویر نمیشود.
« بااینحال، فیلم به ندرت به انگیزههای این سه نفر نزدیک میشود. »
قوتها و کاستیها
هر دو در جهانی زندگی میکنند که قواعدش بر انضباط، خویشتنداری و پنهانکاری استوار است. از همین رو، شباهت میان پلیس و تبهکار گاه از تفاوتشان برجستهتر میشود: هر دو در تعقیب هدفی مشخصاند و هر دو احساسات را پشت نقابی سخت پنهان میکنند. رابطه عاطفی کولمن و کَتی، در کنار پیوند او با سایمون، این ابهام را شخصیتر میکند.
مسئله فقط این نیست که پلیس چگونه مجرم را شناسایی میکند؛ مسئله این است که نزدیکی عاطفی چه اثری بر داوری و وفاداری میگذارد. ملویل پاسخ روشنی تحمیل نمیکند و شخصیتها را در فضایی نگه میدارد که انگیزهها در آن کامل آشکار نمیشوند. این ابهام برای برخی تماشاگران غنی و تأملبرانگیز است و برای برخی دیگر نشانه کمپرداختگی.
جمعبندی «Un Flic» فیلمی است که دستاوردهایش بیش از هر چیز در فضاسازی، طراحی بصری و کنترل دقیق حرکت و سکوت نمایان میشوند. جهان بارانی و سرد آن، بازیهای مهارشده و سکانس پرتعلیق سرقت قطار، تصویری ماندگار از سینمای جناییِ آیینمند ژانپیر ملویل میسازند. در سوی دیگر، ریتم کند، شخصیتپردازی محدود و دیالوگهای گاه خشک ممکن است مانع پیوند عاطفی عمیقتر با قصه شوند.
این فیلم را بهتر است نه بهعنوان معمایی پرشتاب، بلکه بهعنوان مطالعهای تصویری درباره تنهایی، انضباط و مرزهای لغزان میان قانون و جرم تماشا کرد. «Un Flic» شاید به اندازه برخی آثار مشهورتر ملویل از انسجام روایی برخوردار نباشد، اما در شیوه نگاه و ساختن فضا امضای شخصی او را آشکار میکند؛ امضایی که سکوت را به کنش و فاصله را به بخشی از معنای فیلم بدل میسازد.
« هر دو در جهانی زندگی میکنند که قواعدش بر انضباط، خویشتنداری و پنهانکاری استوار است. »
ثبت دیدگاه