نقد و بررسی
نقد یورش اولزانا (Ulzana's Raid) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
وسترنی که از دل تعقیبوگریز بیرون میآید «یورش اولزانا» ساختهٔ رابرت آلدریچ در سال ۱۹۷۲، وسترنی است که نیروی اصلیاش را نه از دوئلهای پرطمطراق و قهرمانان بیلغزش، بلکه از فرسودگیِ تعقیب، خشونتِ ناگهانی و برخورد جهانبینیهای ناسازگار میگیرد. ماجرا با گریز اولزانا، جنگجوی آپاچی، و گروه کوچکش از منطقهٔ حفاظتشده آغاز میشود؛ سپس ستوانی جوان و کمتجربه مأمور میشود آنان را دنبال کند.
اما این مأموریت صرفاً حرکت از نقطهای به نقطهٔ دیگر نیست: هر ردپا، هر خبر و هر مواجهه، تصوری را که سربازان از دشمن و از خودشان دارند به آزمون میگذارد. فیلم در ظاهر یک وسترن تعقیبوگریز است، اما در لایهٔ زیرین، دربارهٔ ناتوانی آدمها در فهم کامل یکدیگر و پیامدهای هولناک این ناتوانی است.
ساختار روایی؛ تعقیبی بیقرار و متفاوت آلدریچ قصه را بر پایهٔ پیشروی تدریجی در سرزمینی خشک و ناامن بنا میکند. تعلیق فیلم از این پرسش ساده برمیخیزد که گروه تعقیبکننده چه زمانی و در چه وضعی به اولزانا خواهد رسید؛ با اینحال، پاسخ به چنین پرسشی تنها بخشی از جذابیت اثر است. آنچه اهمیت بیشتری دارد، فاصلهٔ میان دانستهها و نادانستههای شخصیتهاست.
« ساختار روایی؛ تعقیبی بیقرار و متفاوت آلدریچ قصه را بر پایهٔ پیشروی تدریجی در سرزمینی خشک و ناامن بنا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سربازان پیوسته نشانههایی میبینند، اما همیشه معنای آنها را درنمییابند؛ گاه باید تصمیم بگیرند، بیآنکه وقت یا اطلاعات کافی در اختیار داشته باشند. این شیوه، فیلم را از وسترنهایی که مسیرشان به رویارویی نهایی و حلوفصل روشن منتهی میشود متمایز میکند. در اینجا تعقیب بیشتر به تجربهای فرساینده میماند: حرکت در فضایی که دشمن را پنهان میکند و خطر، حتی در سکوت، حضور دارد.
بااینحال، ریتم در بخشهایی عمداً کند میشود و همین ویژگی ممکن است برای بعضی تماشاگران به کشآمدن روایت بینجامد. فیلم نه همیشه با شتاب پیش میرود و نه در پی آن است که هر مکث را به حادثهای پرهیجان تبدیل کند. این انتخاب به فضای تلخ اثر کمک میکند، اما گاهی از شدت کشش داستان میکاهد.
مکاینتاش؛ تجربه در برابر یقین برت لنکستر در نقش مکاینتاش، دیدهبان سالخورده و کارآزموده، مرکز ثقل عاطفی و فکری فیلم است. بازی او استوار و کمادا است؛ مکاینتاش مردی نیست که برای هر تجربه توضیحی طولانی بتراشد، بلکه اغلب از خلال نگاه، مکث و جملههای کوتاهش جهان را برای دیگران روشن میکند.
« این شیوه، فیلم را از وسترنهایی که مسیرشان به رویارویی نهایی و حلوفصل روشن منتهی میشود متمایز میکند. »
شخصیتها و اجرا
حضور لنکستر به داستان وزنی میدهد که فراتر از اقتدار جسمانی شخصیت است: او کسی است که خطر را میشناسد، اما ادعای تسلط کامل بر آن ندارد. در برابر او، ستوان جوان، گارنت دوبوین، قرار دارد؛ افسری که برداشتهای اخلاقی و آرمانیاش هنوز با واقعیت خشن میدان برخورد نکرده است. تقابل این دو را نباید به سادگیِ نبرد میان خرد و خامی فروکاست.
مکاینتاش نیز پاسخ نهایی برای دشواریهای اخلاقی ندارد و دوبوین هم صرفاً شخصیتی ناآگاه نیست. فیلم از طریق گفتوگوهایشان نشان میدهد که تجربه میتواند توهمهای سادهانگارانه را کنار بزند، اما الزاماً به یقین یا آرامش نمیرسد. بروس دیویسن این آشفتگی درونی را با بازیای کنترلشده منتقل میکند و در کنار لنکستر، تفاوت دو نسل و دو نوع مواجهه با خشونت را ملموس میسازد.
راهنما و دشمن؛ مرزهای ناپایدار شناخت حضور کِنیتِی، راهنمای آپاچی گروه، امکان دیگری برای دیدن تعقیب فراهم میکند. او تنها ابزار روایی برای یافتن مسیر دشمن نیست؛ دانستهها و جایگاهش یادآور این است که میدان نبرد از نگاه همهٔ افراد حاضر یکسان نیست. رابطهٔ او با مکاینتاش نیز بر پایهٔ اعتماد عملی و شناختی شکل گرفته که از تجربه میآید، نه از همانندی کامل فرهنگی.
« تقابل این دو را نباید به سادگیِ نبرد میان خرد و خامی فروکاست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در عین حال، فیلم به شخصیت اولزانا کمتر از تعقیبکنندگانش فرصت درونیشدن میدهد. او حضوری مؤثر و تهدیدآمیز دارد، اما بیشتر از خلال پیامدهای کنشهایش شناخته میشود تا از راه دسترسی مستقیم به ذهن و انگیزههایش. این محدودیت با یکی از کاستیهای مهم اثر پیوند دارد: آپاچیها گاه یکطرفه و عمدتاً در مقام نیروی خشونتورز تصویر میشوند.
