نقد و بررسی
نقد ۱۲ میمون (Twelve Monkeys) | 1995
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که از هم گسیخته است «دوازده میمون» با تصویری از آیندهای ویران آغاز میشود؛ آیندهای که در آن بشر، پس از شیوع ویروسی مرگبار، از سطح زمین رانده شده و در پناهگاههای زیرزمینی به حیات ادامه میدهد. جیمز کول، زندانیای که برای مأموریتی پرخطر به گذشته فرستاده میشود، باید سرنخی از منشأ فاجعه پیدا کند.
اما سفر او به زمان حالِ ما، نه راهی روشن برای نجات، بلکه ورود به جهانی است که قواعدش برای او غریب و گاه هراسانگیز به نظر میرسد. این خلاصه، طرحی آشنا از داستانهای سفر در زمان را نوید میدهد، اما فیلم خیلی زود از مسیر ماجراجویی متعارف فاصله میگیرد. پرسش اصلی فقط این نیست که چه کسی یا چه چیزی فاجعه را رقم زده است؛ بلکه این است که آیا میتوان به آنچه میبینیم اعتماد کرد؟
مرز میان خاطره، پیشبینی، هذیان و واقعیت پیوسته لغزان میشود و تماشاگر، درست مانند کول، ناچار است نشانهها را در میان انبوهی از اطلاعات و تصاویر پراکنده بجوید. روایت معمایی و اعتماد ناپایدار فیلمنامه، نوشتهٔ دیوید و جانت پیپلز، داستان را همچون معمایی چندلایه پیش میبرد. اطلاعات بهتدریج آشکار میشود، اما هر سرنخ تازه الزاماً پاسخ قطعی به همراه ندارد؛ گاه برعکس، برداشتهای پیشین را زیر سؤال میبرد.
فیلم از مخاطب میخواهد پیوند میان رخدادها را دنبال کند، بیآنکه همهچیز را با توضیحهای مستقیم و آرامشبخش هموار سازد. در نتیجه، تماشای آن تجربهای فعال است: باید گوش سپرد، به جزئیات توجه کرد و با احتمالهای متناقض کنار آمد. این پیچیدگی، سرچشمهٔ اصلی کشش اثر است، اما میتواند فاصلهای نیز میان فیلم و بخشی از مخاطبان ایجاد کند.
« جیمز کول، زندانیای که برای مأموریتی پرخطر به گذشته فرستاده میشود، باید سرنخی از منشأ فاجعه پیدا کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بعضی رخدادها عمداً در وضعیت تعلیق باقی میمانند و روایت، همواره پاسخگویی کامل را وظیفهٔ خود نمیداند. اگر تماشاگر انتظار داشته باشد هر پرسش در همان لحظه به توضیحی روشن برسد، ممکن است از این ابهام دلزده شود. بااینحال، پیچیدگی فیلم صرفاً بازی با اطلاعات نیست؛ صورت روایی آن با تجربهٔ ذهنی قهرمان پیوند دارد.
آشفتگیِ روایت، بازتاب آشفتگیِ جهانی است که کول در آن پا گذاشته است. جیمز کول و مسئلهٔ واقعیت بروس ویلیس در نقش جیمز کول، تصویری متفاوت از قهرمان اکشن معمول خود ارائه میدهد. کول مردی است فرسوده، مراقب و سردرگم؛ کسی که نه به آیندهاش تسلط دارد و نه میتواند از جهان پیرامونش اطمینان حاصل کند.
بازی ویلیس بر واکنشهای کوچک و تنش درونی تکیه دارد: نگاههایی که میان هوشیاری و وحشت میمانند، مکثهایی که گویی از تلاش برای فهمیدن ناشی میشوند، و رفتاری که مدام میان انضباط و درماندگی نوسان میکند. او قهرمانی نیست که با قدرت و اعتمادبهنفس بر محیط مسلط شود؛ نیروی دراماتیک شخصیتش از بیپناهی او میآید.
