نقد و بررسی
نقد گرگومیش (Twilight) | 1998
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهان نوآر «Twilight» ساختهٔ Robert Benton، فیلمی جنایی و رازآلود است که بیش از آنکه به تعقیب پرشتاب سرنخها دل ببندد، در فضای فرسودگی، حسرت و رازهای دیرپا نفس میکشد. قصه با مأموریتی ساده برای هری راس آغاز میشود؛ کارآگاهی بازنشسته که پذیرفته است پاکتی را به نشانیای برساند.
اما همین کار کوچک، او را به شبکهای از روابط خانوادگی و گذشتهای پنهان میکشاند. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که پروندهٔ اصلی فقط معمای یک جرم نیست؛ گذشتهای است که آدمها سالها کوشیدهاند پشت دیوار آسایش و شهرت پنهانش کنند. این رویکرد، اثر را به نوآری آرام و تأملی نزدیک میکند.
خیابانهای تاریک و سایههای سنگین، جای خود را تا اندازهای به خانههای بزرگ، اتاقهای خلوت و فضاهای خصوصی میدهند؛ بااینحال، منطق آشنای نوآر همچنان حاضر است: هیچ رابطهای کاملاً بیگناه نیست و حقیقت، اغلب به اندازهٔ دروغها ناخوشایند است. فیلم بهجای آنکه بر هیجان بیرونی تکیه کند، میکوشد تعلیق را از حس بیاعتمادی و از فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میگویند و آنچه پنهان میکنند بسازد.
هری راس؛ کارآگاهی در آستانهٔ افول پل نیومن در نقش هری راس، مرکز ثقل فیلم است. هری قهرمان پرانرژی و شکستناپذیر داستانهای کارآگاهی نیست؛ مردی است سالخورده، زخمی و تا اندازهای سرگردان که گذشتهاش را با خود حمل میکند. نیومن این وضعیت را با بازی کمادعا و کنترلشدهای میسازد. مکثها، نگاههای سنجیده و خستگی آرام چهرهاش، بیش از گفتوگوهای توضیحی شخصیت را آشکار میکنند.
« قصه با مأموریتی ساده برای هری راس آغاز میشود؛ کارآگاهی بازنشسته که پذیرفته است پاکتی را به نشانیای برساند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در حضور او، کارآگاهی نه صرفاً شغلی برای حل معما، بلکه نوعی عادت دیرپا به مشاهده و تردید است. از اینرو، جذابیت هری بیشتر در نحوهٔ مواجههاش با جهان نهفته است تا در نبوغی خارقالعاده برای کشف رازها. او میان وفاداری به دوستان قدیمی، احساس وظیفه و آگاهی از ضعفهای خودش گرفتار میشود.
فیلم از این موقعیت برای طرح پرسشی انسانی بهره میگیرد: وقتی آدمی دیگر توان بازگرداندن گذشته را ندارد، آیا هنوز میتواند مسئولیت انتخابهایش را بپذیرد؟ پاسخ اثر ساده یا قهرمانانه نیست؛ هری باید با واقعیتهایی روبهرو شود که هم دربارهٔ دیگراناند و هم دربارهٔ خود او. گروه بازیگران و نیروی حضور یکی از امتیازهای آشکار فیلم، گردآمدن گروهی از بازیگران برجسته است.
Gene Hackman در نقش جک ایمز، با کمترین اغراق، حضوری سنگین و گاه تهدیدآمیز دارد؛ مردی که اقتدارش از عادت به کنترل موقعیتها میآید، اما بیماری و گذر زمان آن را آسیبپذیر کرده است. Susan Sarandon نیز کاترین را با ترکیبی از جذابیت، احتیاط و ابهام بازی میکند. او شخصیتی نیست که بهسادگی بتوان نیتش را خواند و همین چندلایگی با فضای رازآلود فیلم تناسب دارد.
James Garner در نقش ریموند هوپ، آرامش و صمیمیتی ظاهری به جهان داستان میآورد؛ حضوری که در کنار بازی کمحرارت نیومن، پیوند گذشتهٔ دو مرد را باورپذیر میکند. بازیگران دیگر، از جمله Reese Witherspoon و Stockard Channing، به جهان فیلم رنگ و بافت میدهند، هرچند فرصت همهٔ آنها برای گسترش شخصیتشان یکسان نیست.
« در حضور او، کارآگاهی نه صرفاً شغلی برای حل معما، بلکه نوعی عادت دیرپا به مشاهده و تردید است. »
شخصیتها و اجرا
در برخی لحظهها، تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم بیشتر از آنکه شخصیتهای فرعی را پرورش دهد، از جذابیت بازیگران برای جانبخشیدن به آنها استفاده میکند. بااینهمه، خودِ این گروه بازیگری یکی از مهمترین دلایل تماشای اثر است. معما و محدودیتهای فیلمنامه معمای مرکزی، زمینهای مناسب برای بازگشت به گذشته و آشکارشدن رابطههای پیچیده فراهم میکند؛ اما قدرت آن به اندازهای نیست که همواره تماشاگر را درگیر حدسوگمان نگه دارد.
نشانهها و مناسبات داستانی گاه چنان پیش میروند که مسیر کلی زودتر از آنچه باید قابلحدس میشود. در نتیجه، فیلم برای حفظ کنجکاوی ناچار است بیشتر بر شخصیتها و فضای خود تکیه کند تا بر غافلگیریهای پیدرپی. این انتخاب میتوانست به سود اثر تمام شود، اگر پرداخت روانشناختی همهٔ شخصیتها به همان اندازهٔ هری دقیق بود.
