نقد و بررسی
نقد روشنم کن (Turn Me On) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای آشنا، اما همچنان زنده «Turn Me On» فیلمی علمیتخیلی و رمانتیک است که با فرضی ساده و ناآرامکننده آغاز میشود: جامعهای که در آن مصرف روزانهٔ ویتامینی دولتی، احساسات انسانی را خاموش کرده است. جوی و ویلیام، زوجی جوان در این نظم ظاهراً آرام، یک روز از مصرف آن سر باز میزنند و با جهانی روبهرو میشوند که تا آن لحظه از تجربهاش محروم بودهاند؛ جهانی پر از عشق و لذت، اما همچنین حسادت، اندوه و آشفتگی.
فیلم بهجای آنکه این ایده را صرفاً بهانهای برای یک روایت عاشقانه بداند، از آن برای پرسش دربارهٔ بهای امنیت روانی و معنای زندگی بیخطر استفاده میکند. با این همه، تازگیِ مفهوم در حدی نیست که مخاطب را غافلگیر کند. جامعهٔ کنترلشده، شهروندان مطیع و بازگشت تدریجی احساسات، اجزایی آشنا در سینمای پادآرمانشهریاند.
فیلم از همان ابتدا بیش از آنکه بخواهد قواعد این گونه را دگرگون کند، میکوشد آنها را در قالبی لطیف و کمادعا بازآرایی کند. نتیجه اثری است که جذابیتش کمتر در کشف سرزمینی تازه و بیشتر در نحوهٔ مشاهدهٔ شخصیتها و واکنشهایشان به آنچه از دست داده بودند، نهفته است. جهانسازی میان آسودگی و تهدید فضای فیلم تضادی مؤثر میان آرامش ظاهری و کنترل پنهان میسازد.
« با این همه، تازگیِ مفهوم در حدی نیست که مخاطب را غافلگیر کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زندگی روزمره منظم، کمتنش و حتی دلپذیر به نظر میرسد؛ با این حال همین آسودگی، بهایی دارد: از میان رفتن امکان انتخاب عاطفی و محدود شدن تجربهٔ انسانی به وضعیتی قابلپیشبینی. فیلم این جهان را با اغراقهای پرزرقوبرق علمیتخیلی نمیسازد، بلکه بیشتر بر تکرار رفتارها، سکون محیط و یکنواختی ارتباطها تکیه میکند.
همین انتخاب با منطق داستان هماهنگ است: جامعهای که احساسات را مهار میکند، لازم نیست پیوسته با نمایش خشونت خود را به رخ بکشد؛ نظم روزمرهاش بهتنهایی میتواند نشانهٔ اقتدار باشد. بااینحال، ظرفیت این جهان از آنچه فیلم واقعاً میکاود فراتر میرود. سازوکارهای اجتماعی و پیامدهای گستردهتر حذف عواطف میتوانستند با جزئیات بیشتری بررسی شوند.
فیلم گاه به نشانههای جذاب بسنده میکند و از پیگیری کامل پرسشهایی که خود مطرح کرده فاصله میگیرد. این محدودیت، جهان داستان را مبهم و رازآلود نگه میدارد، اما در بخشهایی نیز آن را ناپخته جلوه میدهد: مخاطب میتواند دربارهٔ بنیانهای این نظم تأمل کند، ولی فیلم همیشه ابزار کافی برای پاسخ یا حتی تعمیق آن تأمل فراهم نمیآورد.
« بااینحال، ظرفیت این جهان از آنچه فیلم واقعاً میکاود فراتر میرود. »
شخصیتها و اجرا
بازگشت احساسات و دشواریِ زیستن در مرکز روایت، کشف تدریجی احساسات قرار دارد؛ کشفی که فیلم آن را نه همچون رهاییِ بیقیدوشرط، بلکه بهعنوان تجربهای دووجهی تصویر میکند. شادی و اشتیاق با اضطراب و آسیبپذیری همراهاند. جوی و ویلیام فقط با لذتهای تازه روبهرو نمیشوند؛ آنها باید بیاموزند که داشتن احساس، به معنای پذیرفتن پیامدهای آن نیز هست.
عشق میتواند آدمی را از انزوای عاطفی بیرون بیاورد، اما همزمان او را در معرض ترس از دست دادن، دلشکستگی و حسادت قرار میدهد. این تضاد، هستهٔ اندیشمندانهٔ فیلم است. روایت نمیگوید رنج عاطفی بهخودیخود ارزشمند است یا هر نوع محدودیتی باید بیدرنگ کنار گذاشته شود؛ بلکه نشان میدهد زندگیِ بدون درد، اگر با حذف امکان دلبستگی همراه باشد، شاید آرام باشد اما کامل نیست.
فیلم در بهترین لحظههایش بهجای موعظه، اجازه میدهد شخصیتها این حقیقت را از راه تجربه دریابند. ضعفش آنجاست که گاهی مسیر این کشف را بیش از حد آسان و فشرده میکند؛ گویی مجموعهای از احساسات تازه باید در زمانی محدود معرفی شوند، بیآنکه همهٔ آنها مجال رسوب پیدا کنند. بازیها؛ نیروی انسانی روایت بازیهای Bel Powley و Nick Robinson مهمترین تکیهگاه عاطفی فیلماند.