در سوی دیگر، دکتر کاترین ریلی با بازی مادلین استو قرار دارد؛ روانپزشکی که نخست با چارچوبهای حرفهای خود میکوشد تجربهٔ کول را بفهمد. رابطهٔ این دو، بهتدریج به یکی از محورهای انسانی فیلم بدل میشود: رویاروییِ تفسیر عقلانی با تجربهای که ظاهراً از منطق معمول فراتر میرود. فیلم در این برخورد پرسشی دشوار میسازد: وقتی ادعاهای کسی ناممکن به نظر میرسند، آیا باید آنها را نشانهٔ بیماری دانست، یا امکان دارد ناتوانی از پذیرش حقیقت در خودِ شنونده باشد؟
« بعضی رخدادها عمداً در وضعیت تعلیق باقی میمانند و روایت، همواره پاسخگویی کامل را وظیفهٔ خود نمیداند. »
شخصیتها و اجرا
برد پیت و انرژی مهارنشدنی برد پیت در نقش جفری گوینز، انرژیای کاملاً متفاوت وارد فیلم میکند. جفری پرشتاب، پرحرف و دمدمیمزاج است؛ حضوری که هر بار ظاهر میشود، ریتم صحنه را تغییر میدهد. پیت این شخصیت را با حرکات عصبی، گفتاری تند و لحنی پیشبینیناپذیر میسازد و از تصویر تثبیتشدهٔ ستارهٔ خوشچهره فاصله میگیرد.
بازی او از آن جنس نقشآفرینیهایی است که میتواند هم خندهدار و هم نگرانکننده باشد: تماشاگر از شدت حضور او جذب میشود، اما در همان حال نمیداند باید به حرفهایش اعتماد کند یا از بیثباتیاش بترسد. این نقشآفرینی ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه اغراقآمیز جلوه کند؛ بااینهمه، اغراق در اینجا بخشی از منطق شخصیت و جهان فیلم است.
جفری باید در تضاد با سکون و اضطراب درونی کول قرار گیرد و پیت این تضاد را بهروشنی پدید میآورد. حضور او صرفاً عامل سرگرمی نیست؛ به فیلم امکان میدهد آشفتگی را از سطح تصویر به سطح رفتار و گفتار نیز منتقل کند. کارگردانی تری گیلیام و زیباییشناسی آشوب امضای تری گیلیام در طراحی بصری فیلم آشکار است.
قابهای نامتعارف، زاویههای کج، فضاهای فشرده و معماریهایی که گویی بر ساکنان خود فشار میآورند، تماشاگر را از احساس ثبات محروم میکنند. در بسیاری از فیلمها، قاببندی نامتوازن تنها برای جلب توجه به کار میرود؛ اما در «دوازده میمون» این انتخابها با جهان ذهنی شخصیتها و تردید دربارهٔ واقعیت تناسب دارند.
« برد پیت و انرژی مهارنشدنی برد پیت در نقش جفری گوینز، انرژیای کاملاً متفاوت وارد فیلم میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تصویرها میخواهند ما را از جای امنِ مشاهدهگری بیرون بکشند و به تجربهٔ بیقراری نزدیک کنند. فیلم همچنین آیندهٔ ویرانشده را نه با شکوهی حماسی، بلکه با حسی سرد، آلوده و فرسوده ترسیم میکند. فضاهای زیرزمینی و ابزارهای نظارتی، جهانی میسازند که در آن انسان برای بقا به نظامی سختگیر وابسته است، اما این وابستگی آرامش نمیآورد.
در برابر آن، شهرهای زمان گذشته نیز بهتمامی عادی یا دلپذیر نیستند؛ آنها گاه چنان غریب و تهدیدآمیز به نظر میرسند که تفاوت میان آیندهٔ فاجعهزده و اکنونِ آشنا کمرنگ میشود. البته همین سبک بصری میتواند خستهکننده باشد. زاویههای مایل و ازدحام نشانهها، بهویژه برای تماشاگرانی که روایت روشن و قابهای متعارف میپسندند، گاه گیجکننده است.
صدا، فضا و حالوهوای فیلم موسیقی و طراحی صدا در ساختن حس ناپایداری سهم مهمی دارند. فیلم بهجای آنکه موسیقی را همواره برای راهنمایی عاطفی تماشاگر به کار گیرد، از آن در خدمت فضای غریب و گاه اندوهناک اثر بهره میبرد. صداها و سکوتها نیز یادآور جهانیاند که در آن امنیت به امری کمیاب بدل شده است.