اما بعضی رخدادها و پیوندهای داستانی بیش از آنکه از دل رفتار شخصیتها بجوشند، به کارکرد معمایی خود وابسته میمانند. گاه احساس میشود فیلم برای رساندن قصه به مرحلهٔ بعد، به راهحلهایی متوسل میشود که از پیش زمینهچینی کافی ندارند. این ضعف، لزوماً تماشای فیلم را دشوار نمیکند، اما از ماندگاری راز آن میکاهد و پایانبندی روایی را کمتر رضایتبخش میسازد؛ بیآنکه لازم باشد جزئیات آن فاش شود.
ریتم و لحن «Twilight» ریتمی آرام دارد و از شتابزدگی آثار جنایی پرحادثه فاصله میگیرد. این خویشتنداری در بخشهایی به ساختن فضای تأملی فیلم کمک میکند: گفتوگوها فرصت نفسکشیدن دارند و سکوتها گاهی بهاندازهٔ کلمات معنا میسازند. از سوی دیگر، همین کندی در برخی قسمتها به رخوت نزدیک میشود.
« بااینهمه، خودِ این گروه بازیگری یکی از مهمترین دلایل تماشای اثر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت چند بار در موقعیتی میایستد که نه اطلاعات تازهای به معما میافزاید و نه لایهٔ عمیقتری از شخصیتها را آشکار میکند. بااینحال، فیلم بهندرت به آشفتگی یا پیچیدگی بیثمر میافتد. خط اصلی داستان روشن است و تماشاگر معمولاً میتواند نسبت شخصیتها و انگیزههای کلی آنها را دنبال کند.
همین سادگی نسبی، اثر را برای مخاطبی که به نوآرهای کمهیاهو و قصههای کارآگاهی کلاسیک علاقه دارد، قابلتماشا نگه میدارد. اما کسی که انتظار تعلیق فشرده و ضرباهنگ تند داشته باشد، احتمالاً بخشهایی از آن را کشدار خواهد یافت. فضای تصویری و مضمون گذر زمان عنوان فیلم، با اشارهاش به گرگومیش، راهی برای خواندن حالوهوای کلی آن فراهم میکند: شخصیتها در مرحلهای از زندگی قرار دارند که نه کاملاً در روشنایی گذشتهاند و نه توانستهاند خود را از سایههایش جدا کنند.
این مضمون بهویژه در رابطهٔ هری با جک و کاترین، و در مواجههٔ او با دوستان قدیمی، حضور دارد. گذشته در این فیلم خاطرهای بیخطر نیست؛ نیرویی فعال است که بر اکنون فشار میآورد و تصمیمهای امروز را شکل میدهد. فضای رازآلود اثر نیز از همین حس فرسودگی نیرو میگیرد. فیلم در پی آن نیست که هر صحنه را با نشانههای آشکار نوآر تزئین کند؛ بیشتر به روابط میان آدمها و سنگینی خانهها و فضاهای بسته متکی است.
در کنار این فضا، شوخیهای پراکنده و لحظههای سبکتر مانع از آن میشوند که لحن فیلم یکسره عبوس و یکنواخت شود. بااینحال، این تغییر لحن همیشه کاملاً یکدست نیست و گاهی طنز یا رمانس، بیش از آنکه در بافت کلی روایت حل شود، همچون مکثی جداگانه به نظر میرسد. دستاوردها و کاستیها مهمترین دستاورد «Twilight» بازیهای پخته و حضور بازیگرانی است که حتی در صحنههای کمحادثه نیز میتوانند توجه را حفظ کنند.
« بااینحال، فیلم بهندرت به آشفتگی یا پیچیدگی بیثمر میافتد. »
قوتها و کاستیها
نیومن نقش هری را با وقار و بیتکلفی پیش میبرد، هکمن به رابطهٔ قدیمی شخصیتها وزن میدهد و ساراندون ابهام کاترین را از سطح یک نقش صرفاً مرموز فراتر میبرد. در کنار آنها، فضای نوآر و تمرکز بر آدمهایی که با گذشتهٔ خود کنار نیامدهاند، به فیلم هویتی روشن میبخشد. در مقابل، فیلمنامه از معمایی بهره میگیرد که چندان تازه یا دشوار نیست و گاهی برای پیشبرد آن، شخصیتهای فرعی را به ابزارهای روایت تبدیل میکند.
ریتم نیز بهتناوب میان آرامش سنجیده و کندی خستهکننده حرکت میکند. حاصل، فیلمی است که لحظههای دلنشین و بازیهای تماشایی دارد، اما انسجام و نیروی دراماتیک لازم را برای تبدیلشدن به اثری ماندگار بهطور کامل به دست نمیآورد. جمعبندی «Twilight» را میتوان نوآری آرام دربارهٔ فرسودگی، وفاداری و بازگشت گذشته دانست؛ فیلمی که بیش از پیچیدگی معما، از جذابیت بازیگران و حضور پل نیومن نیرو میگیرد.
اثر در بهترین لحظاتش، با نگاههای کوتاه و گفتوگوهای کمصدا، حس تلخی را منتقل میکند که از عمر سپریشده و رازهای ناگفته برمیآید. در لحظات کماثرتر، داستان بیش از اندازه آشنا و ریتم بیش از حد آرام میشود. بااینهمه، فیلم تجربهای بیدردسر و خوشساخت برای علاقهمندان به قصههای کارآگاهی کلاسیک است؛ نه آنقدر پرهیجان که ذهن را با معمایی پیچیده درگیر کند و نه آنقدر کممایه که تماشای بازیگرانش بیفایده باشد.
ارزش اصلی آن در حالوهوا و بازیهایش است، نه در کشف رازهایی که روایت پیش میگذارد.
« در کنار آنها، فضای نوآر و تمرکز بر آدمهایی که با گذشتهٔ خود کنار نیامدهاند، به فیلم هویتی روشن میبخشد. »
ثبت دیدگاه