فیلم میکوشد خشونت را در بستر سلطه، محرومیت و منازعهای بزرگتر قرار دهد، اما این تلاش همیشه به شخصیتپردازی متوازن نمیانجامد. تماشاگر میتواند همزمان از اعمال گروه اولزانا بهتزده شود و متوجه زمینهٔ تاریخی نابرابری و بیعدالتی باشد؛ بااینحال، آگاهی از زمینه جای خالی فردیت و صدای مستقل را بهتمامی پر نمیکند.
اثر در نقد نگاه سادهانگارانهٔ سفیدپوستان به آپاچیها گامهایی برمیدارد، اما خود نیز گاهی از همان زاویهٔ محدود، آنان را به صورت جمعی تهدیدآمیز بازنمایی میکند. خشونت؛ اثرگذاری بیپرده و بهای آن خشونت در «یورش اولزانا» تزئین صحنههای اکشن یا وسیلهای برای سرگرمی سبک نیست. فیلم آن را ناگهانی، جسمانی و گاه تکاندهنده عرضه میکند؛ رخدادها چنان به چشم میآیند که تماشاگر نمیتواند بهآسانی از کنار پیامدهایشان عبور کند.
« در عین حال، فیلم به شخصیت اولزانا کمتر از تعقیبکنندگانش فرصت درونیشدن میدهد. »
قوتها و کاستیها
این بیپروایی به فضای اثر قدرت میدهد و به یادماندنیترین لحظههای آن را شکل میدهد. در عین حال، خشونت برای همه خوشایند نیست و گاهی چنان برجسته میشود که ممکن است از مضمون فراتر رود و به تجربهای خستهکننده یا آزارنده بدل شود. نقطهٔ قوت فیلم در این است که خشونت را صرفاً به شخصیتهای یک سوی منازعه نسبت نمیدهد.
وحشت، انتقام و نفرت در فضایی گردش میکنند که هیچکس از پیامدهای آن مصون نیست. بااینهمه، بعضی تأکیدهای روایی و گفتوگوها پیام فیلم را بیش از اندازه مستقیم میکنند. هنگامی که تصویر و موقعیت خود توان رساندن معنا را دارند، توضیح صریح گاه از ظرافت اثر میکاهد. همین نوسان میان تصویرهای نافذ و بیان گلدرشت، بخشی از دوگانگی فیلم است: آلدریچ اغلب به تماشاگر اعتماد میکند، اما در بعضی لحظهها معنای مورد نظرش را بیش از حد آشکار میسازد.
کارگردانی و فضای وسترن بازنگرانه چشمانداز خشک و خلوت فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا نیست؛ بیابان در ساختن حس بیپناهی و ناآگاهی نقش دارد. فضای باز، برخلاف انتظار، امنیت نمیآورد؛ گستردگی زمین میتواند پنهانشدن را آسانتر و تشخیص خطر را دشوارتر کند. آلدریچ از این تضاد برای ساختن تعلیق بهره میگیرد و به جای آنکه هر صحنه را به نمایش قدرت قهرمانانه بدل کند، بر آسیبپذیری آدمها در برابر محیط و تصمیمهایشان تأکید میکند.
« این بیپروایی به فضای اثر قدرت میدهد و به یادماندنیترین لحظههای آن را شکل میدهد. »
جمعبندی
فیلم همچنین به سنت وسترن کلاسیک وفادار نمیماند که در آن مرز خیر و شر معمولاً روشن و پایان، نوعی بازگرداندن نظم است. در این اثر، قهرمانان پاکدست و دشمنانی که میتوان فهمشان را به یک صفت تقلیل داد کمتر به چشم میآیند. نگاه بازنگرانهٔ فیلم به تاریخ و خشونت، آن را به فضای سیاسی زمانهٔ ساختش نزدیک میکند؛ برخی خوانشها آن را با تجربهٔ جنگ ویتنام نیز مرتبط دانستهاند.
چنین برداشتی میتواند به فهم لایههای سیاسی اثر کمک کند، اما فیلم حتی بدون آن هم در مقام داستانی دربارهٔ تعقیب، سوءتفاهم و خشونت کار میکند. جمعبندی «یورش اولزانا» وسترنی تلخ و نامتعارف است که بهجای تکیه بر قهرمانی باشکوه، تماشاگر را در مسیر دشوار یک تعقیب قرار میدهد. بازی محکم برت لنکستر، حضور راهنمای آپاچی، فضای ناامن و چند صحنهٔ ماندگار، به فیلم شخصیتی متمایز میبخشند.
در مقابل، ریتمِ گاه کشدار، بیان مستقیم برخی مضمونها و تصویر نهچندان متوازن آپاچیها از کاستیهای واقعی آناند. بااینحال، اثر در بهترین لحظههایش از قالب ماجرایی خود فراتر میرود و نشان میدهد که خشونت نه راهحلی ساده، بلکه چرخهای است که فهم و داوری را دشوارتر میکند. تماشاگرانی که وسترنی پرتحرک، قهرمانمحور و سرگرمکننده میخواهند شاید با سردی و خشونت فیلم فاصله بگیرند؛ اما دوستداران وسترنهای تلخ و تأملبرانگیز در آن اثری خواهند یافت که پس از پایان نیز پرسشهایش را با خود حمل میکند.
« در این اثر، قهرمانان پاکدست و دشمنانی که میتوان فهمشان را به یک صفت تقلیل داد کمتر به چشم میآیند. »
ثبت دیدگاه