در کنار تصویرهای تیره و طراحی صحنهٔ فرسوده، این عناصر حسی از محاصره و اضطراب میآفرینند؛ حسی که حتی در لحظات ظاهراً آرام نیز بهکلی از میان نمیرود. این فضای افسردهکننده ممکن است برای همه خوشایند نباشد. فیلم از تماشاگر نمیخواهد در جهانی رنگارنگ و پرامید آرام بگیرد؛ برعکس، او را در فضایی نگه میدارد که هر امکان رهایی را شکننده جلوه میدهد.
« تصویرها میخواهند ما را از جای امنِ مشاهدهگری بیرون بکشند و به تجربهٔ بیقراری نزدیک کنند. »
قوتها و کاستیها
اما همین سنگینی، به اثر هویت میبخشد. «دوازده میمون» بیش از آنکه آیندهای را برای تماشا عرضه کند، تجربهٔ زیستن در دل بحرانی مداوم را بازسازی میکند؛ بحرانی که هم در جامعه حضور دارد و هم در ذهن شخصیتها. مضمونها: جنون، حافظه و سرنوشت یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم، پیوند دادن مسئلهٔ سفر در زمان با پرسش از سلامت عقل است.
کول در موقعیتی قرار میگیرد که برای دیگران نامعقول به نظر میرسد و همین امر بهآسانی میتواند او را در جایگاه بیماری یا فریبکار بنشاند. فیلم اما از داوری شتابزده پرهیز میکند و جایگاه تشخیصدهنده و تشخیصدادهشده را ناپایدار میسازد. شاید کول جهان را نادرست میفهمد؛ شاید جهان چنان از نظم پذیرفتهشده فاصله گرفته که حقیقت در لباس هذیان ظاهر میشود.
این پرسش، نیرویی فراتر از معمای مرکزی دارد و تا مدتها پس از تماشا در ذهن باقی میماند. اثر همچنین دربارهٔ حافظه و چگونگی شکلگیری روایتهای شخصی تأمل میکند. خاطرات کودکی، تصاویر تکرارشونده و احساس آشنایی با رخدادهایی که هنوز بهدرستی فهم نشدهاند، در فضای فیلم جایگاهی اساسی دارند.
در کنار آن، پرسش از جبر و اختیار نیز مطرح میشود: آیا شخصیتها در برابر زنجیرهای از رخدادها ناتواناند، یا هنوز میتوانند مسیر خود را تغییر دهند؟ فیلم این مفاهیم را بهصورت خطابهای فلسفی عرضه نمیکند؛ آنها را درون تعلیق، اضطراب و انتخابهای شخصیتها مینشاند. جمعبندی «دوازده میمون» اثری علمیتخیلی است که از ابزارهای ژانر برای ساختن تجربهای روانشناختی، بصری و فلسفی بهره میگیرد.
« فیلم اما از داوری شتابزده پرهیز میکند و جایگاه تشخیصدهنده و تشخیصدادهشده را ناپایدار میسازد. »
جمعبندی
روایت معمایی، بازی تأثیرگذار بروس ویلیس، حضور پرانرژی برد پیت و کارگردانی نامتعارف تری گیلیام، فیلم را به اثری متمایز بدل میکنند. در مقابل، پیچیدگی روایی، قاببندیهای کج و فضای سنگین آن ممکن است بخشی از مخاطبان را پس بزند یا در فهم بعضی پیوندها مردد سازد. بااینهمه، این دشواریها از هویت اثر جدا نیستند.
فیلم میخواهد تماشاگر را همانقدر بیقرار کند که قهرمانش بیقرار است؛ میخواهد جهان را چنان بنمایاند که تشخیص واقعیت از آشوب آسان نباشد. حاصل، داستانی است که جذابیتش تنها به معمای مرکزی وابسته نمیماند، بلکه از پرسشهایی دربارهٔ حافظه، جنون، اعتماد و سرنوشت نیرو میگیرد. «دوازده میمون» شاید تجربهای آسوده نباشد، اما همین ناآرامی است که تصویرها و پرسشهایش را در ذهن ماندگار میکند.
« بااینهمه، این دشواریها از هویت اثر جدا نیستند. »
ثبت دیدگاه