« شادی و اشتیاق با اضطراب و آسیبپذیری همراهاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
Powley در نقش جوی بهتدریج از چهرهای مهارشده و محتاط به شخصیتی کنجکاو و پرتحرک بدل میشود، بیآنکه این تغییر را به نمایشی ناگهانی یا اغراقآمیز تبدیل کند. بازی او در لحظههایی که جوی میکوشد احساسات ناشناختهاش را نامگذاری کند، ظرافتی ویژه دارد: تردید، حیرت و لذت در رفتار او کنار هم قرار میگیرند و به شخصیت کیفیتی باورپذیر میبخشند.
Robinson نیز ویلیام را با نوعی نرمی و آسیبپذیری بازی میکند که مانع از آن میشود این شخصیت صرفاً همراهی برای مسیر جوی باشد. رابطهٔ این دو بهواسطهٔ واکنشهای کوچک و هماهنگی بازیشان جان میگیرد؛ نه فقط بهواسطهٔ شور عاشقانه، بلکه با تفاوتهایی که میان شیوهٔ مواجههشان با دنیای تازه وجود دارد.
بازیگران مکمل نیز به ساختن بافتی اجتماعی پیرامون آنها کمک میکنند، هرچند فیلم همیشه به شخصیتهای فرعی فرصت کافی برای استقلال نمیدهد. در مجموع، جذابیت گروه بازیگری چیزی فراتر از حضور چهرههای دوستداشتنی است: آنها به موقعیتهایی که گاه آشنا و قابلپیشبینیاند، گرمای انسانی میبخشند.
قوتها و کاستیها
طنز، موسیقی و تصویر طنز فیلم از فاصلهٔ میان جدیت ساختار اجتماعی و ناشیگری آدمهایی میآید که تازه با احساسات خود آشنا شدهاند. موقعیتهای بامزه معمولاً به تحقیر شخصیتها نمیانجامند؛ بیشتر از ناهماهنگی میان قواعد آموختهشده و میلهای تازه سرچشمه میگیرند. همین رویکرد به فیلم اجازه میدهد رمانس و کمدی را در کنار فضای پادآرمانشهری حفظ کند، هرچند گاه حس میشود روایت میتوانست از جسارت بیشتری در کاوش سویههای ناخوشایند و پیچیدهٔ این کشف برخوردار باشد.
موسیقی و لحظههای انیمیشنی، در عوض، به فیلم هویتی لطیفتر میدهند. موسیقی فضای قصه را از خشکی و بیروحی کامل دور میکند و میان شوخی، کنجکاوی و تأثر پلی میزند. انیمیشنهای تکرارشونده و آرام نیز با یکنواختی جهان داستان پیوند دارند؛ آنها هم آرامشبخشاند و هم اندکی غریب، گویی تصویری کوچک از نظمی هستند که سکون را با رضایت اشتباه گرفته است.
این عناصر در کنار تصویرپردازی کمهیاهو، حالوهوایی میسازند که شیرینیاش بهتدریج رنگی از بیگانگی پیدا میکند. محدودیتهای فیلمنامه و فرصتهای ازدسترفته مشکل اصلی «Turn Me On» کمبود ایده نیست، بلکه فاصلهٔ میان ایدههایش و میزان پرداخت آنهاست. فیلم پرسشهای متعددی دربارهٔ بدن، میل، انتخاب، هنجار و کنترل اجتماعی پیش میکشد، اما شماری از این پرسشها پیش از آنکه به عمق برسند کنار گذاشته میشوند.
« موسیقی و لحظههای انیمیشنی، در عوض، به فیلم هویتی لطیفتر میدهند. »
جمعبندی
همین شتاب باعث میشود بعضی پیچیدگیهای عاطفی یا اجتماعی بیشتر به نشانهای گذرا بدل شوند تا نیرویی که مسیر شخصیتها را واقعاً دگرگون کند. از سوی دیگر، آشناییِ چارچوب داستانی، بار بیشتری بر دوش اجرا میگذارد. فیلم گاهی از مخاطب میخواهد با همان مضمونهایی ارتباط بگیرد که پیشتر در آثار دیگری دربارهٔ سرکوب عواطف و جامعهٔ کنترلشده دیده شدهاند؛ اما همیشه چشمانداز تازهای عرضه نمیکند.
لحن ملایم و پایان احساسی، برای مخاطبی که خواهان یک کمدی رمانتیک علمیتخیلیِ خوشقلب است کارآمد خواهد بود، ولی ممکن است برای کسانی که انتظار نقد اجتماعی تندتر یا تجربهای ساختارشکنانه دارند، محتاطانه به نظر برسد. جمعبندی «Turn Me On» فیلمی جمعوجور و خوشتماشا دربارهٔ بازگشت احساسات به زندگیای است که از پیش برای بیدردسر بودن تنظیم شده است.
ایدهٔ مرکزیاش آشناست و برخی مسیرهای رواییاش میتوانستند با حوصله و جسارت بیشتری پرورانده شوند؛ بااینحال، بازیهای صمیمی Powley و Robinson، موسیقی دلنشین، طنز ملایم و لحظههای بصری آرامشبخش، به آن گرمایی میدهند که از ضعفهایش میکاهد. فیلم در نهایت بیش از آنکه تصویری تازه از پادآرمانشهر ارائه کند، یادآوری میکند که احساسات انسانی بستهای یکپارچهاند: نمیتوان شادی و عشق را خواست و در همان حال، همهٔ خطر و رنجی را که با آنها میآید از زندگی حذف کرد.
« از سوی دیگر، آشناییِ چارچوب داستانی، بار بیشتری بر دوش اجرا میگذارد. »



ثبت دیدگاه